|
نه محیا جان .. این جا وبلاگ دانشجوی گرفتار سمینار و پایان نامه نیست .اینجا شبیه به وبلاگ کسی نیست که از چیزی یا کسی ناراحت است یا خوشحال . وبلاگ کسی ست که اینجا را خیلی دوست دارد . با تمام خطوط این وبلاگ نفس می کشد.اما به نقطه ای رسیده که دوست ندارد خوانده شود. دوست ندارد وانمود کند طوری هست که نیست .. و به این ترتیب این وبلاگ در چهارسالگی اش بسته شد. . .
امروز هيچ چيز به اندازه هلوهايي که ته قوطي راني ام جا ماند غم انگيز نبود ...
شنبه بود آمدم که هم دست بردارد و هم مثلا" خوشحالش کرده باشم نخورد توي ذوقش ، گفتم : نه نمي خوام ديروز ازت خريدم ... زل زد توي چشمهايم ابروهايش خيلي آرام رفت توي هم و گفت : ديروز که جمعه بود چرا داري دروغ مي گي ؟ راست مي گفت چرا داري دروغ مي گي ...
اولش مهندس ق سرما خورد بعد مهندس ع بعدترش مهندس ر که الان اگر بخواهم بگويم کجا نشسته اينطور مي شود : از اينجا که من نشسته ام يک مستطيل بسازيد که زاويه سمت چپ اين مستطيل من باشم آنوقت از روي قطر که حرکت کنيد به مهندس ر مي رسيد .. بعدترترش من سرما خوردم ... دو روز که گلو درد داشتم حالا هم داراي دماغي آويزان به طول يک متر ... مهندس ف مرخصي ست ، مهندس ع بزرگ هم که ديروز گفته بود فردا که امروز باشد بايد بستري شود براي مشکل قلبي اش ... دلفي روي ميزش نشسته و منشي هم که آن طرف دارد نامه فکس مي کند .. سکوت سنگيني حکمفرماست و تنها صدايي که هر چند دقيقه يکبار شنيده مي شود صداي بالا کشيدن دماغهاي آويزان است ...
دلم اتاقم را خواست هوای شرجی مزرعه را با ظهرهای داغ روی ایوان اش. و بوی تابستان که توی هوا پیچیده باشد. اینجا همه چیز توی ذهنم است عصر که می شود خیالم ، برگ مو می چیند عرق می ریزد موهایم را به باد می سپارد منتظر می نشیند تا همه بیایند می خندد می گرید و شب که دلش فقط اقاقی هایش را خواست آغوش می گشاید می فشاردشان می بوسدشان و وقتی که انگار همه چیز دارد می رود که بخوابد ... پ.ن : منظور گل اقاقی نیست..
کاش الان مثل آن موقع ها بود که فکر مي کردم اگر اسفناج بخورم مي شد هر کاري کرد ...
جیلبرتو از همه مسن تر است.. وقتی دیدمش کتابی در دستش بود که هی از روی آن نگاه می کرد و به این و آن نشان می داد . فهمیدم زبان بلد نیست . تصمیم نداشت با گروه به ایران بیاید. می ترسید کشته شود .مسئول پی.ال. سی ست. نشسته ایم پشت میز و آپشن های ایتالیایی را به فارگیلیسی ترجمه می کنیم ...از روی همان دیکشنری کذایی menu را پیش غذا ترجمه کرده بود .. کلی خندیدیم .. تمام منو ها را یکی یکی آورد و من به جایش نوشتم fehrest ... فاستو گاهی می آمد سری می زد و می رفت . .. رئیس تیم است.. حدودا" سی و پنج ساله ... شخصیتش حین کار جدی و عبوس بود ..بر خلاف اوقات فراغت .. دستیارش فیلیپو به استدلال خانم ع مغز متفکرشان است .. راست می گفت .. بعد از دو روز من هم به این نتیجه رسیدم ... آخرای کار وقتی ترجمه ها را توی دستگاه لود کردیم دیدم دارد به یکی از آپشن ها اشاره می کند و با یک لهجه شیرینی می گوید پیش غذا.. و این یعنی یکی از منو ها از دستمان در رفته بود ..
درست از آن موقعی که هیئت مدیره محترم ساختمان در طی جلسه ای اذعان داشت که این ساختمون تنها ساختمون مستحکم و از روی اصول ساخته شده ی این منطقه هست توی خونه ما همه چیز شروع کرد به قیژ قیژ ، به شر شر ، به بوم بوم ....
بعد وقتی سبزی های تازه رو می بینی که به ناز نشسته باشند روی گاری کنار چهار راه دو خیابون بالاتر و نتونی بخری .. بخوری ! بعد وقتی فردا که جمعه ست دلفی ساعت 8 صبح می آد دنبالت و نتونی بخوابی ! بعد وقتی که توی این ماه کلی باید هدیه تولد بخری .. بابا ، خاله میتی و هم خونه .. مخصوصا" که واسه بابا و خاله میتی باید دقت بیشتری خرج کنی و باز مخصوصا" که یادت نمیآد سایز پیراهن بابا لارجه یا ایکس لارج !!! بعد وقتی که خریدی باید کلی بگردی واسه جعبه کادوی خوشگل ! و به یک کاغذ کادو رضایت نمی دی و روی سوسول بازی هات پا فشاری می کنی ... بعد وقتی که الان ساعت یک نصفه شبه و نمی دونی این کیه که این وقت شب یه هو یادش افتاده صدای دلنشینی داره و صداش رو می کشه رو صدای هایده : "همه به جرم مستی سر دار ملامت ... " بعد وقتی که خواب آرام آرام چشمهایت را می دزدد ...
لپ تاپ را از روی میز برداشته ام گذاشته ام روی زمین ... اینطوری خیلی راحت ترم . دراز می کشم روی قالیچه ی نمی دانم چند متری ..روبرویم دیوار و این گوشه سمت چپ چند تا کتاب رمان نخوانده هست که خیلی دلم می خواست می شد برمی داشتمشان و می رفتم روی تخت لم می دادم با خیال آسوده و فارغ از فکر کردن به خیلی چیزها می خواندمشان. اما خوب سرم حسابی گرم است و حساب روز و شب از دستم در رفته ... گاهی دلم برای خودم تنگ می شود بعضی روزها که از شرکت برمی گردم تنها موجودی که خیلی دوستش دارم بالش است آن هم فقط بالش خودم .. دو تا دارم .. یکی را اینور تخت گذاشته ام یکی را آن ور ... دو شب از این یکی استفاده می کنم دو شب از آن یکی .چند سال پیش عمه سفارشی برایم درستشان کرده بود ... حالا هم باید بروم ببینم نوبت کدامشان است ..
دارند سر این بحث می کنند که سرایدار ال سرایدار بل ... سرایدار باید جایگاه خودش رو بدونه .. سرایدار نباید دستور بده .. به من اینجوری گفت اون روز.. اصلن چه حقی داره ؟ من فقط گوش می کنم .. به من می گه چرا بهم می خندی ؟ چرا به موبایل من زنگ می زنه ؟ دیگه حق نداره این کارو کنه .. من فقط گوش می کنم .. از این به بعد خودم سطل آشغال رو می برم دم در می ذارم .. خدا این آدم رو شناخت که سرایدارش کرد.. دارم فکر می کنم اگه تا اینقدر یک سرایدار شان و منزلتش از نظر بقیه پایین باشه پس این همه حرص خوردن و فکر کردن و وقت گذاشتن واسه چیه آخه ؟ ولی حرف نمی زنم فقط گوش می کنم ..
شب است .. توی اتوبانیم .. دلفی پشت فرمان نشسته .. روءسا هر چند دقیقه یک بار بیدار می شوند .. خانم ع در همان چند دقیقه آقای ق را صدا می زند و می گوید: آ جان بیداری ؟ شاید 30 بار این را پرسید ... و آ جان هر 30 بار را گفت : آره عزیزم ... چشمهای خواب آلود دلفی از توی آینه پیداست ..حواسم بهش هست . مثل بچه ها وسط می نشینم و دو دستم را می گذارم روی دو صندلی جلو و تمام مسیر سوالهای چرت و پرت می پرسم ازش که خوابش نبرد : این پیکان وانت الان سرعتش چند بود ؟؟؟ این مزداهه خوابه هاااااا .. این صدای داریوشه؟؟؟؟ اینکه چند بار توی دلش بهم بد و بیراه گفت را نمی دانم ...
قبل از باز کردن هايپ به همه چيز خوب فکر کنيد حتي به اينکه ممکنه طعم شربت اکسپکتورانت بده !
مامان و مامان بزرگی روی ایوان نشسته اند من آمده ام توی حیاط ... لا به لای همین درختها بزرگ شده ام .. زیر همین آلاچیق که همیشه مثل حالا در این فصل پر می شود از برگهای مو ... کنار همین درخت هلو .. آنطرفترٍ درخت گلابی ...نزدیک همه گلدانها ... آشنا به همه گلها.. دلتنگٍ گیس و گیس کشی ها بخاطر آب تنی توی حوضی که آن موقع فکر می کردیم چقدر بزرگ است . می آیم که نفس عمیق بکشم و بروم به آن دوران که گوشی زنگ می خورد. باباست .. می گوید حالا که اونجایی آلوچه(اینجا به گوجه سبز می گویند ) هم بچین ... می روم ظرف بگیرم .از پله ها که می آیم پایین مامان بزرگی می گوید ناناز یه وقت اشتباهی هلو ها رو نچینی خیلی شبیه ن ... طوری که نشان بدهد خودم این کاره ام سرم را تکان می دهم می گویم چشششششم ...
توی فیس بوکم دو تا خواهر برادر هستند که خیلی خوشگل هم را دوست دارند و به هم ابراز علاقه می کنند از ته ته دلشان .همشهری هایم هستند و اینطور که از نوشته هایشان فهمیده ام دور از هم اند .. اکثر اوقات که وارد هوم پیج ام می شوم شاهد ابراز محبت آنها به هم دیگر هستم و معمولا" کامنت هایی را که برای هم می گذارند می خوانم .. امروز دیدم که برادر برای خواهرش نوشته بود جانا بلا می سر .. انقدر خوشم آمد که نگو ... از آن موقع افتاده توی دهنم و آنهایی را که دوستشان دارم یکی یکی یاد آورده ام و از ته ته دلم یک "جانا بلا می سر" خوشگل تقدیمشان کرده ام ...
وقتی می بینی یکی داره خ ر ت می کنه .. به حرفاش خوب گوش بده طوری که فکر کنه کاملن داره موفق می شه ... بعد که حرفاش تموم شد یه لبخند آرومی بهش بزن و آروم بگو : عر عر جواب می ده باور کن ...
چکش برقی روشن است . نشسته ام توی هال و به سرامیک ها یی که دو روز پیش سفید بودند نگاه می کنم حتی جای کفش صابخونه هم رویش پیداست که همنطور کله اش را می انداخت پایین و می آمد تو و وقتی نگاهش می کردم می گفت : خانم کفشام تمیزه هاااا...یک هفته ست که در این خونه به روی هر نوع کارگر ی باز است از لوله کش و کاشی کار بگیر تا مدیر ساختمان وسرایدار آپارتمان بقلی .. اینکه لوله آب حموم ترکیده یا کف نشتی داده را نمی دانم .. انگار خودشان هم نمی دانند .. فقط گچ کاری سقف پارکینگ که دایره ای به قطر نیم متر است ریخته روی ماشین یکی از همسایه ها و فعلا" گفتیم ماشین اش را بگذارد توی پارکینگ ما . از روز قبل از بریز و بپاش هم خونه اول گذاشت رفت پشت بندش هم خونه دوم .. الان هم نمی دانم چی ریخته اند که باید دو روز بماند تا خشک شود که بعدش بیایند قیر بریزند آن هم دو روز بماند تا خشک شود بعدش کاشی کاری کنند و باز آن هم دو روز بماند تا خشک شود. مدیر ساختمان هم به سرایدار گفت که فعلا" خانه را تمیز کند بس که آمد و دید اعصابم بهم ریخته ست حسابی .. هم از کثیفی هم از اینکه هم خونه ها فکر کرده اند خیلی زرنگ اند . البته هوای یکی شان را خیلی دارم ولی آن یکی باید یک چیز هایی حالیش شود . یک روز از اولین پروسه دو روزه گذشته و سرایدار که آقا وحید صدایش می زنیم دارد خانه را تمیز می کند و این تمیزی موقتی ست و احتمالا فردا که صابخونه بیاد خواهد گفت : کفشام تمیزه هاااا ...
به منجوق های روی بلوزش خیره ام .. می گوید حرف بزن .. نمی توانم . عطری را زده که برای تولدش خریدم .. به چشمهایش خیره ام . قهو ه ای نیمه روشن .. از چشمهای من روشن تر است ... می گویم بی خواب می شوی این چند شب . کمی بعد که چشمهایش را خواب می رباید می آیم اینجا . هد ست را می گذارم توی گوشم .. این پایین جند تا صفحه برای خودشان بازند .. فیس بوک و سایت خبری و چند تا وبلاگ دیگر ... مسنجر هم باز است و هی صدایoffline online می آید ازش ... روی پلیر کیک می کنم .. فایل سلکت اوپن : پیانو را حریر شریعت زاده می نوازد.. ترانه را سالار عقیلی باز خوانی کرده : ای امید دل من کجایی ؟..... همچو بختم کنارم نیایی ... . . راحت جان شیدا تویی تو سرگران از چه با ما تویی تو ؟ ...... استارت , شات داون.
ده دوازده ساله بود ... از توی کارتن یک گریپ فروت برداشت و گفت آقا این چنده ؟ آقا گفت : این به دردت نمی خوره .. توی دستهای کوچکش یک جعبه پر از خودکار های رنگی رنگی بود .ما داشتیم بستنی می خریدیم .. پرسیدم گریپ فروت دوست داری ؟ گفت آقا می گه به دردم نمی خوره .. گفتم تلخه آخه یکم ..از اینا می خوای ؟ امتداد انگشتم را نگاه کرد و گفت هر چی که شما خریدین همون ... گفتم شیر موز یا بستنی ؟ .. باز گفت هر چی که شما خریدین همون .. دوستش داشتم ... شیر موز را دادم دستش .. چشمهایش درخشید ... دور که می شد توی دلم گفتم کاش عادت نکند ...
من دیگر نمی دانم چه جوری باید به هم خانه هایم بگویم که ظروف تفلون روح دارند انقدر نخراشیدشان . همانطور که نمی دانم چه طور بگویم روی اوپن جای وسایل شخصی نیست و همینطور که سینک ظرف شویی باید تمیز ترین نقطه مکانی خانه باشد... هوووم .
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesمرداد 1389تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 آرشيو Links
انوشه میرمجلسی |