تبليغاتX
سیمین بر

اینجا بندر عباس است ، صدای  من.

 

الان که اینها را می نویسم تقریبا" یک دو ساعتی می شود از قشم بر گشته ایم و تقریبا" هر کدام یک طرف ولو شده ایم

هوا؟ گرم ؟ اصلا"""""""""""

به این فکر می کنم که چطور آفتاب سوزان جنوب از آدمهای اینجا آدمهای مهربان و خونگرمی ساخته و اصلا""""""" به نتیجه ای نمی رسم مثلا" اگر من جای اون ناخدای تندرو بندر به قشم بودم وقتی بخاطر چند دقیقه تاخیر ناقابل به اون مسافر که با وجود دو عدد اسپیلت و دو عدد پنکه  از عقب داد زد : ای بابا پس کی راه می افتیم پختیم حرکت کن دیگه  می گفتم بشین سر جات حرف نزن یا در حالت بدترش می گفتم بتمرگ سر جات لالمونی بگیر یا در حالت بدتر ترش شوتش می کردم بیرون  ، اما ناخدای تندرو در کمال آرامش طوری که اگه من جای مسافر بودم شرمنده می شدم با لحن مهربانی گفت : یه کم صبر کن الان حرکت می کنیم لیست رو برام بیارن ....

یا اون آقاهه که بهم کمک کرد بار رو بذارم تو لنچ ( آره درست دیدین ، لنچ ، موقع بر گشت تندرو نبود با لنچ بر گشتیم آره اشتباه نکردین، لنچ . الان که دارم می نویسم سرم در حال رفتن به جلو و دوباره به عقب است )

 

خلاصه خوبی اینجا اینه که همه به هم کمک می کنند .. حتی آفتاب داغ مرداد هم نمی تواند مانعشان شود .. درست عییییییییییینه شمال ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 14:23 |

خلق و خو  گاهی .. آرزو هرگز

 

در هیچ موردی دوست نداشتم پسر آفریده می شدم یعنی هیچ علاقه ای ندارم پسر می بودم با اینکه مشکلات یک دختر در بعضی جوامع بیشتر از یک پسر است ... بعضی دختر هایی که از ته قلبشان آرزوی پسر بودن دارند را هم نمی فهمم اصلا" .... خلق و خو فرق می کند البته .. این را  دوست دارم در حین اینکه یک دخترم گاهی کارهای مردانه هم انجام دهم . مثلا" وسط اتوبان پنچری ماشین بگیرم و از این قبیل .. اما آرزوی مرد بودن هرگز .. اینها را گفتم که بگویم اتفاقا" یک مورد هست که خیلی دوست دارم آن لحظه مذکر باشم بعد که مدتش تمام شد به جنسیت اصلی ام برگردم .. درست وقتی که لحظه سفره پاک کردن و ظرف شستن و خونه رو طی کشیدن و این جور برنامه ها فرا می رسد ..

در کل خوشحالم مونث هستم  آن هم با تمام ظرافت ها  و لطافت های روحی و یا  ضعف نیروی جسمی و حتی گاهی ترسو بودنم ..

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 12:21 |

 

هوا سرد است .. سرد تابستانی .. صدای شر شر باران موسیقی کلاسیک امشبم است .  حالم هم هی بد نیست . ته گلویم اندکی درد می کند . بخاطر خربزه عصر است .. خانم ج به زور کرد توی حلقم .. چیزی نیست خوب می شوم زود . چای درست کرده ام گذاشته ام روی اجاق دم بیاید .. می چسبد توی این هوا.  گاهی جبران خلیل جبران هم می خوانم :

 

روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن ،زمان را اندازه نگیرم:

 " دیروز بود و فردایی خواهد بود"

تا آن ساعت ، گذشته را طنینی می انگاشتم که محو و فراموش می شود، و آینده را عصری می پنداشتم که احتمالا" به آن نخواهم رسید ، اما اکنون آموخته ام که در زمان کوتاه اکنون ، همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..

کمی موج مثبت می گیرم .. می روم آشپزخانه سه لیوان چای داغ می ریزم .. سینی را با لیوان  چای خودم می آورم توی اتاق  بقیه را  می گذارم توی هال  ... می نشینم پشت میز .. چای را هورت می کشم . سر راهش زبان و گلویم را می سوزاند بقیه اش را نمی فهمم . لابد  معده ام هم الان سوخته .. فکر می کنم چرا از گلو به پایین حس لامسه نداریم ؟ حتما " ربطی به ما ندا رد .. همراه با همین افکار چرایی دستم می رود به سمت جزوه صورتی کنار کیبورد . صفحه آخرش را باز می کنم . مبحث تایمرهای تاخیر در قطع و وصل است ..  به صفحات قبل ترش نگاهی می اندازم.  روی کامپیوتر  شبیه سازی را هم انجام می دهم .. حالا باید تایمری  طراحی کنم که ابتدا، زمان دو ثانیه خاموش باشد بعد زمان دوثانیه روشن  و دوباره زمان دو ثانیه خاموش ...

  همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 0:37 |

من و همچنان رژیم

 

چند وقت پیش هم به مامان گفته بودم غذایی که از ناهار می مونه رو همان موقع بگذارد تو یخچال که  مثل امروز هی نروم سرک بکشم و چند قاشق بخورم آخرش بروم پز بدهم که شام نخوردم امشب اصلا" و برنج را بطور کامل حذف کرده ام و در رژیم شدیدی به سر می برم  و این حرفها ..

بخواهم بشمارم امروز غروب که از پیاده روی برگشتم تا الان که ساعت نزدیک دو بامداد است  بطور غیر متوالی چیزی حدود هفت هشت الی نه ده  قاشق لوبیا پلو خورده ام ... فقط خوبیش این بود که الان احساس گرسنگی می کنم ..

و این یعنی رزیم غذایی موثر ...

و این یعنی همین که بابا همیشه می گوید : کم بخور، همیشه بخور

و این یعنی تا نیروی گشنگی  برنیروی رژیمی غلبه نکرده ، مطلب رو پست کن زود بگیر بخواب .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 1:58 |

 

امان انا گوییم کال پامادور

شومان چی گویید؟

 

 

                                           

                                           

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 15:26 |

خیاط می شوییییییییییییییییییم

 

نوع اثر : دامن لنگی

نوع پارچه : نخی

رنگ : نارنجی

 

*حالا

*حالا

*  تا آنجایی که یادم هست به همان اندازه که عاشق موسیقی و نقاشی بودم  و هستم از  گلدوزی و قلاب بافی و خیاطی و از این جور کارها متنفر بودم و هستم  .  استعدادش را هم ندارم . مهمترین عامل کور شدن استعداد را هم بی رغبتی می دانم . هیچ وقت نتوانستم بافتن یک شال گردن را تا آخرش تمام کنم . از بافتن رجهای یک جور حوصله ام سر می رود.فقط در حد اینکه یاد بگیرم کافی ست .  از انجام دادن کارهایی که سر ذوق نمی آوردم خیلی زود خسته می شوم ..  و در همین راستا مطمئنم خیاط خوبی  هم نخواهم شد. چون نه حوصله خیاطی را دارم نه علاقه . این دامن را هم که دوختم بیشتر برای این  بود که چیزی یاد بگیرم . که بعدها  بخاطر یک کوک ساده ، تنگ و کوتاه کردن یا نمی دانم ازاین قبیل برنامه ها لنگ نمانم .

معتقدم همیشه نباید دنبال علایق بود.. 

 یک چیزهایی همیشه در حاشیه  زندگی هست که از دور  خیلی مهم به نظر نمی آید تنها وقتی مهم می شوند که با آنها مواجه می شویم .

اما  با این حال امیدوارم یک روزی بتوانم موسیقی و نقاشی را از سر بگیرم ..

 

 

 

*حالا اگر

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 2:29 |

 

الان من اون شاگرد تنبله کلاسم . چون 4 جلسه از قافله عقب مونده بودم .. یعنی هر روز پیش خودم گفتم فردا زنگ می زنم اسم می نویسم .. همین فردا فردا گفتن ها 4 جلسه شد .. تا من باشم که دیگه فردا فردا نکنم . سر کلاس استاد می گه : شما می تونی خودتو برسونی ؟ می گم سعی خودمو می کنم . می گه به هر حال ما در خدمتتون هستیم .. دیگر نگفتم سه واحد تئوری این درس را تو دانشگاه اختیاری برداشته بودم که تا حد کمی می تواند کمکم کند ..

یکی از بچه ها رو از قبل می شناختم .. با یکی شون  هم چون مسیر کلاس تا خونه مون یکی بود آشنا شدم و جزوشو گرفتم رو نویسی کنم ..

رو نویسی را  که تمام می کنم با دوست جدید الآشنا  جایی قرارمی گذارم بروم دفترش را  پس دهم .. یک جورایی زود  با آدم صمیمی می شود نه از آنهایی که زود پسر خاله می شوند شاید بیش از حد  آدم ساده ای باشد  ..  اصلیتش اینجایی نیست .. نمی دانم چه تیپ آدمی ست .. مسیر از کلاس تا خونه می گفت خانواده اش تعصبی هستند و اکثرا " ازدواجهای فامیلی تو در تو دارند و حتی پدر مادرش هم دختر عمو پسر عمو هستند و جدیدا" پسر عمویش به او پیشنهاد داده  ولی دوست دارد از محیطهای این مدلی بیرون بیاید . می گفت به خاطر همین تعصبات  نمی تواند هر شغلی که دوست دارد را انتخاب کند یا هر جایی  که می خواهد برود کار کند

 توی جزوه با فلیپ فلاپ که برخورد می کنم یک آه بزرگ اولش می کشم بعد می روم سراغ کتاب دفترهای 4 سال پیش ... می گویم اصلا" راه ندارد توی این مدارها اثری از فلیپ فلاپ ها نباشد .. نه؟

مدار های چپ گرد راست گرد و کنتاکتور  را هم که می بینم می روم سراغ جزوه کار گاه برق .. اما پیدایش نیست ..

شکلش جلوی چشمم است اما خودش نیست .. قشنگ یادم است صفحه اول روی کاغذ آ چهار با خودکار آبی بزرگ و برجسته نوشته بودم کارگاه برق . تر و تمیز . توی کاور پلاستیکی .. توش   هم جزوه استاد بود هم  گزارش کار فوتو شده از نسخه ای که باید به استاد تحویل می دادیم ....  بهم می ریزم .. همه جزوه ها و گزارش کار ها را زیر و رو می کنم نیست که نیست ..  مدام توی ذهنم می گردم دنبال ردی .. نشونی .. یک آن یادم می آید پسر دایی جان محترم توی این درس مشتر ک بودند با ما و امتحان که داشت  آمده بود جزو ه ام را گرفته بود .. گوشی رو بر داشتم و اس ام دادم که پیش تو یا نه؟

گفت : اووووووووووو من چه می دونم

همین جا دیگر مطمئن می شوم چون هر چی که اونجا نباشد فوری می گوید نه نیست ..

می گم : تورو خدا بگرد

نوشت : اگه هم بود ریختم دور

جزوه کار گاه برق نازنینم  : (

  

 

*این عکس را هم اینجا می گذاریم عمق ناراحتیمان را بیشتر  معلوم کند  ...

 

 buffon

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:31 |
 

غروب جمعه هر چقدر هم که دور و برت شلوغ باشد باز غروب جمعه ست ..

  هرچقدر هم که دور هم بنشینین و غیبت * این و آن را بکنین و  بخندین باز هم غروب جمعه ست ..

 اصلا" این غروب جمعه بد جور یقه آدم را می گیرد !!!

 

 

غروب جمعه

 

 

 

* اوا غیبت کدومه .. تحلیل !!!!

 

. عکس از خودمان است هر چقدر دوست داشتین کپی کنین  :)  

 

+ نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 12:1 |

 

یکی می گفت شیر را گرم کن بخور .. بعد لب و لوچه کجم را که  می دید بی خیال می شد

آن یکی می گفت توی شیر شکر بریز .

یکی دیگر می گفت : دست و پاشو بگیریم به زور تو حلقش شیر  بریزیم

آن یکی دیگر می گفت : ما که همیشه اینجا نیستیم این کار رو  کنیم

بعد دوباره یکی می گفت : بیا از حالا  شروع کن به شیر خوردن

 می گفتم نه تو رو خدا .. بالا می آرم

دوباره آن یکی  که از همه بزرگتر بود این دفعه سعی کرد از در دوستی و محبت وارد شود : ببین فرناز جان شما  ازدواج می کنی به سلامتی صاحب فرزند می شی می دونی چقدر شیر برات خوبه ؟؟؟

مذاکرات به جایی نرسید من همچنان با خوردن شیر مشکل دارم .

 

یادم می آید آن زمان ها که بچه مدرسه ای  (دبستان و اوایل راهنمایی)بودیم مامان هر روز صبح قبل رفتن به مدرسه شیر گرم می کرد می ریخت توی لیوان و دور خونه رو دنبال من می دوید بعد می دید که من زیر بار نمی روم از حربه های تربیتی مادرانه استفاده می کرد،

 اگه نخوری فلان جا  نمی برمتا ...

اگه نخوری بسار چیز  نمی خرم براتا ...

 چون می دونستم مامان سر سخت تر از این حرفاست و  اگه نخورم  نمی بره و نمی خره دماغم رو می گرفتم و با اخ و پیف  می خوردم  و همینطور تا پنج دقیقه بعدش  دماغم رو با دست نگه می داشتم بوی شیر رو حس نکنم . بعضی وقتها  هم  که نبردن و  نخریدن مهم نبود جیم می شدم  ..

-خوب نبر

-فلان فلان شده من برا خودت می گم بخور ... بچه هم انقدر لوس می شه ..؟ .

.(فلان فلان شده ،فحش  فوق بی تربیتی مامانه) ..

بعد که  بزرگ شدم متاسفانه  این روش تربیتی دیگر  کارساز نبود و شیر نخوردن من به دست فراموشی سپرده شد ...

 

* یک روش پیدا کرده ام .. شاید در طولانی مدت جواب بدهد ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 2:12 |

زندگی آسان نیست                                                                                       Life ain't easy

 

خب ،دوباره در باد قرار گرفته ام             well , here I am in the wind again                                     

به هر جا که مرا ببرد با او می روم             floating where it takes me                                           درآفتاب تابستان می خندم و تن به آب می زنم     laughing and splashing in the summer sun          تاهنگامی که زنگ ساعت بیدارم کند     until the alarm clock awakes me                                      

بعد ازدو فنجان قهوه و یک بوسه و دو نخ سیگار       then it's coffee and a kiss and two cigarettes    

به هوایی سرد برمی گردم        and I'm back out in the cold , cold weather                                   

در پی رویاهایم       cashing my dream but I just can't seem                                                       شاید پولی در بیاورم                                                                          to rub two coins together

 

Shel silverstein

 شل سیلوراستین

 

از کتاب گزیده ترانه ها ( از خیلی خوب به خیلی بد )

ترجمه علیرضا برادران

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 0:24 |
cookery 

بعضی از این کتابهای آشپزی جدید و به اصطلاح مدرن  را که ورق می زنم با اسمهای عجیب و غریبی برخورد می کنم که تا به حال نشنیده ام .. مثلا"اگر  بخواهم بروم بخرم هم نمی دانم از کجا و از کدام مغازه باید بخرم .. مثلا" 

دانه کوکتار  

برگ درخت غار

تانیمورا

روغن کانولا

پنیر گودا

روغن برباس

 

اولش با یک شوقی شروع می کنم به خواندن بعدش توی هر کدام از غذاها یکی از این چیز میزای عجیب غریب را که می بینم بی خیال می شوم . اصلا" آن کسی که اینها را نوشته هم خودش می داند  کسی عمرا" نمی رود مغازه بگوید آقا ببخشید تانیمورا دارین؟ .

بعدش ترجیح می دهد کتاب آشپزی را کنار بگذارد و همان میرزاقاسمی خودمان را بپزد ..

 

البته خود آشپز می تواند یک چیزهایی را نادیده بگیرد ..  یا چیزهای مشابه را جایگزین کند مثلا" در یک نوع غذا به اسم املت مدیترانه (که به خاطر قارچ و پنیر  ، چشم اینجانب را گرفته  )   اگر تا به حال  با  سس سالسا آشنا نبودید می شود بدون آن یا با سس کچاپ  هم  نوش جانش کرد ...

 

املت مدیترانه

 

 پ.ن:

بعد از اینکه این پست را نوشتم فهمیدم پنیر گودا همان پنیر زرد رنگ خودمان است :)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 15:27 |

companionship

 

Sometimes It 's better to be indifferent in respect of somethings

Somethings that you never expect from,  tantalize your soul

Your soul isn't strong enough to challenge with affairs

You should improve your torpid ability to catch up efflorescency  , and give up the null thought

Then you see  companionship in your  both body &soul

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 14:19 |

sundries

 

1-یک ربع طول نکشید روی ترد میل دویدم .همه چیز عالی بود برای اولین بار.. اما همین که پایم را گذاشتم زمین سرگیجه هه  شروع شد و تا دو ساعت بعدش هم همینطور ادامه داشت ..

2- در همین راستا پای ثابت می خواهم برای پیاده روی .. از ساعت 6 به بعد غروب ..

3-چرا اینجا کسی  پینگ پونگ بلد نیست بریم پینگ پوووووووووووووونگ ؟

 4-- خدای بزرگ چرا من انقدر خوردنی و هله هوله دوست دارم ؟

5- روزی یک تا سه ساعت برق می ره . پشت بندش فشار آب کم میشه .. و من روزی یک تا سه ساعت حرص می خورم ..

6- با دوستای مامان قرار گذاشتیم هر ماه دو بار برویم بیرون شام بخوریم بعدش برویم قدم بزنیم عذاب وجدان نگیریم . امروز دومین بار بود ..

7-  خدای بزرگ چرا من همش  aim رو با aid   قاطی می کنم؟

8- سفر دبی به لغو شدن نزدیک میشود .

9- خدای بزرگ چرا من انقدرخوردنی و هله هوله دوست دارم ؟

10- تورم قیمت ، کنار ساحل از همه جا بیشتر است . دو عدد تی بگ  احمد با آب جوش 4000 تومن ..

11- امروز هر چی شال و روسری گذاشتم نمی آمد بهم  .. مامان هم متوجه این قضیه مهم شد

12-شدیدا" یک کتاب خوب می خواهم ..  

13- کفشم تمام شده : )  و از گز کردن خیابون برای خرید متنفرم ..اون هم تو این هوای گرم .. دوست دارم وارد اولین مغازه که میشوم جنس دلخواهم رو پیدا کنم .

14- امری باشه ؟ چیزی دیگه ای نمی خوای ؟

15-  نه ممنون . فقط خدای بزرگ چرا من انقدرخوردنی و هله هوله دوست دارم ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 1:53 |
نوستالژی

دست می زنند و می رقصند

کودکان بی خیال دیروز

 فریاد شادی شان

امروز می آمد

وقتی پشت یکی از  دیوارها

 گوش ایستاده بودم

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 2:19 |

فقط چند لحظه کودکانه

 

روز تولد، یه روز حساس تو زندگیه... هیچ وقت به روی خودت نمی آری که حساسه ... می خوای بگی دیگه بزرگ شدی .   ولی اون ته ته های دلت  اگر کسی یادی ازت نکنه  مثل یک گل پژمرده می شی و برعکس اگر به یادت باشند شکفته .. تو این روز ، هرقدر هم که  سن بالایی داشته باشی برای چند لحظه مثل بچه ها می شی ،   برای چند لحظه دلت بوس و بغل می خواد . دلت کادو  می خواد . دلت کاغذ رنگی می خواد .

من عاشق  این چند لحظه کودکانه ام .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 12:32 |
 

بخاطر یک عدد فرم الف ناقابل من را از این دفتر پست پاس می دهند به آن یکی .. وارد آخرین دفتر که می شوم مرد ی حدودا" 60 ساله با شکم بر آمده و موهای جو گندمی که پشت پیشخوان نشسته بود می پرسد امرتون ؟

می گویم فرم الف می خواستم

_ نداریم تموم شد.

گردنم را  45 درجه کج و مقادیری لبخند هم پشت حرفهایم اضافه می کنم تا شاید کارساز شود :

_ اما به من گفتند اینجا حتما" دارید..

_داشتیم همین  امروز تموم شد ..

_ چی کار کنم حالا .. شما نمی دونین کی می آد؟

_نه اصلا" معلوم نیست ..هر وقت اومد ما هم وظیفه داریم بفروشیم ...

وظیفه که می گوید حالم بهم می خورد .. می دانم اگر زیر میزش را بتکاند فقط فرم الف ازش در می آید ..

همچنان با گردن کج و این بار دوز مظلومیت را هم  بالا می برم :

_باشه ببخشید مزاحمتون شدم

_ خواهش می کنم دخترم

با همان گردن کج و مود مظلوم نمایی ، چند قدم به سمت در خروجی  بر نداشته بودم که گفت : چند تا می خواستی ؟!!!!!!

 

 

 

وارد بانک که می شوم تقریبا" خلوت است .. مسئول باجه به خانم چادری عینکی که کنار من ایستاده می گوید : مادر جان  چرا مبلغ رو ننوشتی روش ؟ می گوید آخه این صفرها رو اشتباه می کنم.. بعدش  هردفعه یا طلب کار می شم یا بدهکار..

 بعدش زیر لب می گوید اون مسئول قبلی که اینجا بود همیشه برام می نوشت این جدید اومده نمی دونه ..

مسوول بانک سعی می کند جلوی خنداش را بگیرد.. می گوید این فیش را هم پر کن مادر جان .. دستش  به فیش نمی رسید .. با دستم فیش را سراندم اینطرف و دادمش به مادر جان ...

کمی نگاهم کرد گفت دخترم می شه این رو برام پر کنی.. واسه سهام بی * عدا * لت  از من کارت ملی خواستن می خوام تقاضای کارت ملی کنم ..

فهمیدم باید کارمند جایی باشد.. فیش را دوباره گرفتم گفتم مبلغ واریزی رو میشه  بگید

گفت 250 تومن !

فرمش  را پر کردم  و کارهای خودم را انجام دادم و آمدم  بیرون ...

 

**من اصلا" به این فکر نمی کنم که چرا اون مرد 60 ساله با شکم بر آمده و موهای جو گندمی نخواست اولش فرم رو بده .. و اصلا " به این کار ندارم  که اون خانم چادری عینکی  با چقدر سواد تو کدوم اداره کار می کرد که نمی تونست بجای 250 تومن،  بنویسه 2500 ریال  .

 از صبح تا حالا دارم به این فکر می کنم که اگه اون آقا پلیسه می دونست که تو ، وقتی سوار ماشین شدی 200 متر اون ورترش دوباره می خواستی پیاده شی بری روزنامه بخری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ، بخاطر  نبستن کمربند  تو این فاصله ، سر میدون جریمه ت می کرد یا نه ؟ !!!

 

 

  

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 12:22 |
 

هستم .. کمی فقط در دنیای فرکانس ها گیر کرده ام ..

نوشتنم نمی آید ..

حق دارم خوب !

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 14:20 |
 

همینطور که تیم محبوبمان پله های سقوط را یکی یکی طی می کرد و ما در اندوهی جان کاه غرق

می شدیم  وسط غرق شدنمان صدایی می پرسد : آفساید چیه؟؟؟؟؟

 صدای مامان بود به گمانم ...

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 0:54 |
 

چند ادکلن گذاشت روی پیشخوان . 4 یا 5 تا ... معلوم بود حوصله ندارد باز بیاورد . پشت دستم امتحانشان کردم . کمی ماندم بوی تند الکلش از بین برود .. دو تا را که بو کردم تا ته حلقم عطرآگین شد . دیگر بو کردن دوتای دیگر بی فایده بود .  یکی که بهتر از آن یکی بود را برداشتم.همیشه خریدن عطر و ادکلن یکی از مشکل ترین خریدهایم محسوب می شود . مخصوصا" اگر هدیه تولد مامان باشد . از مغازه  لوازم آرایشی می آیم بیرون .. همینطور که راه می روم پشت دستم را بو می کنم شاید آن یکی خوشبو تر باشد بروم پسش دهم .. اما انگار بوی هردو شان یکی ست  شاید هم من  کر بو شده ام .. مغازه های بعدی یکی یکی از کنارم رد می شوند و من غرق می شوم در رنگهای جور وا جور اجناس پشت ویترین ..   یک بلوز سفید با یقه و دور آستین آبی فیروزه ای را هم  پشت ویترین یکی شان

می بینم اما رد می شوم دو سه قدم که برمی دارم یادم می آید رنگ مورد علاقه مامان است . دوباره به عقب بر می گردم .. عینک را به بالای بینی حرکت می دهم تا بلوز را بهتر ببینم .. سری تکان می دهم و تصمیم می گیرم بروم داخل ... وقتی می آیم بیرون یک نایلون فانتزی دیگر به کلکسیون نایلونهایم اضافه می شود ..

 

 الان  شب است و من  هنوز مطمئن نیستم کدام ادکلن خوشبو تر است  و دستانم همچنان مسیری را بین حالت عادی شان تا بینی در حرکتند .

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 23:15 |

Be unassuming   

  

پیش نوشت : منظورم از نوشتن این پست  به شخص خاصی نیست یک مطلب کلی ست .. شاید بیشتر از همه خودم را نشانه میگیرد.

 

چرا بعضی ها سعی می کنند خودشان را آدم پیچیده ای جلوه بدهند.. و اصرار داشته باشند که آدم پیچیده ای هستند؟ بطور علنی هم این را عنوان کنند یا چرا بعضی ها برعکس دوست دارند وانمود کنند آدم ساده ای هستند و حال اینکه اینطور نیست ..

شاید من هم در بعضی شرایط ودر بعضی برخوردها جز این دو دسته به نظر آمده باشم  شاید جایی آدم مغروری به نظر آمده باشم جایی دیگر یک آدم مهربان و دلسوز ... اما هرچه که هست  خوب یا بد، مهربان یا سنگدل ، سعی می کنم خودم باشم تا مهربان به ظاهر دیو سیرت یا حالا برعکس .

اگر خودمان باشیم خود به خود اثبات شده ایم .

خوب می شود اگر همه آدمها این را بدانند و  انقدر برای اثبات خودشان زور نزنند ..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 1:10 |