تبليغاتX
سیمین بر


سیمین بر

این وبلاگ مرد .. از بس که جان ندارد ...
 وبلاگ جان!  روزهای خوب من هنوز اینجا نفس می کشند . روزهای ناب من ..  فکر نمی کردم دل کندن، سخت باشد. نه  تو از جنس سنگ بودی و  نه من که خو نگرفته باشم ...اما دیگر  قلمی نیست که بتواند مثل قبل  به تو جان ببخشد...می دانم که تو روح می خواهی و من با اینکه گفته اند روح بخش ام ، دستانم تهی ست  ز روح بخشیدن .

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم


 سیمین بر نازنین ، تو هم من را ببخش که رفیق نیمه راه می شوم و اینجا تنهایت  می گذارم ..  ببخش اگر خاطرت آزرده شد  اگر گاه تندی کردم اگر حرفهایم تو را رنجاند .. این وبلاگ ازمنی جان می گرفت که سر تا پا  تو بود حالا که می خواهی ره  غیر گزینی دیگر جانی برای نوشته شدن ندارد . فقط اما ای مهربان من ،  مراقب روزهای خوب من باش ......

  نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی

 **************

+نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت1:37توسط فرناز |
حرفهایم تمامی ندارد. می نشینم یک گوشه و فقط به دیوار زل می زنم. فکرم انگار از کار افتاده است.هر آن منتظر یک معجزه ام . یک حادثه که با تمام پیش بینی هایم مغایرت داشته باشد . حادثه ای که خلاصم کند از این درگیری های فکری .راحت نفس بکشم . مثل قبل . که بهانه های کوچک زیادی برای خوشبختی ام داشتم . خوشبختی های کوچک نفس آدم را باز می کند . .  یادم هست نوشته بودم برایت : به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم .. کنار سفره نان و پنیر و چای تو را .. و تو چه زود همه چیز از یادت می رود . و من چه زود  کنار این  بی تفاوتی  به خواب می روم .  

پنجره تا نصفه باز است ..  بوی خاک نمناک می آید . نفس هایم را عمیق می کشم مبادا ثانیه ای  این عطر را از دست بدهم.یاد غروب های خیلی  پیش می افتم. دم غروب که مامان به گلهای توی حیاط آب می داد .. دقیقا" همین بو می آمد . توی حیاط بازی می کنم ... مامان که می رسد به گلهای شمعدونی روی ایوون ‌/ در حیاط باز می شود و من می دوم سمت بابا و  مثل همیشه  می گویم  چی خریدی؟ و بابا مثل همیشه می گوید : سلامتو خوردی مگه؟

 صدای مرضیه از توی ماشین  بابا می آید که می خواند:

نیمه شبان تنها.. در دل این صحرا.. گم شده ی خود را می جویم

من که هم آوازم.. با سخن سازم .. راز جدایی را می گویم

.

.

 صدای آهنگ که قطع می شود  مامان به برگهای درخت مو رسیده است . کمی بعدش بابا می گوید عجب هندونه ای خریدم .  دست و پای خاکی ام را به هوای هندونه شیرین می شویم . مامان همه گلها را آب داده و حسابی بوی خاک بلند شده و من کنار بوی خاک و هندوانه چقدر خوشبخت هستم ... 

 

+نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت21:41توسط فرناز |
بوی کبریت

بوی شمع

بوی کاغذ رنگی

با اینا بیست و پنجمین بیست و پنجم رو سر می کنم .

 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت0:13توسط فرناز |
solitude
1- نمایشگاه که نه .. راسته کتابفروشان !!!

2- تنها بودم .

3-تنها بودن بعضی جاها خوب است .

4- بعضی جا ها نه

5- شاید فرقی هم نکند .

6- اگر تنها نبودم پاهایم درد می گرفت .

7- حالا شانه ام.  

 8-  من درد پا را ترجیح می دهم ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت21:58توسط فرناز |
یکی از سخت ترین کارهای دنیا فراموش کردن چیزهایی ست که تو را به این نتیجه رسانده اند فراموششان کنی و تو قلبا" نمی خواهی فراموش شوند .

فکر نمی کردم زیباترین لحظه هایی که داشتم حالا تبدیل به تلخ ترینشان شده  باشند .

فکر نمی کردم معنای  هم فکری و مشورت  این باشد .

این را می دانی به عقب که برگردم ، یک قدم یا ده  ، همینم که حالا هستم که خواهم بود.که قبلا" بودم . .  تو اگر خواستی برگرد ... خواستی برو ...  خواستی بگذر ..

اگر نه که ،  بمان .

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت12:18توسط فرناز |
خدای دنیای ما
 همیشه یک وقفه کوتاه می دهد بین درس .روی تخته نوشت : بهره جریان و دو نقطه کنارش گذاشت .. قبل از اینکه شروع کند به درس دادن، گوشه تخته سمت چپ، انگار که بخواهد یک مطلب حاشیه ای را شروع کند ، یک نقطه گذاشت و کنارش نوشت : بچگی .. گفت دیدین بچه ها چه دنیای ساده و خوشی دارن ؟ دیدین یه موقع هایی که مثلا" دعواشون می کنیم کتک می زنیم حتی، قهر می شن ولی یه ساعت دیگه که بگیم بیا بازی تندی میان و انگار نه انگار؟ .. 

این را گفت و از آن نقطه شروع کرد به کشیدن یک دایره. و دوباره به نقطه بچگی که رسید پایین اش نوشت پیری .. مثل وقتهایی که می خواهیم صفر و 360 درجه را روی دایره نشان دهیم .. دستش را روی دایره چرخاند و گفت مهم این است اینجا چه جوری باشیم . پرسید کی می تونه بگه کی موفقه تو این دایره ؟ با خودم فکر می کردم این سوالات دیگر کلیشه  ای ست .. خوب معلوم است از نظر من کسی که به زندگی آن دنیا هم فکر کند و طوری بسازدش که لنگ نماند . یک  جواب کلیشه ای . یکی از ته کلاس گفت بستگی به این داره چقدر خودمون راضی باشیم از کاری که کردیم و زندگی رو درست زندگی کنیم . گفت دیگه ؟ کسی حرف نزد .گفت می خوام آخرش یک نتیجه ای بگیرم .. گفت مسائل را این روزها دقیق تر بررسی می کند گفت می دونید خدا شما رو چه جوری دوست داره ؟ طوری دوست داره و طوری حواسش بهتون هست که انگار تنها بندش هستین .اما ما چه جوری هستیم ؟ کلی خدای زمینی داریم . اینو زبونا" نمی گیم با رفتارمون نشون می دیم . گفت خدا گفته تو این دنیا من باهاتم . بهت توجه و کمک می کنم . اما تو اون دنیا  دیگه من کمکت نمی کنم . رفتار دنیویته که کمکت می کنه . دیگه خدایی نیست که روی کمکش حساب کنی و بگی خدا بخشنده ست .. اگه تو این دنیا نبخشیدت اون دنیا نمی بخشد.. برای لحظه ای کوتاه همه از فاز درسی به فاز معنوی رفتیم .. یکی دیگر از بچه ها گفت استاد همون بهره جریان رو شروع کنید بهتره . خندید.  گفت کسی می تونه موفق باشه که وجدانش در گیر نباشه و کسی وجدانش درگیر نیست که راحت زندگی می کنه و کسی راحت زندگی می کنه  که .... آمد جلوی تخته . سر ماژیک را جدا کرد و آرام نوشت :

ببخش و فراموش کن..

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت2:55توسط فرناز |
چقدر زود دیر شد!
می گویم دیگر همش یک هفته مانده ، می گوید آره .. می گویم هم خوشحالم هم ناراحت ، می گوید منم همینطور . می گویم یعنی همه چی تموم شد ؟ به این زودی ؟ می گوید واقعا" .. انگار همه خاطره ها رژه می روند از جلوی چشمم .. چقدر با هم خندیدیم و گریه کردیم. ..  چقدر  به قول بابا مثل سگ و گربه به جون هم پریدیم  .. چقدر هوایم را داشت .. همیشه . چقدر روزهای خوب .. انگار همیشه خوب بود انگار هیچ غمی نبود .. انگار یک چیزهایی دارد از دست آدم می رود که نمی شود جلوی رفتنش را گرفت .. انگار تو غفلت هم کرده باشی . انگار قدر ندانسته ای ..  انگار  باید که بروند . بروند که عادت شوند  . و تو  چقدر دوست داری به عقب برگردی و  لحظه ها را طوری که در نروند در آغوش بکشی ..

  می گویم بغضم گرفته .. می گوید : حالا فرناز بذار یه چیز برات بگم گریه کنی .. می گویم چی؟؟؟

می گوید : اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن واسه آشپزخونه یه میز دونفره خریدن ..

می خواهد من بغض نکنم می گوید می ترسم روزا که از سر کار بر می گردم اشتباهی بیام خونه ..

می گویم خونه همون خونه ست . و آن اتاق که هیچ چیزش سر جایش نیست مال تو .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت2:39توسط فرناز |
 ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب بود .نشسته بودم پشت میز  روی متنی که باید تا پنج شنبه آماده کنم کار می کردم . هم خونه هم پایین روی دفتر کتابهایش خم شده بود الکترونیک 1 می خواند و گاه گاهی سوال می کرد .. تو حال و هوای خودمان بودیم یه هو صدای جیغ از کوچه شنیده شد طوری که انگار شک داشتیم صدای جیغ می آید یا نه همدیگر را نگاه کردیم که دومین جیغ و پشتش سومی و ... از جایم پریدم به سمت پنجره و هم خونه هم پشت سرم .. سرم را چسباندم به توری و پایین را نگاه کردم .. دیدم زنی روی زمین افتاده و یک عدد ماشین که در تاریکی از روی چراغهایش می شد فهمید 206 بوده ، دنده عقب از زن دور شده  ، اوه اوه چنان سرعت داشت که سر راهش محکم به یک رنو کوباند و جرقه ای بر اثر برخورد رفت هوا ..  اینها را که هم خونه نمی دید برایش گزارش می دادم .. انگار داشتند فیلمی چیزی می ساختند ..  کمی مکث کرد . و دوباره دنده عقب رفت اول کوچه .. زن از جایش بلند شد و همینطور می گفت دزد دزد بگیریدش دزد دزد .. همه همسایه ها ریختند توی کوچه. زن از زیر پنجره ما دور شده بود سرم را به توری  بیشتر فشار دادم تا بهتر ببینم . هم خونه پشت هم  و با ترس می گفت الهی بمیرم براش .. الهی بمیرم براش .. برگشتم دیدم هم خونه رفته بالای میز  و از آنجا دید می زند ..ابتدای  کوچه شلوغ شده بود .. بعضی ها که توی کوچه نبودند مثل ما کله هاشان از پنجره بیرون بود . زن  با نا امیدی به طرف زیر پنجره ما نزدیک شد .. نا امیدیش را می شد از  آه و ناله هایش  فهمید .. صدایش آشنا بود خیلی . با گریه می گفت  ماشینم ...مدارکم ... پولم ... موبایلم ...  باز صدایش آشنا بود .هم خونه گفت : خانم میر هادیه .. گفتم نه بابا .. گفت به خدا خانم میر هادیه .. کمی بیشتر دقیق شدم یاد 206 افتادم که داشت دور می شد .. آرههههههههههههههه خانم میر هادیه .. هم خونه می گفت واااااااااای خدااااااااااااا بمیرممم .. من با چشمای گرد و نفس نفس زنان  همچنان کله ام توی توری فرو رفته بود تا آنجایی که حس می کردم توری پاره نمی شود فشار می دادم .. حالا دقیقا " رفته اند زیر آپارتمان .. فقط صدایشان شنیده می شد .. خانم میر هادی داشت با گریه به یکی می گفت شما که اول کوچه بودی وقتی من می گفتم دزد دزد چرا جلوشو نگرفتییییییی و آقای یکی می گفت خانم بخدا من فکر می کردم دعوای زن و شوهریه و اینها .. بعدش پلیس آمد وباقی ماجرا و ماشینی که رفت که رفت

(خانم میر هادی صابخونه ست که دقیقا" واحدشان چسبیده است به واحد فعلی ما .. خیلی کم می بینیمش در حد ملاقات برای پرداخت پول شارژ و گاهی آچار فرانسه و  اینها .. اما صدایش را همیشه می شنویم .. )

بعدش هم خونه گفت دیگه درس نمی خونه . من هم هی ترسیده بودم . و اون صحنه ها می آمد جلوی چشمم. ساعت دو صابخونه ناله کنان پله ها  را آمد بالا .. خواستم بروم پیشش اما دیر بود .. گذاشتم برای فردا  که امروز باشد .. صبح خانه نبودند .. صدایی نمی آمد .. غروب رفتیم و حالش را جویا شدیم عکس چهر ه نگاری را نشانمان داد .. هم خونه گفت شب دیگر خوابش نمی گیرد . از نحوه دزدی حرف زد وما هم  کمی دلداریش دادیم و بعد نیم ساعت آمدیم خانه .. ساعت 9 بود که هم خونه گفت دیشب 45 دقیقه دیگر ماشین خانم میر هادی را می دزدند .. خنده ام می گیرد از حرفش .. همین که می خندم گوشه لبم درد می گیرد ..نه خدای من تب خاااااال  .. مامان اگه بود می گفت مال ترس دیشب است . حالا باید هی حواسم باشد دهانم را موقع حرف زدن یا غذا خوردن  زیاد باز نکم درد بگیرد  ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت1:23توسط فرناز |
1-بچه که بودم وقتی می گفتند باید از خدا ترسید فکر می کردم خدا حتما" خیلی ترسناک است و من اگر از او نترسم دوستم ندارد . نمی دانستم باید از قهرش ترسید . از اقتدارش . از مهربانیش ، از انتقامش .. از همه صفاتش .. که کوچکترین نقصی بر آنها وارد نیست ...

 2-دوستانی که عضو فیس بوک هستند.. ملتفتید که کلا" سر کاریم ؟ مخصوصا" تست های فارسی با آن سوال جوابهای بی ربط اش ..

 3- شوفاژ خونه هوا دارد ... صبح که پنجره هال را باز می کنم صدای گنجشک های درخت روبرو با صدای آب شوقاژ مرا بر این می دارد کمی چشمهایم را ببندم و انگار کنم زیر سایه  درختی لم داده ام که از کنارش رودخانه کوچکی می گذرد  و گاهی نسیمی خنک ،صورتم را نوازش می دهد . این روزهای گنجشکی را حاضر نیستم با هیچ روزی عوض کنم .. ساده و بی دغدغه می گذرند...

 

+نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت13:36توسط فرناز |

فردا بر می گردم . از حالا توی فکر پله های فردام . پله های آپارتمان را می گویم .. کاش فردا مثل دفعه قبل آقای صابخونه همزمان با من دم در باشد . تعارف بزند: یکی شو بده  به من ...  اما زهی فکر محال فرناز جان .از این فکرا نکن .. ایشاا... فردا اون ساک نارنجی رو تو دست راستت می گیری کوله پشتی رو پشتت میندازی و کیف نوت بوک هم یه وری آویزون می کنی رو گردنت .. چهار طبقه رو می یای بالا و برای شروع روزهای نو خودت رو آماده می کنی ..

الان که اینها را می نویسم باران قشنگی می بارد .. و این اتاق به همراه صاحبش دارد از صدای باران پر می کشد ...

همین ..

+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت15:16توسط فرناز |
 

لحظه تحویل سال بیشتر بخاطر یک چیز نشستم پای تی وی  .. اینکه گوینده  با صدای بلند و شمرده بگه آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت مثلا"،  بعدش از اون فش فشه ها نشون بدن با اون آهنگ دی دی دی دید .. که نشون نداد ... یعنی شبکه 3 که هیچ خبری نبود ..   

دیروز از یکی از ISp  های اینجا تماس گرفتن و گفتن شما برنده Account مجانی شدین .. الان هم از همین جایزه  عید ، کانکت هستم با اجازتون ...

فعلا" هیچ خبری نیست جز دید و بازدید که امسال اصلا" حوصله این کار رو ندارم و خدا رو شکر کم جمعیت بودن  اون هم توی عید نعمتی بس بزرگ است ... سه تا از مهمونی ها رو رفتیم می مونه سه یا چهار تای دیگه ...

دلم مسافرت می خواد ... یه جا که دور از این همه تعارف و تبریک عید و حرفای تکراری باشه ...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت1:1توسط فرناز |
 

کاش می شد روی ثانیه ها سر خورد

وآن لحظه  را که به تو می رسد

 جاودانه کرد .

کاش در این باران آخر اسفند  

چیزی کم نمی آمد

چیزی مثل تو

وقتی لب به خنده می گشایی

و می شد  امتداد نگاهت را

بنفشه کاشت

بنفشه های زرد

بنفشه های  آبی و کبود...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت21:5توسط فرناز |
دقیقا" دو ساعت پیش بار سفر بستم قبلش خانه را تمیز کردیم . دستشویی همیشه با من است و ماموریت زباله ها با هم خونه .. جارو و گرد گیری با من است تی کشیدن با هم خونه .. نق و نوق زدن با من است دلداری دادن با هم خونه (البته به ندرت برعکس هم می شود) . بعدش نشستیم تا خر خره شام خوردیم .. بعدش زنگ زدم به مامان و گفتم روغن هسته  انگور که خواسته بود برایش خریدم . دو تا .. یکی را چپانده ام توی کوله و آن یکی را توی آن ساک نارجی رنگ .. ته ساک نارنجی هم کتابهایم را گذاشته ام بعدش لباسهایم .. خلاصه هر لباسی که جلوی چشمم بود را ورداشتم .. آخرش از یک سوم آنها استفاده می شودها .. هر بار به خودم قول می دهم سری بعد که می آیم کمتر لباس بر دارم  ولی نمی شود . خلاصه به کوچکترین جای خالی توی ساک رحم نکرده ام ..

 الان دوسه روزه که مثلا" فردا می خواهم بروم دکتر .صدایم مثل خروس شده .. بعد از اینکه چند شب پیش کتلت نوش جان کردم ..وقتی  حرف می زنم آن   وسطها یا تن اش عوض می شود یا کلا" قطع ..  تازه دستم هم نمی دانم یهو چش شد .. اول شروع کرد به خارش بعدش قرمز شد . یعنی انقدر که اون پسره که عینکی اه ، شیرازیه ، خیلی مودبه  همون که این چند روز کمکمون کرد،  چشمش افتاد به  قرمزی .. بعد من دستم را بردم پشت قایم کردم که پرسید : دستتون سوخته ؟ اصلا" به اون چه .. خوب می شه خوب .. تازه امروز پوست جدید داره می آد روش ..

امروز استاد ادوات آخر حرفهایش روی برد نوشت : بزرگ ترین کلک ، درستی ست ..

از صبح تا حالا این آهنگه افتاده تو دهنم .. ای یاسمن ای یاس من، ای دونه الماس من ، کاش که می دونستی چیه عشق من و احساس من .. بعدش می آیم یک چیز دیگر بخوانم این از ذهنم برود مثلا" وای وای وای پارمیدای من کوش وای وای وای میرم از هوش .. یا مثلا " دیگه ازت بریدم ، دلمو نمی دم  پر رو شدی دختر دورتو خط کشیدم ... و اینها بعدش حواسم می رود پی کارهایم و به خودم که می آیم می بینم  دارم  دوباره این را  زمزمه می کنم : یاسی جون مثل گل یاس تنت قربون زلفای مثل خرمنت . یاسی جون حتی حسودی می کنم به گل لاله روی پیرهنت ... دوباره مشغول می شوم و دوباره : انگار فقط برای من تو رو فرستاده خدا  ... و این داستان تا شب که بخوابم ادامه دارد ..راستی مامانم قرار بود اسمم رو یاسمن بذاره اما مامان بزرگی نذاشت :) یه کم بعدش این شعر برای همدردی با مامانم ساخته شد.

سه تا سمینار تا 10 اردیبهشت .. این یعنی یک وکیشن ناب .. به هر حال من تا دو روز دیگر لای هیچ کتابی را باز نخواهم کرد...

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت1:18توسط فرناز |
چه این چه اون
 

سخت است به چیزی که از ته قلب می خواهی اش نیاندیشی و هر روزت را با فکر به آن آغاز نکنی و به پایان نرسانی و به این فکر نکنی چطور می شود بی آن زیست .. می گویند مواردی که تلخ ترین لحظه ها را بوجود می آورند همان هایی هستند که می توانند زیباترین لحظه ها را بیافرینند. اما این وسط یک چیزی هست و آن اینکه  خوب می دانی  وقتی چیزی نخواهد رخ دهد رخ نمی دهد. چه فکر کنی چه نه .

 چه فکر کنی چه نه .

 چه فکر کنی چه نه  

و همین آرامت می کند ... بیشتر از رخ دادن آن چه که از ته قلب  می خواهی اش ..

دوستی می گفت : تو آرومی و با اتفاقات با آرامشی که داری کنار می آی .  چه خوب چه بد ..

چه خوب چه بد

چه خوب چه بد

شاید درست می گفت ...

گاهی وقتا فکر می کنم درست زندگی کردن خیلی بهتر از زندگی کردن با خواسته هاست و  خوب است بیشتر از اینکه با  آرزوی رسیدن به خواسته های فعلی مان  سرو کله بزنیم  آرزوی درست زندگی کردن را داشته باشیم حتی اگر آن خواسته لذت بخش ترین آرزوی قلبی و فعلی مان  باشد .

 خطای " درستی " صفر است چه ابتدای زمان چه انتها .

چه ابتدا چه انتها

چه ابتدا چه انتها

 اما خطای "خواسته " شاید جایی در بی نهایت به صفر میل کند . شاید از همان ابتدا صفر شود شاید هم  آن وسطها .. پس بحث احتمال برایش معنی دار می شود .احتمال خطا . بعضی از خواسته ها پنهان اند . وقتی رو می شوند که از زندگی رضایت داشته باشیم .. یعنی قبلا " در ضمیر نا خود آگاه  وجود  داشته اند اما به آنها فکر نمی کردیم ..  شاید همین حالا خواسته های پنهان زیادی داشته باشیم که از وجودشان  بی خبریم و تا زمانی که به آنها نرسیم مفهوم شان را درک نکنیم .   

 اما چرا همیشه خواسته های قلبی و فعلی آشکار   ، شیرین ترین خواسته ها هستند و با همه این توصیفها و تحلیل های درست و منطقی باز به اونها فکر می کنیم . چه درست چه نادرست

چه درست چه نادرست

چه درست چه نادرست

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت0:36توسط فرناز |
inverse universe

دنیای معکوس مثل یک چاله است . آدم بعضی وقتها می افتد تویش .. یا خودش می افتد یا کسی از پشت هل اش می دهد . یک آن  چشمت را باز می کنی می بینی همه جا تاریک است و کسی پیدا نمی شود  دستت را بگیرد و بکشد بیرون ..

دنیای معکوس هیچ خوب نیست . هیچ چیز سر جایش نیست .وقتی گناهی نداری مقصر شناخته می شوی ..  وقتی مقصری بی گناه می شوی ..  ..همه چیزش را باید معکوس کنی تا قابل تحمل بشود ..  .. دست خود آدم نیست .مثلا" فقط می توانی فکر کنی که اگر عکس شود خوب می شود و روی روال طبیعی خودش می افتد . دنیای معکوس وقتی خوب است که آدمهایش هم معکوس باشند . فکرشان روحشان و تمایلاتشان .. و این  سخت است .خیلی سخت ..

 

+نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت12:25توسط فرناز |

  خارجی : فرودگاه

_مراقب لباسم باشی هااا .

_باشه

_ببین مامان این یکی ساک یادت نره ها

_باشه

_مراقب لباس باشی هااا .. رسیدی زود آویزوونش کن

_باشه

_ کارت بار رو گم نکنی یه وقت

_ مگه من بچه م .. جای اینکه من نصیحتت کنم تو نصیحتم می کنی ؟ برو دیگه نوبت ماست   

کارت پرواز را که گرفتم و بعد از اینکه دوباره  کلی سفارش کردم مراقب لباسم باشد و تا رسید اولین کاری که می کند این باشد که آویزانش کند و چروک نشود   و اینها  بالاخره  از مامان جدا شدم  تا ساعت پرواز دقیقا" یک ساعت  وقت بود و ماندن بی فایده .. برگشتم ..تو راه برگشت  مامان زنگ زده که در حال سوار شدن است و یکی از همسایه ها را هم دیده که توی این پرواز با آنهاست  .... یاد خودم می افتم  هر سری که می خواهم با اتوبوس گرام بروم حداقل چند نفر ا رو که اصلا" فکرشو نمی کنم  می بینم   .. یا اگر هم نشناسم بالاخره جدا" در جد به یک نقطه مشترک می رسیم .. بهله دنیا  خیلی کوچکتر از این حرفهاست شهر ما  که بماند ..

داخلی : خونه

لباسهایم را عوض می کنم و خودم را پرت می کنم  توی رختخواب .. قبلش هم به بابا زنگ زدم و گزارشات رو دادم که زنگ نزند از خواب بیدارم کند.

  در لایه های دوم یا سوم خواب بودم که گوشی زنگ زد :

_الو

_ فرناز من نشستم تو هواپیما ، نگران نباش   

_ نگران چی ؟ .... آها باشه ..

_خواب بودی؟

_نه بابا صدام گرفته. مال این سرما خوردگیه ست

_ آها رسیدم خونه زنگ می زنم  بهت ..

_ زنگ برای چی ؟ .... آها باشه .. فعلا"

 گوشی را پرتاپ کردم  روی میز و  سرم را را به زور فرو بردم توی بالش و دوباره در لایه های خواب غلتیدم ..

 بیدار که شدم فکر کردم مامان  الان توی هال نشسته و منتظر است بیدار شوم  چای بریزد بخوریم  و بعدش مانتو بپوشیم بریم خرید ...  اما زهی خیال باطل ..  یهو دلم یه جوری شد .. البته از اینکه دیگر در روز دو بار  نمی رویم بیرون  خیلی خوشحالم .. مردم از بس چای خوردیم ، مانتو پوشیدیم ، رفتیم خرید  ... اما چه کنیم دیله ده : )

  

+نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت21:6توسط فرناز |
خسته شده ام از پشت میز نشستن ، کام را بر می دارم می آورم روی زمین و کنارش دراز می کشم ..خسته می شوم  وقتی یهو کلی کار سر آدم می ریزد همین اول بسم ا... خسته می شوم وقتی هنوز یه سری کارهایم که مربوط به الان نیست و کلی از وقتشان گذشته است را باید تمام کنم ..و اینکه خیلی چیزها باید یاد بگیرم و خیلی چیزهایی را که یاد گرفته ام  فراموش نکنم .... و این بیشتر خسته ام می کند  وقتی میدانم این خستگی جسمی نیست...  

صدای خنده هم خونه و خواهرش از تو اتاق می آید .. کاش من هم خواهر داشتم یا کسی که می شد سرم را روی شانه هایش بگذارم و هر وقت که دوست داشتم بگریم و یا هر وقت که خواستم  بخندم و احساس کنم امن ترین جای دنیا را دارم ..

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت22:47توسط فرناز |
unrest
 دیوایس ؟ سیرکت ؟ دیجیتال ؟ جوادی ، مجتمع ، نمره مفقودالاثر ، دانشگاه ، دیوایس ؟ سیر کت ؟ ابزار دقیق بی ربط ، لباس مجلسی ، نمره مفقودالاثر، سمینار، کفش مجلسی ، دیوایس ؟ سیرکت ؟ سیرکت ؟ دیوایس ؟

* مغز جان خواهشا" یه کم به کار بیفت ...

* دل جان خواهشا"  مدتی دور من یکی رو خط بکش ...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت12:8توسط فرناز |

1-از پنجشنبه که انتخاب واحدم دچار مشکل شد تا امروز که بالاخره با هر سختی بود درست شد نفهمیدم کی راه افتادم و چه جوری اومدم و چه جوری خوابیدم .. بعدش که حل شد با خودم گفتم حالا مثلا" دو روز دیر تر میومدی  . اصلا" حذف ترم می شدی .. به کجا بر می خورد .. این همه حرص برای چی آخه ؟

2- آن دفعه با استقبال بی نظیر لامپها روبرو شده بودم  این دفعه با استقبال بی نظیر فیش تلفن ..  و هر چی دلم خواست به این IN لعنتی با آن سرعت مزخرفش گفتم و بالاخره  به داشتن ADSL   فکر کردم ..

 3-دوشنبه خوشحالم بعد آخرین دوره ای که  دو سال  از آن می گذرد دوباره هم دانشگاهی های گرام  رو می بینم .. قبلن گفته بودم  یکی که پیوند دهنده قلبهاست  تو راهه .. فکر کنم اگه نمیومد ما چند نفر همچنان به تنبلی خودمون ادامه می دادیم .. دوست دارم دوشنبه به هیچ چیز فکر نکنم و فقط برگردم به چند سال پیش .. راستی انوشه اومدی نسازی هااااا ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت2:7توسط فرناز |
متاسفانه یا خوشبختانه  وقتی از دست کسی عصبانی می شوم سکوت می کنم .. همیشه از بحث متنفر بوده ام . معتقدم  همه چیز را خراب می کند .. بخاطر همین خیلی کم پیش آمده با کسی دعوای لفظی داشته باشم .. معمولا" اینجور مواقع سعی می کنم برای احیای آرامش   با چیز دیگری سرگرم شوم  و همیشه نتیجه گرفته ام  .. معتقدم کسی که کلمه ها را پشت هم ردیف می کند تا به ظاهر از حقش دفاع کند کار سختی انجام نمی دهد اما این که تو قلبا" بدانی محقی و خودت را حفظ  کنی و بگذاری طرف هر چه می خواهد بگوید، دشوار ... اینها را گفتم که بگویم  نه اینکه تا بحال با کسی دعوا نکرده باشم یا بحثی بین مان صورت نگرفته باشد .. اتفاقا" وقتی از کوره در می روم طوری می شود که دلم برای طرف مقابل می سوزد چون سر تا پای طرف را با خاک یکسان می کنم اما خوب خیلی کم پیش آمده وقتی هم که پیش می آید زود پشیمان می شوم چون وقتی عصبانیت فرو کش شود تازه آدم می فهمد می شد طور دیگری با موضوع برخورد کرد .. اما یک مورد هست که اگر این اتفاق پیش آید اصلا" پشیمان نمی شوم آن هم برخورد با  بعضی از این منشی های چسان فسان مطب ها یا بعضی از اپراتور های کذایی ست  که صرفا"  با مردم  سر و کار دارند و فکر می کنند جذبه و کلاس در تو دماغی حرف زدن و کار مردم را راه نینداختن است ...  پس ما کی می خواهیم یاد بگیریم جذبه در فروتنی ست موفقیت در فروتنی ست . خوشبختی حتی ...

............................................................   

گاهی  شک می برم

به آسمان

وقتی هدیه ای برای زمین ندارد .

به چشمهای مهربان تو اما نه 

وقتی بی دریغ هدیه می دهند

آرامش را

به شبهایی که می شد بی قرار بود ...

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت1:33توسط فرناز |