بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
سیمین بر نازنین ، تو هم من را ببخش که رفیق نیمه راه می شوم و اینجا تنهایت می گذارم .. ببخش اگر خاطرت آزرده شد اگر گاه تندی کردم اگر حرفهایم تو را رنجاند .. این وبلاگ ازمنی جان می گرفت که سر تا پا تو بود حالا که می خواهی ره غیر گزینی دیگر جانی برای نوشته شدن ندارد . فقط اما ای مهربان من ، مراقب روزهای خوب من باش ......
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی
**************
پنجره تا نصفه باز است .. بوی خاک نمناک می آید . نفس هایم را عمیق می کشم مبادا ثانیه ای این عطر را از دست بدهم.یاد غروب های خیلی پیش می افتم. دم غروب که مامان به گلهای توی حیاط آب می داد .. دقیقا" همین بو می آمد . توی حیاط بازی می کنم ... مامان که می رسد به گلهای شمعدونی روی ایوون / در حیاط باز می شود و من می دوم سمت بابا و مثل همیشه می گویم چی خریدی؟ و بابا مثل همیشه می گوید : سلامتو خوردی مگه؟
صدای مرضیه از توی ماشین بابا می آید که می خواند:
نیمه شبان تنها.. در دل این صحرا.. گم شده ی خود را می جویم
من که هم آوازم.. با سخن سازم .. راز جدایی را می گویم
.
.
.
صدای آهنگ که قطع می شود مامان به برگهای درخت مو رسیده است . کمی بعدش بابا می گوید عجب هندونه ای خریدم . دست و پای خاکی ام را به هوای هندونه شیرین می شویم . مامان همه گلها را آب داده و حسابی بوی خاک بلند شده و من کنار بوی خاک و هندوانه چقدر خوشبخت هستم ...
بوی شمع
بوی کاغذ رنگی
با اینا بیست و پنجمین بیست و پنجم رو سر می کنم .
2- تنها بودم .
3-تنها بودن بعضی جاها خوب است .
4- بعضی جا ها نه
5- شاید فرقی هم نکند .
6- اگر تنها نبودم پاهایم درد می گرفت .
7- حالا شانه ام.
8- من درد پا را ترجیح می دهم ...
فکر نمی کردم زیباترین لحظه هایی که داشتم حالا تبدیل به تلخ ترینشان شده باشند .
فکر نمی کردم معنای هم فکری و مشورت این باشد .
این را می دانی به عقب که برگردم ، یک قدم یا ده ، همینم که حالا هستم که خواهم بود.که قبلا" بودم . . تو اگر خواستی برگرد ... خواستی برو ... خواستی بگذر ..
اگر نه که ، بمان .
این را گفت و از آن نقطه شروع کرد به کشیدن یک دایره. و دوباره به نقطه بچگی که رسید پایین اش نوشت پیری .. مثل وقتهایی که می خواهیم صفر و 360 درجه را روی دایره نشان دهیم .. دستش را روی دایره چرخاند و گفت مهم این است اینجا چه جوری باشیم . پرسید کی می تونه بگه کی موفقه تو این دایره ؟ با خودم فکر می کردم این سوالات دیگر کلیشه ای ست .. خوب معلوم است از نظر من کسی که به زندگی آن دنیا هم فکر کند و طوری بسازدش که لنگ نماند . یک جواب کلیشه ای . یکی از ته کلاس گفت بستگی به این داره چقدر خودمون راضی باشیم از کاری که کردیم و زندگی رو درست زندگی کنیم . گفت دیگه ؟ کسی حرف نزد .گفت می خوام آخرش یک نتیجه ای بگیرم .. گفت مسائل را این روزها دقیق تر بررسی می کند گفت می دونید خدا شما رو چه جوری دوست داره ؟ طوری دوست داره و طوری حواسش بهتون هست که انگار تنها بندش هستین .اما ما چه جوری هستیم ؟ کلی خدای زمینی داریم . اینو زبونا" نمی گیم با رفتارمون نشون می دیم . گفت خدا گفته تو این دنیا من باهاتم . بهت توجه و کمک می کنم . اما تو اون دنیا دیگه من کمکت نمی کنم . رفتار دنیویته که کمکت می کنه . دیگه خدایی نیست که روی کمکش حساب کنی و بگی خدا بخشنده ست .. اگه تو این دنیا نبخشیدت اون دنیا نمی بخشد.. برای لحظه ای کوتاه همه از فاز درسی به فاز معنوی رفتیم .. یکی دیگر از بچه ها گفت استاد همون بهره جریان رو شروع کنید بهتره . خندید. گفت کسی می تونه موفق باشه که وجدانش در گیر نباشه و کسی وجدانش درگیر نیست که راحت زندگی می کنه و کسی راحت زندگی می کنه که .... آمد جلوی تخته . سر ماژیک را جدا کرد و آرام نوشت :
ببخش و فراموش کن..
می گویم بغضم گرفته .. می گوید : حالا فرناز بذار یه چیز برات بگم گریه کنی .. می گویم چی؟؟؟
می گوید : اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن واسه آشپزخونه یه میز دونفره خریدن ..
می خواهد من بغض نکنم می گوید می ترسم روزا که از سر کار بر می گردم اشتباهی بیام خونه ..
می گویم خونه همون خونه ست . و آن اتاق که هیچ چیزش سر جایش نیست مال تو .
(خانم میر هادی صابخونه ست که دقیقا" واحدشان چسبیده است به واحد فعلی ما .. خیلی کم می بینیمش در حد ملاقات برای پرداخت پول شارژ و گاهی آچار فرانسه و اینها .. اما صدایش را همیشه می شنویم .. )
بعدش هم خونه گفت دیگه درس نمی خونه . من هم هی ترسیده بودم . و اون صحنه ها می آمد جلوی چشمم. ساعت دو صابخونه ناله کنان پله ها را آمد بالا .. خواستم بروم پیشش اما دیر بود .. گذاشتم برای فردا که امروز باشد .. صبح خانه نبودند .. صدایی نمی آمد .. غروب رفتیم و حالش را جویا شدیم عکس چهر ه نگاری را نشانمان داد .. هم خونه گفت شب دیگر خوابش نمی گیرد . از نحوه دزدی حرف زد وما هم کمی دلداریش دادیم و بعد نیم ساعت آمدیم خانه .. ساعت 9 بود که هم خونه گفت دیشب 45 دقیقه دیگر ماشین خانم میر هادی را می دزدند .. خنده ام می گیرد از حرفش .. همین که می خندم گوشه لبم درد می گیرد ..نه خدای من تب خاااااال .. مامان اگه بود می گفت مال ترس دیشب است . حالا باید هی حواسم باشد دهانم را موقع حرف زدن یا غذا خوردن زیاد باز نکم درد بگیرد ...
2-دوستانی که عضو فیس بوک هستند.. ملتفتید که کلا" سر کاریم ؟ مخصوصا" تست های فارسی با آن سوال جوابهای بی ربط اش ..
3- شوفاژ خونه هوا دارد ... صبح که پنجره هال را باز می کنم صدای گنجشک های درخت روبرو با صدای آب شوقاژ مرا بر این می دارد کمی چشمهایم را ببندم و انگار کنم زیر سایه درختی لم داده ام که از کنارش رودخانه کوچکی می گذرد و گاهی نسیمی خنک ،صورتم را نوازش می دهد . این روزهای گنجشکی را حاضر نیستم با هیچ روزی عوض کنم .. ساده و بی دغدغه می گذرند...
فردا بر می گردم . از حالا توی فکر پله های فردام . پله های آپارتمان را می گویم .. کاش فردا مثل دفعه قبل آقای صابخونه همزمان با من دم در باشد . تعارف بزند: یکی شو بده به من ... اما زهی فکر محال فرناز جان .از این فکرا نکن .. ایشاا... فردا اون ساک نارنجی رو تو دست راستت می گیری کوله پشتی رو پشتت میندازی و کیف نوت بوک هم یه وری آویزون می کنی رو گردنت .. چهار طبقه رو می یای بالا و برای شروع روزهای نو خودت رو آماده می کنی ..
الان که اینها را می نویسم باران قشنگی می بارد .. و این اتاق به همراه صاحبش دارد از صدای باران پر می کشد ...
همین ..
لحظه تحویل سال بیشتر بخاطر یک چیز نشستم پای تی وی .. اینکه گوینده با صدای بلند و شمرده بگه آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت مثلا"، بعدش از اون فش فشه ها نشون بدن با اون آهنگ دی دی دی دید .. که نشون نداد ... یعنی شبکه 3 که هیچ خبری نبود ..
دیروز از یکی از ISp های اینجا تماس گرفتن و گفتن شما برنده Account مجانی شدین .. الان هم از همین جایزه عید ، کانکت هستم با اجازتون ...
فعلا" هیچ خبری نیست جز دید و بازدید که امسال اصلا" حوصله این کار رو ندارم و خدا رو شکر کم جمعیت بودن اون هم توی عید نعمتی بس بزرگ است ... سه تا از مهمونی ها رو رفتیم می مونه سه یا چهار تای دیگه ...
دلم مسافرت می خواد ... یه جا که دور از این همه تعارف و تبریک عید و حرفای تکراری باشه ...
کاش می شد روی ثانیه ها سر خورد
وآن لحظه را که به تو می رسد
جاودانه کرد .
کاش در این باران آخر اسفند
چیزی کم نمی آمد
چیزی مثل تو
وقتی لب به خنده می گشایی
و می شد امتداد نگاهت را
بنفشه کاشت
بنفشه های زرد
بنفشه های آبی و کبود...
الان دوسه روزه که مثلا" فردا می خواهم بروم دکتر .صدایم مثل خروس شده .. بعد از اینکه چند شب پیش کتلت نوش جان کردم ..وقتی حرف می زنم آن وسطها یا تن اش عوض می شود یا کلا" قطع .. تازه دستم هم نمی دانم یهو چش شد .. اول شروع کرد به خارش بعدش قرمز شد . یعنی انقدر که اون پسره که عینکی اه ، شیرازیه ، خیلی مودبه همون که این چند روز کمکمون کرد، چشمش افتاد به قرمزی .. بعد من دستم را بردم پشت قایم کردم که پرسید : دستتون سوخته ؟ اصلا" به اون چه .. خوب می شه خوب .. تازه امروز پوست جدید داره می آد روش ..
امروز استاد ادوات آخر حرفهایش روی برد نوشت : بزرگ ترین کلک ، درستی ست ..
از صبح تا حالا این آهنگه افتاده تو دهنم .. ای یاسمن ای یاس من، ای دونه الماس من ، کاش که می دونستی چیه عشق من و احساس من .. بعدش می آیم یک چیز دیگر بخوانم این از ذهنم برود مثلا" وای وای وای پارمیدای من کوش وای وای وای میرم از هوش .. یا مثلا " دیگه ازت بریدم ، دلمو نمی دم پر رو شدی دختر دورتو خط کشیدم ... و اینها بعدش حواسم می رود پی کارهایم و به خودم که می آیم می بینم دارم دوباره این را زمزمه می کنم : یاسی جون مثل گل یاس تنت قربون زلفای مثل خرمنت . یاسی جون حتی حسودی می کنم به گل لاله روی پیرهنت ... دوباره مشغول می شوم و دوباره : انگار فقط برای من تو رو فرستاده خدا ... و این داستان تا شب که بخوابم ادامه دارد ..راستی مامانم قرار بود اسمم رو یاسمن بذاره اما مامان بزرگی نذاشت :) یه کم بعدش این شعر برای همدردی با مامانم ساخته شد.
سه تا سمینار تا 10 اردیبهشت .. این یعنی یک وکیشن ناب .. به هر حال من تا دو روز دیگر لای هیچ کتابی را باز نخواهم کرد...
سخت است به چیزی که از ته قلب می خواهی اش نیاندیشی و هر روزت را با فکر به آن آغاز نکنی و به پایان نرسانی و به این فکر نکنی چطور می شود بی آن زیست .. می گویند مواردی که تلخ ترین لحظه ها را بوجود می آورند همان هایی هستند که می توانند زیباترین لحظه ها را بیافرینند. اما این وسط یک چیزی هست و آن اینکه خوب می دانی وقتی چیزی نخواهد رخ دهد رخ نمی دهد. چه فکر کنی چه نه .
چه فکر کنی چه نه .
چه فکر کنی چه نه
و همین آرامت می کند ... بیشتر از رخ دادن آن چه که از ته قلب می خواهی اش ..
دوستی می گفت : تو آرومی و با اتفاقات با آرامشی که داری کنار می آی . چه خوب چه بد ..
چه خوب چه بد
چه خوب چه بد
شاید درست می گفت ...
گاهی وقتا فکر می کنم درست زندگی کردن خیلی بهتر از زندگی کردن با خواسته هاست و خوب است بیشتر از اینکه با آرزوی رسیدن به خواسته های فعلی مان سرو کله بزنیم آرزوی درست زندگی کردن را داشته باشیم حتی اگر آن خواسته لذت بخش ترین آرزوی قلبی و فعلی مان باشد .
خطای " درستی " صفر است چه ابتدای زمان چه انتها .
چه ابتدا چه انتها
چه ابتدا چه انتها
اما خطای "خواسته " شاید جایی در بی نهایت به صفر میل کند . شاید از همان ابتدا صفر شود شاید هم آن وسطها .. پس بحث احتمال برایش معنی دار می شود .احتمال خطا . بعضی از خواسته ها پنهان اند . وقتی رو می شوند که از زندگی رضایت داشته باشیم .. یعنی قبلا " در ضمیر نا خود آگاه وجود داشته اند اما به آنها فکر نمی کردیم .. شاید همین حالا خواسته های پنهان زیادی داشته باشیم که از وجودشان بی خبریم و تا زمانی که به آنها نرسیم مفهوم شان را درک نکنیم .
اما چرا همیشه خواسته های قلبی و فعلی آشکار ، شیرین ترین خواسته ها هستند و با همه این توصیفها و تحلیل های درست و منطقی باز به اونها فکر می کنیم . چه درست چه نادرست
چه درست چه نادرست
چه درست چه نادرست
دنیای معکوس مثل یک چاله است . آدم بعضی وقتها می افتد تویش .. یا خودش می افتد یا کسی از پشت هل اش می دهد . یک آن چشمت را باز می کنی می بینی همه جا تاریک است و کسی پیدا نمی شود دستت را بگیرد و بکشد بیرون ..
دنیای معکوس هیچ خوب نیست . هیچ چیز سر جایش نیست .وقتی گناهی نداری مقصر شناخته می شوی .. وقتی مقصری بی گناه می شوی .. ..همه چیزش را باید معکوس کنی تا قابل تحمل بشود .. .. دست خود آدم نیست .مثلا" فقط می توانی فکر کنی که اگر عکس شود خوب می شود و روی روال طبیعی خودش می افتد . دنیای معکوس وقتی خوب است که آدمهایش هم معکوس باشند . فکرشان روحشان و تمایلاتشان .. و این سخت است .خیلی سخت ..
خارجی : فرودگاه
_مراقب لباسم باشی هااا .
_باشه
_ببین مامان این یکی ساک یادت نره ها
_باشه
_مراقب لباس باشی هااا .. رسیدی زود آویزوونش کن
_باشه
_ کارت بار رو گم نکنی یه وقت
_ مگه من بچه م .. جای اینکه من نصیحتت کنم تو نصیحتم می کنی ؟ برو دیگه نوبت ماست
کارت پرواز را که گرفتم و بعد از اینکه دوباره کلی سفارش کردم مراقب لباسم باشد و تا رسید اولین کاری که می کند این باشد که آویزانش کند و چروک نشود و اینها بالاخره از مامان جدا شدم تا ساعت پرواز دقیقا" یک ساعت وقت بود و ماندن بی فایده .. برگشتم ..تو راه برگشت مامان زنگ زده که در حال سوار شدن است و یکی از همسایه ها را هم دیده که توی این پرواز با آنهاست .... یاد خودم می افتم هر سری که می خواهم با اتوبوس گرام بروم حداقل چند نفر ا رو که اصلا" فکرشو نمی کنم می بینم .. یا اگر هم نشناسم بالاخره جدا" در جد به یک نقطه مشترک می رسیم .. بهله دنیا خیلی کوچکتر از این حرفهاست شهر ما که بماند ..
داخلی : خونه
لباسهایم را عوض می کنم و خودم را پرت می کنم توی رختخواب .. قبلش هم به بابا زنگ زدم و گزارشات رو دادم که زنگ نزند از خواب بیدارم کند.
در لایه های دوم یا سوم خواب بودم که گوشی زنگ زد :
_الو
_ فرناز من نشستم تو هواپیما ، نگران نباش
_ نگران چی ؟ .... آها باشه ..
_خواب بودی؟
_نه بابا صدام گرفته. مال این سرما خوردگیه ست
_ آها رسیدم خونه زنگ می زنم بهت ..
_ زنگ برای چی ؟ .... آها باشه .. فعلا"
گوشی را پرتاپ کردم روی میز و سرم را را به زور فرو بردم توی بالش و دوباره در لایه های خواب غلتیدم ..
بیدار که شدم فکر کردم مامان الان توی هال نشسته و منتظر است بیدار شوم چای بریزد بخوریم و بعدش مانتو بپوشیم بریم خرید ... اما زهی خیال باطل .. یهو دلم یه جوری شد .. البته از اینکه دیگر در روز دو بار نمی رویم بیرون خیلی خوشحالم .. مردم از بس چای خوردیم ، مانتو پوشیدیم ، رفتیم خرید ... اما چه کنیم دیله ده : )
صدای خنده هم خونه و خواهرش از تو اتاق می آید .. کاش من هم خواهر داشتم یا کسی که می شد سرم را روی شانه هایش بگذارم و هر وقت که دوست داشتم بگریم و یا هر وقت که خواستم بخندم و احساس کنم امن ترین جای دنیا را دارم ..
* مغز جان خواهشا" یه کم به کار بیفت ...
* دل جان خواهشا" مدتی دور من یکی رو خط بکش ...
1-از پنجشنبه که انتخاب واحدم دچار مشکل شد تا امروز که بالاخره با هر سختی بود درست شد نفهمیدم کی راه افتادم و چه جوری اومدم و چه جوری خوابیدم .. بعدش که حل شد با خودم گفتم حالا مثلا" دو روز دیر تر میومدی . اصلا" حذف ترم می شدی .. به کجا بر می خورد .. این همه حرص برای چی آخه ؟
2- آن دفعه با استقبال بی نظیر لامپها روبرو شده بودم این دفعه با استقبال بی نظیر فیش تلفن .. و هر چی دلم خواست به این IN لعنتی با آن سرعت مزخرفش گفتم و بالاخره به داشتن ADSL فکر کردم ..
3-دوشنبه خوشحالم بعد آخرین دوره ای که دو سال از آن می گذرد دوباره هم دانشگاهی های گرام رو می بینم .. قبلن گفته بودم یکی که پیوند دهنده قلبهاست تو راهه .. فکر کنم اگه نمیومد ما چند نفر همچنان به تنبلی خودمون ادامه می دادیم .. دوست دارم دوشنبه به هیچ چیز فکر نکنم و فقط برگردم به چند سال پیش .. راستی انوشه اومدی نسازی هااااا ...
............................................................
گاهی شک می برم
به آسمان
وقتی هدیه ای برای زمین ندارد .
به چشمهای مهربان تو اما نه
وقتی بی دریغ هدیه می دهند
آرامش را
به شبهایی که می شد بی قرار بود ...

