تبليغاتX
سیمین بر

 

از من می پرسند که چرا پست سیاسی نمی گذاری و بحثهای سیاسی پیش نمی کشی و غیره ....

در جواب باید بگویم که اولا" بحث های سیاسی با توجه به معانی و مفاهیم و و جایگاه ویژ ه اش ، افراد خاص خود را می طلبد و ثانیا" من در تیتر این وبلاگ موضع خودم را معلوم کرده ام که فکر نکنم نیازی به توضیح داشته باشد ولی حالا که این موضوع پیش کشیده شد دوست دارم نظرم را  کوتاه  مطرح کنم :  اعتقادم بر این است که این ،  نوع نگرش افراد به یک موضوع است که می تواند آن را به موضوعی سیاسی ،  اقتصادی ، فرهنگی و ..... تبدیل کند .این جمله که " بنزین سهمیه بندی می شود " به ظاهر سه کلمه بیشتر نیست اما یک بحث سیاسی داغ از درونش می جوشد. که در این حالت ، مستلزم نگاهی موشکافانه به موضوع است. اما همیشه  هم این نگاه موشکافانه به کار نمی آید.یعنی بهتر است از بعضی از مسائل غیر ضروری چشم پوشید.

چه اهمیتی دارد که مثلا" بگویم درخت هلوی امسال فقط 4 عدد هلو آورد و این ، بخاطر کود نامناسب بود و موضوع را همینطور کش بدهم تا برسم به آن بالا بالا ها . و یقه وزیر کشاورزی را بگیرم که چرا چنین و چنان.

 بنا بر این دلیل و ...ترجیح می دهم در مورد مسائل مهم و به اصطلاح سیاسی ،بحثی پیش نکشم و سعی کنم اغلب شنونده خوبی باشم تا مفسر . و به قولی: کار را به کاردانش بسپارم.

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت 22:24 |

 

 

و البته به خاطر این بود که من از بچگی کارتون دوست نداشتم.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت 0:23 |

Sprout & fruit

 

 

درخت هلو که امسال 4 تا هلوی تپل مپل آورد وسوسه ام می کند  هر بار بروم نگاهی بیندازم ببینم چه وقت میشود چیدشان.از الان هم نشان کرده ام آن که از همه بزرگتر است را خودم می خورم.درخت انجیر هم زیاد انجیر آورده. تا یکی دو ماه دیگر که بروم برای بازرسی  شاید به زور بشود یکی دو تا پیدا کرد. جز آن دسته از درختهایی ست  که جدی نمی گیریمش. فقط گوشه حیاط هست و به عنوان میوه دادن رویش حساب باز نمی کنیم.صرف کار مهم دیگریست که نمی توانم بگویم..درخت انار هم که تو این یکی باغچه دایره ای هست آن اوایل خوب میوه می داد انارهایش هم آبدار و شیرین بود اما دو سه سالی هست که قهر کرده(شما نشنیده بگیرین ، بهش نرسیدیم).اما  درخت با معرفتی ست که شکوفه های بهاریش را از ما دریغ نمی کند.

.

درخت هلو

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 16:8 |

 

1- دقیقا" نمی دانم اما "پارسال" همین روزها بود که اینجا را باز کردم تا بهانه ای باشد برای .....  

 

2-همین که میگویم" پارسال" به این فکر میکنم که چرا نمی گوییم " دی سال" .مثل" دیروز". یا اصلا چرا "پار روز" نمی گوییم....و بعد به این فکر میکنم که اگر" پارروز"  و" دی سال" عرف کلمه بود آنوقت من بهانه میکردم که چرا نمی گوییم" دیروز" ؟ که چرا نمی گوییم "پارسال" ؟ و بعد دیگر فکر نمیکنم...

 

3-این روزها زیاد بهانه میگیرم......

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 13:0 |

 

الان که دارم این را می نویسم چیزی لذت بخش تر از این نیست که هوا گرفته و ابری باشد و اینطور

بپندارم که آسمان با آن ابرهای سایه روشنش میخواهد بگوید: تا چند دقیقه دیگر باران هم نثارت می کنم.

  باشد که در صلاه  ظهر  تابستان باریدن منتی ست که آسمان بر سرت  میگذارد. باشد که در لحظه های آغازین باریدن، باید آنقدر ناز قطره هایش را بکشی تا سمفونی بینظیر شان بر سقف خانه  آغاز شود.....

 

                                                                                                                                   

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 13:25 |

1-طفلی احمد آقا تو این یه ماهی که خونه پر بود از انواع و اقسام کارگرها اعم از لوله کش و بنا و نجار و معمار و ... پا به پای همه وایسادو کار کرد.اونقدر به بنده خدا فشار اومد در  این یک ماه که این اواخر همه را به کار میگرفت.امروز هم که داشت ساختمان را رنگ میزد از بالای نردبان دستورات لازم را پشت هم میداد: فرناز خانوم زود این خرت و پرت ها رو جمع کن که امشب گود بای پارتی داریما..آقا فرشید این سطل رو به من بده زود تموم شه امشب گود بای پارتی داریما( (بنده خدا نمی دانست فردا هم باید بیاید حیاط خلوت را رنگ بزند.)

فکر کنم فردا که کارش تمام شود میرود دیگر پشت سرش را  هم نگاه نمیکند. بادش اندر شهریاری بر دوام....

۲-  امشب که بهم اس ام زد:

زیباترین گل با اولین باد پاییزی پر پر شد . با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد .این پر پر شدن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است.

فکر کردم چه جوابی بدم که قصورمو جبران کنه خیلی وقت بود که خبری ازش نگرفته بودم  و این رسم رفاقت نبود و منم که آخر مرام و معرفت  و این حرفا .نوشتم :

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

نخواهم کرد تو را هرگز فراموش...

۳- هر کس امشب تا این موقع بلکه هم دیرتر از این موقع بیدار باشد و این چیزها را بنویسد فردا در مصاحبه ای که در کارخانه دارد، رد خواهد شد..

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 13:11 |

 

من یکی از اعضای عشیره جدید هستم. چون عشیره ما موقتی ست نام و نشان ندارد.فکر کنم تا دو هفته دیگر بتوانم سوار اسب بشوم یکه در کوه و کمر بتازم. من شبها به چادر* همسایه کوچ میکنم و صبح که میشود دوباره برمیگردم. روزها کار  میکنم تا برادرم که امتحان دارد بتواند درسش رابخواند.  مادرم سبزی ها راکه پاک میکند میدهد به من تا آنها را بشویم.من هم یک سبد و یک قابلمه برمیدارم می روم درصحرا* کنار یک رودخانه پرآب*  روی یک چهار پایه چوبی مینشینم و سبزی های پر گل و لای را آب می کشم.خوشبختانه در عشیره ما پرکلراید یافت میشود. مقداری از آن را سرازیر میکنم میگذارم اندکی در آب و پرکلراید بماند.در عشیره ما زنبور هم هست.  سایه شان  که روی زمین می افتد، سرم را بالا میگیرم تا مواظب باشم شهد جانم را نمکند. حتما" زنبورها فکر میکنند ما آدمها یک نوع گل متحرک هستیم.با انگیزه مکیدن شهد روی بدنمان می نشینند وقتی با یک مایع شور و بد بو مواجه میشوند یک نیش جانانه نثار مان میکنند و میروند.نگاهی به سبزی ها می اندازم.شفاف شدند آخرین مرحله آب تنی سبزی ها که دارد تمام می شود صدای مادرم می آید:

- دستکش دستت کن... بیارم؟

(با خودم میگویم عشیره و سوسول بازی؟)

- نه .تموم شد.

 

پی نوشت:

چادر= خانه

صحرا= حیاط خانه

رودخانه پرآب=شلنگ باغچه خانه

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:10 |

یادم می آید کوچک که بودم وقتی مسافرتی می رفتیم بین راه همیشه منتظر بودم یک نیم دایره سیاه رنگ جلویمان سبز شود میانبری که از دل کوهی رد شود یا همان تونل خودمان. برای لحظه ای همه جا تاریک شود مدتی کوتاه همینطوربماند و بعد دوباره همه چیزبه حالت عادی برگردد.کلی لذت میبردم وقتی یکی پس از دیگری ظاهر می شدند.  اما تمام که می شدند تا مقصد حوصله ام سر میرفت.حالا هم  دوستشان دارم. حالا هم وقتی تمام می شوند حوصله ام سر می رود.گاهی تاریکی لازم است. اگر نباشد روشنی معنایی ندارد.

شاید بتوان گفت سختی های زندگی مانند تونلهایی تاریک و سرد، میانبریست که ما را  به راحتی و کمال می برند.

باشد که سرد

باشد که تاریک

خواهم گذشت از این راه.....

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:6 |

اولین ترم بهاری خالی از امتحانم مبارک.(البته بدون محاسبه ایام طفولیت).می توانم ساعتها کنار پنجره بایستم و نوازشگر صورتم پرده ای باشد که با باد می رقصد و می رقصد.

می رقصد و می رقصد ...................

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:5 |

شده تا به حال دنبال یک شیء بگردید آن را پیدا نکنید.خیلی هم مطمئن هستید از اینکه همه جا راخوب گشته اید بعد یک دور خانه را بچرخید و یک بار دیگر تمرکز کنید و بیایید دوباره شروع کنید به جستجو.بعد ببینید جلوی چشمتان بوده.در ساده ترین جای ممکن. و شما آن رانمید یدید.شاید بارها آن را دیده باشید ولی  انگار آنجا نبوده .یا اگر گاه گاهی ار لنزهای طبی استفاده میکنید نا خود آگاه عینک هم بزنید بعد چشمتان چهار تا شود و اینبار هم خیلی مطمئن در دلتان بگویید باید نوبت چشم پزشکی بگیرم.......

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:2 |

زنده باد سنجاق قفلی

اصولا" سنجاق قفلی ها نقش مهمی رو تو زندگی ایفا میکنن.همیشه هم با کمبود اونها مواجه میشیم.لااقل برای من که اینطور بوده

وقتی هم که با این مشکل مواجه میشم اول سری به جعبه نخ و سوزنها میزنم و مثل همیشه نا امید از این جویندگی برمیگردم . و طبق معمول میرم سراغ سنجاقهای ملحفه لحافهای زمستانی . در حین  جدا کردن با یک عذاب وجدان وصف ناپذیر به خودم قول میدم که بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد بذارمش سر جاش.ولی به محض رفع حاجت کاملا" از یادم میره یا شایدم تنبلیم میگیره در هر حال نتیجش این میشه :سال دیگش که وقتی لحافها از کمد استخراج میشن، گله های مادرانه خبراز ملحفه های آویزان که نقطه تماسشان با لحاف دو یا سه سنجاق است را می دهد. درست مثل حالا که سوزن درایور کیس گیر کرده و نیاز مبرم به سنجاق دارم. و مجبورم این عمل قبیح را با همان عذاب وجدان فوق الذکر انجام بدم.

نتیجه گیری اخلاقی: سنجاق قفلی ها را فقط در خانه تکانی های هر شش ماه یکبار میتوان پیدا نمود.

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 0:0 |

تصمیم گرفتیم تا وقتی هوا خنکه دم دمای غروب یه کم پیاده روی کنیم.امروز اولین روز بود.نسیم خنکی صورت رو نوازش میداد.

البته صداهای نا هنجار موتور سوارها هم گوش رو خوب نوازش میداد.این روزها عادیست. تقریبا" همشون با سرعت نور رد میشن.یکیشون همینطور که به سرعتش اضافه میکرد بین اون همه ماشین تیک آف هم میزد.چشماموتنگ کردم تا اگر با مخ به زمین خورد،  لا اقل دیگرچشمانم نوازش نشود.در همین حین صدای پیر مردی می آمدکه آرام زمزمه میکرد:ای داد بیداد..

 بقیه حرفشو نشنیدم .صدای موتور سوار که داشت دور میشد چشامو باز کردم.حالا روبرو یه پیاده رو با دو ردیف درخت بود همینطور که پیش میرفتیم تقریبا"  در فاصله یک متری از  بالای سر، شاخه ها ی درختان روبروی هم،  دو به دو، از سر دوری و دلتنگی خودرا با هر زحمتی به آغوش هم میرساندند.آنقدر که دیگر آسمانی نباشد.

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:59 |

به راستی نمیدانم تعبیرش چیست!

خواب سیب سرخ را میگویم.

کتابها را هم نمی گردم

تا سیب سرخ تعبیر به اژدهای زندگیم نشود

و تو همان (تو) بمانی

تا هر وقت سیبی را میبینم

یادم باشد

در آن سرخ ترین لحظه

خدا با من بود.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:58 |

مدتیست دندانهایم زندگی مسالمت آمیزی را آغاز کرده اند.ردیف بالا و پایین دندانهای سمت راستی، به شیرینی و شکلات حساس شده اند سمت چپی ها به ترشی .وسطی ها هم که عین خیالاشان نیست.(این را چند روز پیش یک گوجه سبز تپل مپل بهم گفت)

فقط خدا بهشان صبر بدهد آنروز که یک آن چپ و راستم را فراموش می کنم.. .مانند آنروزها که تازه می خواستم رانندگی یاد بگیرم...

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:56 |

_ ببخشید آقا این تافتی که دیروز ازتون خریدم تاریخ مصرفش تا 3 ماه دیگست.

_خوب عیبش چیه؟

_آخه من تافت رو دو سال نگه میدارم.میخواستم عوضش کنم.

_اووووووه حالا تا 3 ماه دیگه کی مرده کی زنده........

_!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:54 |

1 2 3 چیک:

چند سال پیش یک آلبوم نسبتا" بزرگ خریدم و عکسهای دلخواهم رو توش می چینم.البته عکسهای معمولی راهشونو کج میکنن میرن تو آلبوم اشا نتیونی چیده میشن.

امروز این آلبوم رو ورق میزدم صفحات اولش عکسهای طفولیت بنده ست از اونجایی فرزند اول نبودم تعدادش انگشت شمار هست.

به اونجایی رسیدم که از عکس تولد 1 سالگی آلبومم یهو می پره رو تولد 20 سالگی (بعلت عکسهای غیر دلخواه)

همچنان ورق میزنم وبه عکسهایی میرسم که وسط باغچه دایر ه ای پر از گل مینا نشستم

به اون عکسی که روز اول عید چند سال پیش تو خونه رویایی مادر بزرگ انداختیم و مادربزرگ مثل بچه هایی که میخوان ازشون درس بپرسن دو تا دستاشو موازی روی پاهاش گذاشته قامت نه چندان خمیدشو صاف کرده و نفسهاشو حبس تا فلاش دوربین رو ببینه.

به اون روزهای برفی و سرد ،آفتابی و گرم ،به عکسهایی که نقش خند ه رو بی اختیار رو لبهامون جاری میکنه و به تمام خاطرات دور و نزدیک که همشون حالا یه جا جمعن و منتظرن تا ورقی بخورن و خاک ایام بزدایند.

 

حالا فقط دو تا ورق ازش باقی مونده ....

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:53 |

می نویسم این بار

روی گلبرگ تن خسته تو

نا امیدی تا کی ؟

بیقراری تا چند؟

 

آخرین بار مرا یادت هست؟

چشم من چرخش دستانی دید

آن سحرگاه سراسر بغضم

اشک حسرت شد و بر گونه چکید

 

گرچه دورم ز تو ای سایه بی آلایش

دل به باز آمدنت خوش دارم

دانه مهر دلت را هر دم

میربایم زتو در خاک دلم می کارم.

 

گرچه دورم ز تو ای عطر دل انگیز بهار

با تو هر روز سخنها گویم

لابلای سوز خاکستری پنجره ها

حرم دستان بهاری تورا می جویم.

 

می نویسم این بار

روی تنهایی  دستان پر از خواهش تو

نازنینم: نا امیدی تا کی ؟

بهترینم : بیقراری تا چند؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:50 |

کوچه هارا پرسه می زنم.

آخر اینجا اردیبهشت است.

اردیبهشت من

اردیبهشت تو

با همان شوق کودکانه از روبانها و بادکنکهای رنگی

و کیکهای خانگی مادر

که به سه شماره

تک تک  سالهای روی آن دود میشد و به هوا می رفت

اینجا اردیبهشت است

زادگاه من

زادگاه تو

با همان عطر و بو

با همان اقاقیاهای پر پشت ، روی سر در خانه

و مارگارتهای به گلدان نشسته

و پنجره ای که هر سال

همین موقع

 رو به گلهای سفید گشوده میشود.

.............

بی آنکه بدانی رویایت هر سال  

همین موقع

برایم گلهای سفید می آورد.

و من

در این بیست و سومین

پشت همان پنجره

رویایت را به انتظار نشسته ام.

اینجا اردیبهشت است.........

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:49 |

در این روزهای پر برگ و بهاری

ثانیه ها را نفس  خواهم کشید

و به پنجره ها سلامی دوباره خواهم داد

صبحگاهان سری به خورشید خواهم زد

و روی پلکان خانه مان در انتظار باران خواهم نشست

شاید رنگین کمانی از دور پیدا شود.

در این روزهای پر برگ و بهاری

درباغچه بنفشه خواهم کاشت زرد و نیلی و بنفش، سبزو آبی و کبود

و بار دیگر روی مخمل لطیف گونه هایش فریدون را به یادخواهم آورد

وبرای فروغ لباسی سبز بر تن خواهم کرد

و به حمید که تشنه خوبیست باران نو بهار را نوید خواهم داد.

در این روزهای پر برگ و بهاری

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:47 |

صبح هر پنجشنبه راس ساعت 7 می آید خانه مان.من آن موقع خوابم.حوالی  9 که  بیدار میشوم، برخلاف سایر روزهای هفته چای دم میکنم .پرتقال و سیب و کیوی پوست میگیرم سیب را چهار قاچ میکنم و با پرتقال و کیوی دورش را تزیین میکنم.اگر موز داشته باشیم آن را با پوست در زیر دستی جداگانه میگذارم. به محض اینکه سرو کله من را از پنجره آشپزخانه میبیند از حیاط دست می کشد و وارد خانه میشود.چای و میو ه ها را جلویش میگذارم.اهل تعارف نیست.

چای را با شکلات تا آخر می نوشد.از بین میوه ها موز را دوست دارد..در حین خوردن خبر گزاری و خبر نگاری هایش  را آغاز میکند.اهل زدن حرف اضافی نیست. در یخچال را باز میکند باقی میوه ها را داخل آن میگذارد و بعد میرود سراغ کارش.

احمد آقا کارگر زحمتکش هر پنجشنبه خانه ماست.

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:46 |

گاه اتفاقات در زندگی  زهر می پاشند و افکارآدمی را  ناخودآگاه در صندوقچه حافظه به دنبال پادزهر آن میکشانند تا لبها زمزمه اش کنند. این روزها سخت این دو خط را زمزمه می کنم:

 

معرفت دور گرانیست به هرکس ندهند

پرطاووس قشنگ است به کرکس ندهند.

 

هی اتفاق زهر می پاشدو من هی پادزهر زمزمه می کنم....

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:44 |

ساعت دیواری اتاقم در ساعت 4:30 بعدازظهر نمیدونم کی سکته کرده اما از آنجا که ثانیه شمارش درجا می زند می دانم زنده است. البته من هنوز برای نجاتش اقدامی نکردم.اینجور حس میکنم زمان در اتاقم متوقف است.صبح که بیدارم می شوم 4:30 را نشان میدهد شب هنگام هم.و انگار من هم دارم در زمان درجا میزنم.حس تازه ای ایست. این حس تا چند روز دیگر از بین میرود چون مامان با یه باتری نو ترتیب این حس رو میده.و من باز هم باید مطیع زمان بشوم.

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:42 |

اندر خاطرات دو روز پیش :

در اندرونی خانه مجلسی برپا بود.دوستان جملگی گرم صحبت بودند.نزد ریش سفیدان مجلس رفتیم تا از نصایح و تجربیاتشان سود همی بریم.

اولی گفت:مدتیست خانه نشین شده ام از بهر حال نزار. مهره های کمر صداهای  نا خوش سر میدهند.طبیبان  از برایم خسبیدن نسخه کرده اند.

دومی گفت :از قضا این درد بر من نیز رخنه کرده و طبیبم گفته راهی جز بیرون کشیدن مهره نیست.

سومی گفت : یاد ایام جوانی بخیر باد.دیگر از برای پاک کردن سبزی هم توانی بر من نیست.ببینید(و دست ورم کرده خویش را نشان حضار داد).

چهارمی هم که از همین درد بسی رنج می برد دست خود را نشان جمع حاضر داد و از شرح حال خود سخن ها گفت.

میرفت تا پنجمین نفر لب به سخن باز نماید که احساس نمودیم همان دردها بر ما چیره میشود و روحیاتمان را سخت در هم میشکند.این شد که فرار را بر قرار ترجیح دادیم و تا آخر مجلس از ریش سفیدان دوری گزیدیم.

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:40 |

آه مادرم ......................

ایمان آورده ام به سیکاس

که قد نمی کشد تا به بهای خمیدنت

از خاک گلدان به خاک باغچه نشیند.

و ایمان آورده ام به سنگریزه های لپه

که گاه دندانهایم را می سایند تا مرا یاد چیزی بیندازند....

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:38 |

این چهار بیت که در زیر می خوانید به یکباره به ذهن زنگار گرفته اینجانب حمله ور شدند و تلاشهایم در راستای ادامه دادنشان بی نتیجه بود:

 

کاش میشد در ترازوی زمان

وزن شادیهایمان افزون شود

 

کاش میشد روی بوم زندگی

طرح غم از ذهنمان بیرون شود

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:35 |

روحم مصقلی می خواهد.

دیروز که داشتم کیک درست می کردم وقتی آرد رو از صافی  میگذروندم باز هم در خیالاتی محال فرو رفتم:

کاش  روح آدمی را هم می شد از صافی عبور داد تا ناخالصی های روح روی صافی باقی بمانند و آنچه که از صافی رد  میشد روح خالص شده  بود.آنوقت ناخالصیها رو یا دور می انداختیم یا انها را همانطور که روی صافی هستند آنقدر با نوک انگشتان فشار میدادیم تا از سوراخهای صافی رد شوند.آنوقت روح خالص خالص میشد.

 

بعد از اینکه خالص سازی آرد و هم زدن تموم شد .کیک رو داخل فر گذاشتم.45 دقیقه بعد هم آماده شد.

و همچنان زهی خیال باطل...........................

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 23:34 |

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست....(البته خیلی شبیه خونه قبلیه)

به دلیل بروز مشکل در سرور میهن بلاگ به ناگزیر نقل مکان کردم.اینطور که پیداست تمام اطلاعات وبلاگ هم پاک شد. به همین راحتی....

البته من یه بک آپ از اکثر نوشته هام دارم که شاید بذار مشون اینجا. شاید... به این میگن اسباب کشی . فی الواقع به جای مبل و صندلی روزانه هایم را باید منتقل کنم. ....

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 12:5 |