درد دلی با زمان !
نه تند برو نه آروم .. می دونم اگه نگم هم همین کارو می کنی . می دونم می خوای بگی سلامت کو؟ چشم . سلام . راستی خسته نشدی انقدر راه رفتی. تا کجا تا کی ؟ تا حالا چند کیلومتر راه رفتی ؟ چند نفر رو با خودت کشوندی ؟ میگن اگه یه سری از کارها خراب شده باید به دست تو و خدای تو سپرد .. میگن گذر تو خیلی چیزارو درست میکنه . پس گذر کن . از این ذهن از این کوچه از این شهر..گذر کن و هر چی پلیدی و کفر و کینه و غم و نفرت و... رو با خودت ببر . (به قول بابا فقط گیتارمو با خودت نبر) . از شوخی که ناراحت نمی شی ؟ آره . اینجا پر شده از نگاههای غمناک . دلهای پر آشوب . ذهنهای مشوش . کجاست آن شور و شوق ؟ دلهای بی ریا چشمهای بی گناه ؟ دیگه همه به راز گل سرخ پوزخند می زنند برای شمعدانی ها حرف درست می کنند به عطر یاس رشک می برند.. دلم صفای کودکانه می خواهد طنین یک ترانه قدیمی که بپیچد در اتاق .. و مرا برخلاف تو به عقب برگرداند به روزهای کودکیم به آن روز که آن مرد برای اولین بار با اسب آمد. دلم می خواهد مهمان ناخوانده کوکب باشم با گیره سربافته شده از گلهای سرخ و ناخنهای بلند و رنگارنگ از گلبرگهای شمعدانی و کفش پاشنه بلند و گشاد و سکندری خوردن های پی در پی و لباس توری چین چینی گلدار که مدام عطر یاس بدهد .....
دلم غروبهای دم کرده تابستان را می خواهد و " الان میایم خونه فقط یه ربع دیگه " ها را .و شبهای مهتابی که دیگر نپرس ..
بگذریم دلم چیزهای زیادی می خواد اما میدونم وقت نداری و باید بری. یه "دلم می خواهد "دیگه هم بگم بعد خواستی برو ..
دلم می خواهد انقدر دنیا را سخت نگیرم و تورا که نرم نرمک از من گذر می کنی..



