تبليغاتX
سیمین بر

درد دلی با زمان !

 

نه تند برو نه آروم .. می دونم اگه نگم هم همین کارو می کنی . می دونم می خوای بگی سلامت کو؟ چشم . سلام . راستی خسته نشدی انقدر راه رفتی. تا کجا تا کی ؟ تا حالا چند کیلومتر راه رفتی ؟ چند نفر رو با خودت کشوندی ؟ میگن اگه یه سری از کارها خراب شده باید به دست تو و خدای تو سپرد .. میگن گذر تو خیلی چیزارو درست میکنه . پس گذر کن . از این ذهن از این کوچه از این شهر..گذر کن و هر چی پلیدی و کفر و کینه و غم و نفرت و... رو با خودت ببر . (به قول بابا فقط گیتارمو با خودت نبر) . از شوخی که ناراحت نمی شی ؟ آره . اینجا پر شده از نگاههای غمناک . دلهای پر آشوب . ذهنهای مشوش .  کجاست آن شور و شوق ؟ دلهای بی ریا چشمهای بی گناه ؟ دیگه همه به راز گل سرخ پوزخند می زنند برای شمعدانی ها حرف درست می کنند به عطر یاس رشک می برند.. دلم صفای کودکانه می خواهد  طنین یک ترانه قدیمی که بپیچد در اتاق .. و مرا برخلاف تو به عقب برگرداند به روزهای کودکیم  به آن روز که آن مرد  برای اولین بار با اسب آمد.  دلم می خواهد مهمان ناخوانده کوکب باشم  با گیره سربافته شده از گلهای سرخ و ناخنهای بلند و رنگارنگ از  گلبرگهای شمعدانی و کفش پاشنه بلند و  گشاد و سکندری  خوردن های پی در پی و   لباس توری چین چینی گلدار که مدام عطر یاس بدهد .....

 دلم  غروبهای دم کرده تابستان را می خواهد و " الان میایم خونه فقط یه ربع دیگه " ها را .و شبهای مهتابی که دیگر نپرس ..

بگذریم دلم چیزهای زیادی می خواد اما میدونم وقت نداری و باید بری. یه "دلم می خواهد "دیگه هم بگم بعد خواستی برو ..

 

 دلم می خواهد انقدر دنیا را سخت نگیرم و تورا که نرم نرمک از من گذر می کنی..

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 2:30 |
از شمال تا شمال..

ترجیح می دهم از نوشتن گردش نامه به گذاشتن همین چند عکس و مختصر توضیحی بسنده کنم . خودش گویاست ...

اینجا الماس است واقع در استان اردبیل -خلخال

اما آفتاب خدا نگذاشت لذت ببریم به همین خاطر به سمت کلار دشت عزیمت کردیم . واقع در استان مازندران - چالوس . اغراق نیست اگر بگویم تابستانش بهشتی ست گمشده ...

این عکس پایینی را در سفر ی که پارسال به کلار دشت داشتیم سحر گرفت ( سحر را هیچ کجای نقشه اینترت نشانی نیست اما در وصفش همان بس که از نیکان روزگار است )

دریاچه ولشت ...

برای دو شب یک ویلا گرفتیم روبروی کوه . اما صدای رودخانه شنیده نمی شد..

البته ما انسانهای متشخصی بودیم چون در این دو شب سر اینکه کی کنار این پنجره بخوابد دعوایمان نشد..(ما یعنی ۱۵ نفر از دوستان و آشنایان )

منظره ای از حیاط ویلا ...

خانه روبروی ویلا .. متعلق به صاحب ملک ...

بعید نیست بعد از اینکه دو شب تمام شد صاحب ملک نماز شکر به جا آورده باشد .چون ما اصلا بزن و بکوب راه نیانداختیم

********

شایان ذکر است که این عکسها بیشتر جنبه تبلیغی داشتند برای اثبات غالب بودن sony ericsson

 

این هم  غروب سفر و پیش به سوی " هیچ جا خونه خود آدم نمیشه" و کش و قوس ...

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 16:23 |

Famous author

 

باران که می بارد دوست دارم فقط در رختخوابم باشم . خواب یا بیدار، فرقی ندارد. مخصوصا" این بارانهای آخر شهریور . نمی دانم انس و الفت من با باران از کجا شروع شد که هر وقت می بارد مست و مسحورم می کند .هر ساعت  ،هر لحظه....

 

  می خواستم از خاطرات سفر دو روزه  اخیربنویسم اما باشد برای پست بعد. سرماخوردگی حس و حال نوشتن را گرفته . آنقدر که احساس میکنم همین چند خط را که نوشتم به جمع نویسندگان مشهور  پیوسته ام.

 

خدا کند دو هفته ای ببارد...

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت 22:16 |

Special thanks to my aplomb

 

کیف دستی ام را که باز کردم کیف پولم پیدا نبود. یادم آمد به خاطر تعویض سریع کیف دستی ها با هم ، کیف پولم را یادم رفته بود بردارم.  اما آن ته ته ها می شد یک چیزهایی پیدا کرد . یک پانصدی، دو تا دویستی …

فکر کردم نیازی نیست سر و ته کنم برم کیف پولم را بردارم. چون پول تعمیر ساعت را به اون آقاهه داده بودم و کار خاص دیگری نداشتم . فقط نگران گواهینامه بودم که همراهم نبود. اما دوز زیاد اعتماد به نفس می گفت : برو ،مشکلی پیش نمی آد.

.

.

موقع برگشت پسرک دعا فروشی جلویم را گرفت و گفت : یه دونه، یه دونه بخر . خاله یه دونه بخر بخدا از صبح هیچی نخوردم . راستش از اینکه گفت "خاله" ،همینطور الکی خوشم آمد .. و از اینکه گفت هیچی نخوردم بدون اینکه شک کنم دروغ می گوید یا راست ، دلم سوخت …

فکر کردم کیف پولم که همراهم نیست  ….اما یک آن یادم آمد آن ته ته ها می شود یک چیز هایی پیدا کرد.

یک پانصدی دو تا دویستی …..

دعا را داد. پول را گرفت و رفت …

 

 *امروز را ممنون اعتماد به نفس هستم .باشد که جبران کنم ….

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 13 شهریور1386 و ساعت 23:41 |
یاد ایام ! ....

"کنترل خطی ، یکی از درسهای مشترک بین رشته برق و مکانیک است "

این جمله را استاد ، روز اول کلاس کنترل گفت . بعد شروع کرد به تشریح سیستمهای کنترل. همیشه نوع درس دادن این استاد مجذوبم می کرد. فوق لیسانسش را  از صنعتی شریف گرفته بود و دکترا هم نداشت . اما طوری درس می داد که خیلی از دکترای دانشگاه به پایش نمی رسیدند. البته این نظر من و خیلی های دیگر بود. ساز مخالف زن ها همیشه در همه جا خودنمایی می کردند.وقتی جزوه اش را می خوانم از تک تک کلماتش خاطره ای در ذهنم تداعی میشود ....

یک مبحث درس کنترل که مدل سازی سیستم هاست .مربوط میشود به رابطه متقابل فرمولهای مکانیک و برق و تشابه بین آنها .

می گفت : برای فهمیدن این بحث اول یکی از بچه های مکانیک رو روبروی خودتون بنشونید بعد بهش بگین : آهای یارو ، اگه شما f مکانیکی ها  (نیرو) دارین ما I  برقی ها (جریان) داریم . آره داداش. اگه شما مکانیکی ها m  (جرم جسم) دارین ما برقی ها c  (خازن) داریم و همینطور می گفت و شروع می کرد به اثبات. همیشه هم وقتی می خواست از بچه ها سوال کند اول سوال مورد نظر را روی تخته می نوشت بعد در یک حرکت چرخشی سریع انگشت اشاره را  نشان یکی از بچه ها می گرفت و می گفت : تو.

تو گفتن همانا و سکته های ناقص پی در پی همانا. اگه جواب اشتباه می دادیم آبرویمان را می برد. بخاطر همین هر درسی را که با این استاد داشتم بعد از کلاس همان روز می خواندم.

یادم هست مبحث فازور بود  روی تخته نوشت : 3j  . بعد برگشت و رو به یکی از بچه ها گفت : تو .  بگو ببینم زاویه این چیه ؟بنده خدا از بچه های خوب کلاس هم بود ولی آنقدر ترسیده بود جواب داد صفر . و همه می دانستیم الان است که جیغ های بنفش استاد ......

اول سعی می کرد خودش راکنترل کند . مثلا" می گفت : ببین پسر جان ازاین به بعد هر جا دیدی نوشته 3j  بدون که زاویه اش 90 درجه است. اگه نوشته بود 6j  ، زاویه اش 90 درجه ست. بعد با عصبانیت ادامه می داد : اگه نوشته بود علی j   ، 90 درجه ست . حسن j   ، 90 درجه ست ، کوفت j  ، 90 درجه ست . درد j، 90 درجه ست ......  ویژگی خوب کلاسش این بود که هم می خنداند هم می ترساند.

 

بالای گوشه جزوه کنترل یکی از جمله هایش  را نوشته بودم : ملوان قهرمان آسیا .. سرور اس اسی ها ، قرمزی ها .... این را یک روز در کلاس گفته بود و  بچه ها حتی اگر پرس پو لیسی یا استقلالی هم بودند جراءت اظهار نظر نداشتن . تعریف میکرد یکی از دانشجو هایش پایین ورقه امتحانیش بزرگ نوشته بود ایران ملوان و  بخاطر همین 9  ورقه اش را  10 داد.

 

برای استاد(معلم)  شدن اول باید دید قدرت بیان مطالب  و سخنوری برای جذب دانشجو (دانش آموز)  و نشاندن آنها روی صندلی تا چه حد است بعد این راه را انتخاب کرد . نباید به خاطر اینکه خودمان اینطور می انگاریم که چون  از سواد بالایی برخورداریم  پس می توانیم استاد خوبی شویم  این راه را انتخاب کنیم . که این نهایت بی رحمی ست..   داشتن سواد بدون قدرت انتقال  اندوخته ها مناسب این راه نمی باشد. چیزی که در اغلب دانشگاههای کشور نمونه هایش کم نیست ...

 

 در هر حال یاد ایام بخیر ....

 

* آهای رفیق یادت هست ...... ؟ نکنه تو هم جز اون ساز مخالف زنها بودی ..؟  

 

*خوب است به نجواهای کلاغ سیاه هم گوش بدیم ..

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 14:44 |

دختر عمویم اسما" 4.5ساله است. اما رسما" خیلی بیشتر سن دارد. امروز قرار شد عمو، حمامش که کرد صدایم کند بیایم لباسهایش را تنش کنم.در این فاصله به آشپزخانه سری زدم و غذای ناهار را چک کردم کمی هم این طرف آن طرف چرخیدم تا اینکه عمو صدا زد. رفتم رختکن حوله رو دورش پیچیدم  بغلش کردم آوردم تو اتاق..

- فرناز جون سردمه ...

- باشه عزیزم الان خشکت میکنم.

-فرناز جون شما اودزاج کردی ؟

- نه عزیزم.

- منم اودزاج نکردم .

گفتم : چرا ازدواج نکردی ؟

گفت :آ خه هنوز بزرگ نشدم ، اصن نمی خوام اودزاج کنم. آخه تا من بزرگ شم همه برا خودشون عروس و دوماد انتخاب کردن .همه اودزاج میکنن دیده کسی نمی مونه که من باهاش اودزاج  کنم . فرناز جون شما نارندگی بلدی؟

(یه بار دیده بود که  پشت رل نشستم)

- آره گلم.

لباسارو تنش کردم گفتم بشین موهاتو شونه کنم . روی دوپاش نشست دستاشو روی هم گذاشت و همینطور حرف می زد..

منم بلدم ولی ماشینش نباید دنده داشته باشه باید ازونایی باشه که .....

- خوب اینم از مو. میتونی پاشی ...

- فرناز جون این چه خوشکله

-چشات قشنگ می بینه ..

فکر میکرد منظورم واقعا" این است که چشماش قشنگه. با ناراحتی گفت:

چشمای من که مشکیه. کجاش قشنگه. فرناز جون این چیه؟

- ماتیک

- ماکیت؟ ماکیت دیگه چیه؟

تو دلم گفتم آخی چه بچه خوبی نمی دونه ماتیک چیه . درشو باز کرد گفت:

- این که اسمش ماکیت نیست . یوژ لبه . مامانم نمی ذاره.می گه فقط  تو عروسیا. ولی من دوست دارم همیشه یوژ بزنم . پنکک هم بزنم .بعد خط چشم بکشم بعد ریمل بزنم. بعد سایه چشم بزنم. دوست دارم یوژ لب برقی بزنم. ولی یوژ لبم برقی نیست. دوست دارم یه یوژ جادویی داشته باشم هروقت می زنم برقی بشه.

- گفتم : رژ برقی چیه؟

- همینطور که حرف می زد، از اتاق بیرون رفت... ازونا که وقتی می زنی لب برق میزنه ، سایشم هست.سایه برقی برقی ......

 

* بد نیست یک نشستی با کودک درونم داشته باشم. 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 1:32 |

این روزها ...

فاستجبناله و نجیناه من الغم

و کذلک ننجی المو منین ..

تسلی خاطر این روز های من است.

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 14:12 |