تبليغاتX
سیمین بر

twofold 3

 

اکثر آدمها خواب خانه و ماشین رویایی می بینند من خواب یک وبلاگ با قالب رویایی .هر چه فکر می کنم می بینم در واقعیت همچین فکری نکرده بودم ! .رویای صادقه هم که نیست پس جز خوابهای پریشان به حساب می آید؟ حرف از خانه شد به این نتیجه رسیدم   هر وب  خودش  می تواند یک خانه  باشد. با این تعریف   ISP  های محترم هم بنگاه ماشینهای اعتباری می شوند  تا از خانه ای به خانه دیگر بروی که به گمانم از لحاظ سرعت و امکانات  با پیکان گرامی برابری می کند  .

حالا با این اوصاف نتیجه  کلی اش این می شود که  در این دنیای مجازی بدون ماشین  ، خانه نمی -دهند بهت. یک اتاق حتی .....

 

........................................

 

اگر فقط بخواهم به مزیت سرد شدن هوا  فکر کنم برایم خلاصه می شود در  تسلی خاطر منوط به نشنیدن صدای وزوز پشه ها به مدت تقریبا" 9 ماه  . اگر صدای پارس  این سگهای شب زنده دار  بگذارد!!

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 29 مهر1386 و ساعت 12:30 |
my reticence!

تمام سعی خودم را می کنم جاهایی که باید حرفم را بزنم ، نظرم را بدهم ، حرف بزنم ، نظر بدهم اما نمی شود.  ... باز باید بیایم فکر کنم چرا حرف نزدم .... مثل چند روز پیش که باید حرفم را می زدم اما زبانم بند آمد  و حالا باید  بشینم فکر کنم چه جوری درستش کنم که فکر نکنند سکوتم علامت رضا بوده . اصلا" می روم می گویم بهشان که وقتی حرف نمی زنم یعنی ناراضیم . آنهم شدید ...

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 12:19 |

 

هر قدر که می گذرد

مطمئن تر می شوم

چه بی اندازه می خواهمت

آن هنگام که شانه به شانه تو قدم بر می دارم

و دستانت را در دست می فشارم

پر غرور می شوم

پر شور

تو شور زندگی هستی

و زمان ، صلابت نگاهت را صد چندان کرده است

سخت است چون تو بودن

چون تو مهربان ، پر جذبه .

خستگی ناپذیری تو،  گاه می ترساندم

و آن هنگام که در آغوشت می گیرم

کاش وصف پذیر بود .

دنیا با تمام فریفتگیش

و با تمام افکار متمدنانه و متجدد انه اش

بی تو پوچ است

و هرروز که می گذرد

مطمئن تر می شوم

*به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 0:16 |

half scream !!!!

 

در را که باز کردم از پشت پنجره مرد جوانی با دفتر دستکی آمد داخل .گفتم بفرمایید گفت : میشه بیایین دم در . مانتو  و روسری پوشیدم ،  در ورودی خانه را باز کردم دیدم آن مرد جوان تا نزدیک پله ها آمده کمی عقب رفتم . پرسید : ببخشید اینجا چند نفر زندگی می کنه؟ و شغل پدرتون چیه . جوابش رو دادم . گفت برادرتون چند سالشه ؟ گفتم من حرفی از برادر نزدم که دارم یا نه .. بعد با کلی من و من پرسید نه منظورم اینه که برادر دارین یا خواهر ؟ پرسیدم ببخشید شما درباره چی دارین تحقیق می کنین ؟

گفت یه آمار مشترک واسه اداره پست و کمیته امام . نزدیک تر آمد پایش را گذاشت روی پله اول .

دست من هم رفت به سمت دستگیره در . با خودم فکر کردم عجب کاری کردم . چرا اصلا" در رو باز کردم خوب از پشت پنجره جوابش را می دادم . پرسید شما حاضر به همکاری با ما هستین ؟

گفتم در چه مورد ؟ گفت چادر های امداد و هر وقت جشنی ..گفتم نه . پرسید میزان تحصیلاتتون چیه ؟ گفتم فکر نکنم به درد آمار شما بخوره .  جای پاهایش را عوض کرد : نه خوب لازم میشه .

 دست من هم دستگیره را محکم تر گرفت . با اخم گفتم لیسانس . احساس کردم تمام صورتم از خشم منقبض  شده و مرکز ثقلش  روی ابروهایم بود .

پرسید : این جا یک خانوار زندگی میکنه ؟

فکر کردم اگر بخواهد بیاید بالا اول جیغ بزنم و بدوم به سمت در رو به کوچه یا اصلا" جیغ نزنم در خونه رو ببندم بیام داخل  وبعد در رو قفل کنم . گفتم بله. بعد فکر کردم که از پله تا در خانه راهی نیست  پس بهتر است همینطور که جیغ می زنم به سمت کوچه بدوم . پرسید 4 نفر بودید دیگه ؟ 

 فکر کردم نکنه بیرون هم کسی ایستاده نتونم جیغ بزنم . گفتم بله .. بهتر ه اول بیام تو در رو قفل کنم اگه نرفت و خواست در رو بشکنه اونوقت جیغ بکشم .. تو فکر این بودم که کی شروع کنم به جیغ و داد که  گفت ببخشید مزاحمتون شدم خدا نگهدار ...  دستش را در جیبش گذاشت و سوت زنان رفت به سمت در، باز من فکر می کردم دارد ترفند پیاده می کند الان است   برگردد و باید جیغ بکشم ولی  در را بست و رفت ...  خلاصه نصف این جیغ  به آهی ختم شد ....  و در حال حاضر نصف دیگرش  صحیح و سالم در گلویم آماده به خدمت است . نزدیک نشوید ....

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 14:4 |

only ten minutes!

 

یک سری از مسائل هست که خودت باید به تنهایی آنها را بگیری ، اگر نگیری  هیچ کس برایت توضیح نمی دهد . آسمان پایین بیاید زمین برود بالا کسی محل نمی گذارد . مثلا" وقتی فقط 10دقیقه از وسطای یک فیلم را به هر دلیلی از دست  بدهی .  کل فیلم  هم روی همان 10 دقیقه ش بچرخد...

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 14:2 |
رویایی شاید !

یک عصر آفتابی و  دلچسب  پاییزی نا خدا آگاه وادارم می کند  از روی این دفتر کتابها  بلند شوم پنجر ه اتاقم را بگشایم ، روی صندلی رو به  پنجره بنشینم و از دیدن گل های کاغذی  خانه همسایه مان که نزدیک به دو ماه است  هر روزم را رنگی می کنند و از دیدن رنگهای زرد و نارنجی که در هوا به پرواز در می آیند  لذت ببرم . کمی  پاهایم را روی هم بگذارم چشمهایم را هم ،بعد از یک نفس عمیق ،  بگذارم باد خودش را پرت کند در آغوشم ، از سرانگشتان دستهایم همینطور برود بالا برسد به مو هایم ، شانه شان کند وناغافل غرق بشوم در باد پاییزی و سرمایی فانتزی که  خودش را آویزان می کند  به در و دیوار این اتاق  و بعد تصورش را بکنید  در همین حس و حال رویایی باشم که دستی   شانه ام  را بفشارد  و   بگوید:

میشه بیایی مواظب باشی غذا ته نگیره . 

صدا دور شد :

میرم جایی زود بر می گردم

دوباره نزدیک شد:

یه دستی هم به سر وضع این اتاق بکشی بد نیست ...

دور شد:

من رفتم... غذا یادت نره هاااااااا...

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 1:50 |

Twofold 2

 

تابستان برنامه ریزی کرده بودم کارهایم را یک جایی برسانم تا آخر مهر. همیشه همینطور بوده وقتی یک برنامه ای را می ریزم و یک زمانی را برایش تعیین میکنم که یعنی باید تا این زمان تمام شود و بیشتر از آن مجاز نیست (؟) یا زودتر از وقت معین تمامشان کرده ام یا دیرتر . کم پیش می آید درست همان روزی که پیش بینی کرده بودم تمام شوند و الان از آن وقتهایی ست که دیر تر تمام خواهم کرد . فکر می کنم  ببینم اشکال کار کجاست شاید بین معنای برنامه ریزی  دقیق و  ایده آل ها دچار مشکل می شویم (می شوم) . وقتی برنامه ای می ریزم (یعنی درست بعد از اینکه هدف تعریف می شود) خیلی ایده آل فکر می کنم یعنی اول برنامه ها را ایده آل کنار هم می چینم  و یک احساس لذت هم بهم دست می دهد  از اینکه بهترین برنامه ریزی ممکن را انجام داده ام غافل از آنکه مسائل حاشیه ای را که موجب اختلال  در روند اجرای برنامه می شود در نظر نمی گیرم خوب معلوم است زندگی ایده آل با زندگی واقعی  تفاوت دارد و بعد  نتیجه اش می شود این . و بعد باید داخل این برنامه ده تا زیربرنامه دیگر پیاده کنم که خودشان هم دچار این تفاوت فرهنگی (!) هستند. و بعد باید بنشینم غصه هم بخورم چرا این احتمالات مختل کننده را نداده بودم و بعد با این که این مشکلات اکثر اوقات پیش می آید و جاها یی با خود می گویم برنامه ریزی هم نکرده بودم همین می شد اما می دانم سمج تر از این حرفها هستم و همچنان به زندگی با برنامه معتقد خواهم ماند ..

 

...................................................

 

خدای بزرگ می شود یک حافظه پولادین به این بنده ات عطا کنی . برای 8 ما ه  لازمش دارم . پولادین بودنش  هم خیلی مهم است  ...

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 8 مهر1386 و ساعت 13:19 |
In this autumn 

و من

 قناعت می کنم تو را

در این پاییز

که در راه اند 

شبهای  سرد و بارانی

 روز های مه آلود

و لحظه های نا آرام این تن خسته

که جان  می گیرد از حلاوه یک" سلام" خالصانه ...

قناعت می کنم تو را

که در راه اند

لحظه هایی که دلتنگی

برمی خیزد  از خوابی کودکانه

و بهانه مرا می گیرد ...

و من بهانه تو ... 

قناعت می کنم تو را

که در راه اند 

دلشوره های مدام

واین حس غریب و خیس 

که جلا می دهد گونه هایم را 

 و من

قناعت می کنم تو را

در این پاییز .....

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 15:40 |

twofold 1

 

گاهی نوشتن آنقدر برایت سخت می شود که ور کج خلق و بهانه گیر با آن صدای نفرت انگیزش در گوشت زمزمه می کند : خوب ننویس مگه مجبوری ؟

اما ور مهربان و دوست داشتنی ، با لبخندی  تو را به پایداری و صبر در برابر هجوم کلمات درهم و برهم فرا می خواند... و این فقط همیشه در نوشتن نیست برای اغلب  کارهایی که فکر می کنی در برابر انجام دادنشان کم آورده ای هم  صدق می کند... حالا اگر ور مهربان و دوست داشتنی زورش بچربد سعی میکنی حرفهای ور کج خلق را جدی نگیری و ببینی که موفقیت از دور برایت دست تکان می دهد ...

 

........................................

 

 رفتم نوشت افزاری به یاد هرسال این موقع. وارد نوشت افزاری که می شوم حسابی سر کیف می آیم . بس که رنگارنگ است  روحیه می دهد به آدم ..  خواستم دفتر  بخرم اما هر چه فکر کردم  دیدم واقعا" نیاز ندارم. خیلی سعی کردم ولخرجی نکنم .مدتیست تمرین ذخیره سازی  میکنم و این خلاف قانونهاییست که برای خودم وضع کرده ام. نهایت ،دلم رو راضی کردم به یک بسته A4 چند تا  خودکار و یک پاک کن.  دو تا مداد نوکی  هم خریدم . آن که ارزان تر است را  استفاده می کنم آن یکی باشد برای روز امتحان .. کسی چه می داند شاید دستم به همین که ارزان تر است عادت کند بی خیال آن یکی شوم بماند برای بعد  ..

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 2:16 |