تا دلتان بخواهد با ویرگول و نقطه مشکل دارم و تا دلتان بخواهد عاشق سه نقطه و علامت تعجب هستم ...!
امروز را هم روز جهانی سه نقطه اعلام می کنم .
همین.
پیش نوشت:
*همسایه خوب نعمتی است که خدا به هر کسی نمی دهد .. من هنوز فکر می کنم که چرا همسایه خوبمان از این جا بلند شد ...
حدود 16 17 سال پیش به دنبال گسترش خانه ، اتاقی که من الان در آن زندگی می کنم چسبید به دیوار خانه همسایه ..
گاهی صحبتهایی که در آن جا رد و بدل می شود را می شنوم. البته صورت مجهول فعل شنیدن در این جا صحت دارد . شنیده می شود ... چون در حقیقت من بی تقصیرم ..
اولین مالک (همسایه خوب) که از این جا بلند شد گویا خانه را به باجناقش فروخت که این آقای باجناق در آن زندگی نمی کند و اجاره می دهد. بعد از چند سال اولین مستاجر عروس دومادی اصفهانی بودند که بندگان خدا انصافا" محترم بودند و صدایشان در نمی آمد . من فقط چند بار از زبان خانم اصفهانی با لهجه خودشان شنیدم که می گوید: آقا مصطفی .. در همین حد ..
4سال بعد یک خانواده دیگر آمدند که از همان ابتدای اسباب کشی صدای بلند ضبطشان اصلا" روی اعصاب آدمی راه نمی رفت چون پاتیناژ می رفت .. البته دیگر عادت کرده بودیم و خوبیش این بود تمام آهنگهای روز را با بدون کوچکترین زحمت دانلود و غیره .. گوش می دادیم حالا آهنگ که جای خودش را داشت این خانواده دارای یک صدای بسیار خشن و گوش خراش بودند که با هیکلشان رابطه مستقیم داشت ... من فقط یکبار پسرکوچک این خانواده را دیدم که فکر کرده بودم بابای خانوادست ....
همسایه بعدی که آمد چشمتان روز بد نبیند اما چشم ما دید ...
هر روز می شنیدم که مرد مسنی تقریبا" 60 ساله با آدمهای مختلف حرف می زند (که بعد تمام این آدمهای مختلف را دیدم ) طوری حرف می زد که آدم می فهمید ریگی در کفشش هست .. بسیار مودبانه و از روی اصول ادبی ، فرهنگی ، اجتماعی و خلاصه خیلی غیر معمول .. من می گفتم به مامان این یک مشکلی دارد ها ..... بعد از حدود شش ماه در اثر رفت آمد های پی در پی آن افراد مختلف و بزن بگیر و کلانتری و مامور بازی و فرار این آقا کاشف به عمل آمد که رویهم رفته 200 میلیون تومان کلاهبرداری کرده است خیلی ناقابل .... در طول 4 روز اسباب کشی شبانه ازین جا رفتند که برنگردند ....
مستاجر کنونی هم که فعلا" فقط ماشین پرشیا یش را دیده ام و اینکه هر روز پسر کوچکش زنگ در را می زند توپش را بردارد !!
فرزند آقا و خانم همسایه
پسر بچه ایست
که هر وقت داد و بیداد راه می اندازد
دیگران می گویند
سید است
جدش تند است ..
بانویه اردیبهشت...
شاه پريه قصه ي عشق
معنيه پرواز و بهشت
غزل خونه کوچه ي دل
آيينه داره سرنوشت
ماه بانويه ارديبهشت
خاتونه مشرقي سرشت
بهونه ي دل اسير
ليليه اين مجنون پير
فداي بغضه تو چشات
بخند به من ، با اون نگات
دلهره هاي کهنه رو
آروم بکن تو با صدات...
چند روزی بود دلم می خواست شعری بخوانم که در بند زبان معیار نباشد و عامیانه سخن بگوید که این شعر بالا را در یکی از وبلا گها خواندم و از آنجایی که خوشم اومد از طرف خودم تقدیمش می کنم به خودم ... هیچ ایرادی هم ندارد ....
دیشب طوفان شد .
همه در خواب بودند
خوابی آرام .
تنها نور نارنجی اتوبان ، با من بیدار بود ..
سایه شاخه های درخت
روی پنجره ابری
این سو آن سو میشدند.
باد، گرُ می گرفت
من ، می ترسیدم ....
سالاد که سر سفره غذا باشد ، سس که در یخچال باشد ، و تو افسوس بخوری که سس داریم اما نباید بخوری !!!!!!!!
شروع می کنی به خوردن و یک آه قبلش می کشی . دو قاشق غذا می گذاری دهنت یه قاشق سالاد . بعد فکر می کنی جای مزه سس در دهانت خالیست یک نگاهی به یخچال میندازی حتی می دانی الان جای سس کجاست . در یخچال طبقه دوم از پایین و حتی می دانی چقدر با وقار نشسته و برایت دلبری می کند .... این می شود که دومین آه را هم می کشی .. بعد این افکار وسوسه ات می کند بروی سمت یخچال که یادت می آید نه ورزش صبحگاهی می کنی نه عصر گاهی و نه پیاده روی
می روی و نه حتی یک بشین و پاشو .. ...... وسوسه ات را گاز می گیری و خودت را آماده می کنی برای سومین آه ... و از فردایش تصمیم می گیری اصلا سالاد درست نکنی .. چون اگر با سالاد سس نخوری آنقدر آه و حسرت و غم و افسوس می خوری که به تناسبش دو برابر چاقت می کند !!!
![]()
این قالیچه که در زیر می بینید با طول 1.5 و عرض 1 متر روزها در اثر نشست و برخاست و رفت و آمد این جانب ، به جاهای مختلف اتاق نقل مکان می کند. گاهی می بینم تا نصف رفته است زیر تخت ، گاهی زیر دراور ، گاهی زیر میز کامپیوتر .. نه این که من بلندش کنم ببرم آنجا .. نه .. اتاق 15 متری که این حرفها را ندارد. خودش می رود .. دیشب هم به اتفاق هم آمده بودیم تا نزدیکی کمد لباس.. بابا که برای شب بخیر گفتن در اتاق را باز کرد طبق عادت گفتم شب بخیر .
گفت شب بخیر ، بعد یک نگاه به کمد انداخت یک نگاه به من و قالیچه . گفت :
نری تو کمد ...
![]()
در طول زندگی گاهی پیش می آید بعضی از مسیرها به حالت stand by در می آیند شاید آدمها خودشان مقصر باشند در به وجود آمدن این حالت .. حالا اگر این مسیر شاهراه زندگی آدم باشد زیاد خوشایند نیست . وقتی هم که بدانی ادامه دادنش فعلا" بی نتیجه است در اولین انحرافی مناسب می پیچی و سعی می کنی تلاش کنی . بدوی و آن مسیر قبلی را به گونه ای شبیه سازی کنی ولی اگر در طول طی این انحرافی راهی باشد که تو را به مسیر stand by هدایت کند مکث نمی کنی می روی ببینی از آماده باش در آمده است یا نه . شاید هم خاموش باشد و تو مجبوری به همان راه انحرافی ادامه دهی . شاید هم روشن شده و تو بی توجه به ، تمام تلاشهایت در راه انحرافی و به نتیجه رساندن آنها پا در مسیر دلخواهت می گذاری . ممکن است زمان را از دست داده باشی اما چون به هدفت رسیده ای اهمیت نمی دهی و با اطمینان همینطور پیش می روی ....
امروز با دوستم ماندانا قرار داشتم . از دوستان دوران دبیرستان . هر بار که همدیگر را می بینیم تمام خاطرات آن دوران شیرین برایمان تداعی میشود .. با تمام جزییات و تک تک حرفها ... ما 6 نفر بودیم .من صدیقه مونا ماندانا سونیا نسا . نسا که همون موقع ازدواج کرد و نی نی گولوی دومش شنیدم به سلامتی در راه است . صدیقه معماری قبول شد . ماندانا کامپیوتر من و مونا هم مثل هم . سونیا هم به عشق دندانپزشکی اش رسید. .. بین ما صدیقه از همه زرنگ تر بود ،با هوش تر و خلاق تر . بدیهه سرایی هایش کم نظیر بود . هر اتفاق جالبی را به سرعت به نظم در می آورد . خوب یادم است سال دوم که بودیم زنگ تفریح آواز خوانی می کردیم . همیشه جان سالم به در می بردیم اما یک بار که الهه ناز را 20 نفره هم خوانی می کردیم دبیر هندسه گویا پشت در کلاس گوش ایستاده بودآهنگ به جایی رسیده بود که همه بچه ها باید ساکت می شدند و این بنده حقیر یک قسمتش را می خواندم ناگهان در را باز کرد همه 6 متر پریدیم هوا. اگردبیر ادبیات بود باز یک چیزی ....
طبق معمول رفت ته کلاس روی صندلی اش نشست به خاطر بیماریش شیوه درس دادنش اینطور شده بود که هر بار یکی می رفت پای تخته و توضیحاتش را می نوشت ولی قبلش باید درس جواب می داد آن هم درس جدید . بهترین کلاسهایمان با این دبیر بود. سال اول ما را شماره گذاری کرده بود و هر بار رندومی یکی را صدا می زد . البته باهوش تر از این حرفها بود همه شماره ها را با اسم و فامیل از حفظ بود. دست چپش را گذاشت زیر دست راست و دست راست را زیر چانه و گفت : خوب . حالا رهبر ارکستر بیاد پا تخته .... همه خشکمون زده بود و عین لاک پشت رفتیم تو لاکمون .کسی جواب نداد .. این دفعه کمی بلندتر گفت: گفتم رهبر ارکستر بیاد پا تخته .. باز به روی خودمان نیاوردیم .... فکر می کردیم با این سوالش فقط می خواهد بفهمد چه کسی گروه را هدایت می کرد اما در کمال حیرت من و بقیه بچه ها رو به من گفت :مگه با تو نیستم ؟ .......
هنوزم که هنوزه ما مانده ایم که چگونه از بین آن همه آدم فهمیده بود من تک خوان بودم .. این شد که صدیقه این شعر رو گفت البته بیتی که مربوط به خودم میشه رو می نویسم. این رو با یک آهنگ ضرب دار بخوانید و در حین خواندن ابروهایتان را هم بالا و پایین کنین :
بیاد رهبر ارکس پای تخته ......... باید حالیش بشه هندسه سخته
البته چون جز شاگرد زرنگها بودیم هر بار به تذکری کوتاه ختم به خیر می شد ....
سال سوم هم من و سونیا از این مدرسه رفتیم .. و یادم هست چقدر ناراحت بودیم . ولی همین دو سال کافی بود تا هنوزم که هنوزه دلهامان برای هم تنگ شود .
ساعت 6 قرار داشتیم . یک دوری زدیم و کلی حرف زدیم شام خوردیم . بعد رفتیم مغازه ملچ ملوچ آلو جنگلی و شش میوه خریدیم ماندانا دو قاشق یک بار مصرف هم برداشت موقع برگشت بهم مثل این زن ها که به شوهراشون تو ماشین خوراکی می دهند قاشق قاشق شش میوه می داد. بعد گفت اگه بیشتر بخوری فشارت میاد پایین ما رو به کشتن میدی .. جلو خانه شان پیاده شد و قرار بعدی را هم پنجشنبه صبح گذاشتیم . با اینکه زیاد وقت ندارم اما از این قرار مدار ها که نمیشود گذشت . چون هم صحبتی با دوستی صمیمی و قدیمی که تو را به گذشته ای مشترک و شیرین پیوند می دهد یکی از لذت بخش ترین هاست به شرط آنکه از زبانش نشنوی دارد از ایران می رود.