تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

 

 

 دو هفته ست از احمد آقا خبری نیست ..

هر چی هم تماس می گیریم جواب نمی دهد.. همه سراغ احمد آقا را از ما می گیرند( !!!)

دو هفته ست ما خودمان آستینهایمان را بالا زده ایم و کار می کنیم .

*((احمد آقا ، احمد آقا ، کجایی ؟))  سرود ملی خانه ما شده است .

.......

از میان ما بابا مهندس ناظر بودن را ترجیح می دهد .. از همه هم بیشتر خسته می شود .....

مامان هم موقع کار کردن عصبانیست ...  که اگه نباشه جای سوال داره ...

فرشید هم هی بد نیست ...  هر چی مامان بگوید گوش می کند .. آن وسط ها هم  کمی غر می زند: آخه اینجا رو کی می بینه ؟

من هم افتاده ام به جان کاشی های دستشویی و حمام .. چرایش را خودم هم نمی دانم ...

جای شما خالی نباشد حجم عظیمی از عطور(!) دلپذیر وایتکس و درخشان کننده و من و ون و لن و غیره  را هم نوش جان کرده ایم .

من الان مصداق کامل این ضرب المثل رشتی هستم که میگه :

**کار نوکوده  آدم جان بلایه ...

 

...............

 

*برگرفته از کارتون  عروسکی عباس آقا .. 

 

** یعنی آدمی که کار نکرده بلای جونه  : )

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت1:45توسط فرناز | |

 

Twofold 4

خواب می بینی .یک خواب وحشتناک .. هنوز یک ساعت نشده که چشمهایت را روی هم گذاشته ای ... ناگهان  بیدار می شوی .. انگار کسی صدایت کرده باشد .. صدای موذن را می شنوی از دور که می پیچد توی تار و پود این شهر.. با این پندار که خدا  نجاتت داده است  از آن خواب ، آرام می شوی .. او را حس می کنی .. همین نزدیکی ها ..

 

.........................................................

 

 

دوست داشتم همیشه یک قسمت از خانه ای که در آن زندگی می کنم کاملا " سنتی باشد .. شامل یک کرسی گرم و یک میز چهار کنج که رویش بشود سماور گذاشت و فنجانهای قدیمی را چید . فضایش  هم خیلی ساده باشد  به دور از زرق و برق های امروزی .....طوری که فقط  تبدیل شود به یک کنج دنج، برای وقتهایی که خسته ای از این زندگی کوکی ..  روزهای سرد بخزی زیر کرسی  گرم و همیشگی اش و تکیه دهی به بالش نرم و دست ساز مادربزرگ و به موسیقی استاد بنان گوش کنی یا حافظ بخوانی...

 سر که بچرخانی ازپشت  دیوار شیشه ای اش هم بشود همه جای حیاط را دید یا به  تاب سفید رنگ و تنهای روی ایوان خیره ماند ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت12:14توسط فرناز | |

 

این نور نارنجی چراغ آسمان خراش چند هزار مگا واتی اتوبان موازی کوچه خانه ما هم برای خودش عالمی دارد ...بماند شبها که روشنش می کنند تا شعاع چندین ده کیلومتری اش نورانی می شود  و تابستان ها  هم هیچ ربطی به کمبود ولتاژ این منطقه ندارد از میان این همه ساختمان و ابر و مه و فلک و  غیره ، مسیری را همینطور می آید و می آید از پنجره هال هم رد می شود از در اتاق من هم عبور می کند و بی چون و چرا صاف می خورد توی چشم من ...

این نور نارنجی چراغ آسمان خراش چند هزار مگا واتی اتوبان موازی کوچه ما .. نه ! کوچه خانه ما ....

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت2:17توسط فرناز | |

An ordinary day!

 

ساعت 9 نشده هنوز.. بلند می شوم از خواب .. یک نگاهی به خودم می اندازم در آینه . انگار امروز تغییر کرده باشم ..  دست و صورتم را آب می زنم .. سکوت خانه را دوست ندارم رادیو را روشن می کنم می گذارمش تو هال .خودم می آیم اتاق

بهترین ها از رادیو فردا ...

 

ساعت2  نشده هنوز.. می آیم آشپزخانه .. هیچ کس نیست .. یک ساعت دیگر همه می آیند .. در یخچال را باز می کنم سه تا خیار بر می دارم با کاهو و گوجه .. خیار را  که پوست می گیرم عطرش می پیچد توی فضا .. ریز ریز می شود توی ظرف .. بعد گوجه بعد کاهو .. کنترل را بر می دارم میزنم کانال 1 .. نمک می پاشانم روی سالاد .. سفره را پهن می کنم قاشق بشقاب چنگال .. یک دو سه چهار تا از هر کدام .... نه سه تا .. فرشید گفته غذا را در بوفه می خورد ...  نمک سالاد را تست می کنم همه را یک گوشه  سفره جمع می کنم  و طرف  دیگرش را بلند می کنم می کشم روی بشقابها  می آیم مینشینم روی مبل ، صدای تلویزیون را زیاد می کنم :

بسم الله الرحمن الرحیم. با درود بر محمد و خاندان پاک و مطهرش. در خدمت شما هستیم با مجموعه اخبار نیمروزی از ...

 

ساعت 7 نشده هنوز ..می آیم توی هال .. چای هم می ریزم قبلش .. بابا رفته بیرون .. فرشید هم . مامان عینک زده .. نمی دانم چی می خواند ... کنترل را  برمی دارم میزنم کانال 3 .. می نشینم روی مبل با یک لیوان چای داغ به دست:

به نام خدا . با سلام خدمت شما بینندگان ارجمند در خدمت شما هستیم با مجموعه خبرهای ورزشی . روژر فدرر تنیس باز قهار ...

 

ساعت 2 نشده هنوز . تنها چراغ اتاق من روشن است .کتاب " چراغها را من خاموش می کنم " نوشته زویا پیرزاد را بر می دارم .دراز می کشم روی تخت. صفحات آخرش است .. قلمش را دوست دارم :

گفته بود (( پروانه ها هم مهاجرت می کنند)) . به آسمان نگاه کردم . آبی بود . بی حتی یک لکه ابر.

 

                                                             

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت15:20توسط فرناز | |

our world!

 

حدود یک سال و سه ماهی است که خانه نشسته ام .. فکر می کنم زیاد بد نبود یعنی لازم بود برایم . خوب است آدمها یک جایی در زندگی شان با خودشان خلوت کنند .. اندیشه کنند .. سبک سنگین کنند .. انگیزه های گم شده و نیمه کاره شان را پیدا کنند ..  یک نفس تازه گرفتن بعد از یک دوی ماراتن و دوباره آماده شدن برای مسابقه بعدی  ...استراحت روحی فکری جسمی  یک ساله بعد از 16 سال یک زنگ تفریح نیم ساعته هم شاید نباشد خیلی ها هم همین نیم ساعت را نگذرانده اند البته که همش استراحت نبوده .. شاید شش ماهش استراحت بوده .. مثل یک سربازی  دخترانه شاید ... اما چوب خط این خلوتگاه یا استراحتگاه دارد پر می شود تمام سعی ام را می کنم نقطه عطف زندگیم را پیدا کنم .. مقایسه که نه .. نگاه می کنم به هم نسلهای خودم .. بعضی هاشان لیسانس که گرفتند  بلافاصله قبول شدند و رفتند بعضی ها یک سال دیگر بعضی ها دو سال بعضی ها حتی  دوران لیسانسشان 6 سال طول کشید .. بعضی ها هم که  دیگر توان مبارزه با کنکور را نداشتند از ایران رفتند.. نه حرص می خورند نه جوش می زند ..

در نظر ما آدمها همیشه دنیا از آن چه که هست می توانست بهتر باشد .. این افکار آدمی را به سوی  رسیدن به همان "بهتر" ها سوق می دهد فکر  کردن به آرزو های دور و به نظر دست نیافتنی اصلا" چیز بدی نیست .. اصلا" این جز ء ذات کمال طلب آدمی ست  مخصوصا" که چاشنی اش شکر و سپاس باشد به خاطر موقعیت کنونی مان ...

 

* چوب خط بعضی چیزها که پر شود زمزمه های " باید " ی من هم آغاز می شوند ...

 

پ . ن :

محیا باور کن دنیای رنگارنگ هله هوله بهتر از دنیای ما آدمهاست J

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت14:7توسط فرناز | |

 

 برای صبحانه که عادت ندارم چای بخورم انواع اقسام شکلاتها راخریده ..  اصلا" یادم نمی ماند اسم و نوعش را حتی . گفته بودم چه می خواهم . می دانم یادش نمانده  ... من هم تشکر می کنم .... اما من صبحها دلم فقط یک چیز می خواهد .....

 

 کارملا

 

 

پ.ن:

 امیدوارم این یکی دیگر مثل سن ایچ هلو نشود .. از وقتی تبلیغش را کرده ام کارخانه اش انگار تصمیم گرفته فقط سن ایچ هلو را از خط تولید خارج کند .. فقط سن ایچ هلو را ...

  بابا را وادار کرده ام کل بازار را بگردد پیدایش کند ... می گوید مطمئنی قبلا" تولید می شده ... اصلا" نیست ..

گردنم را کج می کنم  می گویم حالا من چی بخورم؟؟

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت1:15توسط فرناز | |

The reason why!

 

من دلیل خیلی چیزها رو نمی دونم مثلا"

دلیل این که من قبلن ها از پیاز پخته بدم می آمد ولی حالا خیلی دوست دارم چیست ؟؟؟

دلیل این که من قبلن ها یک دختر بچه شیطون و پر سر و صدا بودم و حالا اینطوری آروم و ساکت شده ام چی ؟

دلیل این که من قبلن ها دوست داشتم مهمان که می آید شب همین جا بماند و چقدر برایشان نقشه می کشیدم که بمانند  ولی حالا دوست ندارم چی ؟(البته به جز سه نفر )

دلیل اینکه من قبلن ها عاشق کفش تق تقی بودم و دوست داشتم زودتر بزرگ شوم مامان بگذارد پام کنم ولی حالا اسپورت می پوشم چی ؟............

دلیل این که من قبلن ها دوست نداشتم خواهر داشته باشم ولی حالا به شدت می خواهمش چی؟... آخ کجایی خواهر ؟؟

دلیل این که من قبلن ها دوست داشتم یک قصر  رویایی داشته باشم و یک ماشین آخرین مدل هم زیر پایم باشد ولی حالا دوست ندارم چی ؟(اینو زیاد جدی نگیرید)

دلیل این که من قبلن ها بابا که مرضیه  و شجریان و شهرام ناظری گوش می داد  بدم می آمد و دوست داشتم لیلا فروهر گوش بدهم و حالا بر عکس شده است چی؟

دلیل این که من قبلن ها ...

دلیل این که من قبلن ها ...

.

من دلیل  خیلی ازاین "دلیل این که من قبلن ها "را نمی دانم ولی فقط  دلیل یک چیز را  خوب می دانم آن هم این که چرا مالیخولیایی شده ام ....

 

* سپید برفی عزیزم می دانم چند وقت دیگر اینجا را می خوانی ... تو را سپاس که همیشه گذار ذهنت به  دلکده کوچک ما می افتد( wow آخر احساسات. خوبه ادامه بده ) . فی الجمله که دیشب با پیامکی که بر ما روا داشتی یک دل سیر خندیدیم و شارژ همی  شدیم  و تا پاسی از شب شکر ایزد  به جای آورده و خود را آماده نموده ایم  از برای کارزار با آنچه که خود همی آگاهی از آن ....

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت13:6توسط فرناز | |

 Special  for Grippe patient

 

پیش نوشت : آرزو می کنم آنهایی که مادرشان کنارشان نیست بیشتر از من حضور مادرشان را حس کنند خیلی بیشتر ...

 

1-مامان گفت امروز که باشگاه می رود بابا مرا دکتر ببرد ...

سرما یی خورده ام که  که که که (جمله ام نمی آید)   ..

طوری نگاهش می کنم که یعنی تو هم باید بیایی...  (مگه چیه خوب می خوام مامان باهام بیاد)گفتم یعنی باشگاه خیلی مهم تر است دیگر ... بعد شاید مامان پیش خودش فکر کرده باشد اگر از باشگاه بیاید حوصله لب و لوچه آویزان مرا ندارد که گفت باشد اول بریم دکتر بعد می روم باشگاه. حالا دیگر من کوتاه نمی آیم گفتم نه اصلا" خودم تنها می روم  دیگر اخلاق من را می داند  گفت من که می دونم فقط می خوای من باشم باهات .... طوری نگاهش کردم که یعنی آخر اصلا" راه ندارد که تو نباشی ...

 

2-اعتراف می کنم که به شدت مامانی هستم آنقدر که کار از خجالت کشیدن گذشته است نه اینکه نتوانم بدون مامان کارهایم را انجام دهم نه فقط می خواهم باشد همین .....

 

3-وارد کلینیک که می شویم همیشه نگاه می کنم ببینم پرستارش چه شکلیست که می خواهد آمپول بزند بعد حدس می زنم که خوب می زند یا نه ... آخر یک پرستار هرچقدر هم که ماهر باشد در کارش تا چهر ه مهربانی نداشته باشد  در نظرم ،انگار که که که که که (جمله ام نمی آید خوب ) ...

 

4-دکتر بعد از معاینات لوزه و گوش و .... می گوید به دارویی چیزی حساسیت نداری

می گویم لطفا" آمپول بنویسید

می گوید به دارویی چیزی حساسیت نداری

می گویم نه لطفا" آمپول بنویسید

شروع می کند به تجویز و در حینش می گوید چه بخورم چه نخورم . طوری نگاهش می کنم که یعنی دارم گوش نمی دهم  الکی سر تکان می دهم فقط. در دلم می گویم من خودم دیگر دکترای مبارزه با سرما خوردگی بعد از وقوع را دارم تا حدی که  اگر اجازه بدهند یک مطب باز می کنم و اسمش را هم می گذارم مخصوص بیماران آنفولانزایی ...  شاید فکر می کند اولین بارم است  سرما خورده ام.. نه خوب وظیفه اش ایجاب می کند نکات را مو به مو بگوید  .. پس دکتر خوبیست حالا طوری نگاهش می کنم که یعنی  دوستش دارم ....

 

5-  نسخه را نشان پرستار می دهم  مامان می رود دارو ها را بگیرد تلویزیون اتاق انتظار تکرار آخرین قسمت مدار صفر درجه را نشان می دهد یاد آن قسمت می افتم که می خواستند سرگرد فتاحی را تیر باران کنند که چقدر دوست داشتم آن صحنه را که چقدر زنده بود و چقدر موسیقی متنش را دوست داشتم کسی نمی داند خواننده اش کی بوده؟ ... کلا" این مجموعه به غیر از قسمتهایی مثل شکنجه زندانیان و بعضی جاهای دیگرش می شود از سایر سریالهای ایرانی جدایش کرد  دکتر هم از فرصت استفاده می کند و می آید  و طوری نگاه می کند  که یعنی سریال زود تموم شو می خوام برم به کارم برسم.....  به آن جا رسیده که شهاب حسینی می گوید تو را به اندازه تمام روزهایی که نمی زیسته ام دوست  می دارم  .....

 

6- می روم به اتاقی که پرستار راهنمایی می کند نگاه به تخت می اندازم که چقدر  هم  تر تمیز است یادم باشد خواستم کار خیری انجام دهم یک سری کامل ملحفه و رو بالشی بخرم برای اینجا . اما فایده ای ندارد باز همین می شود بی خیال کثیفی و این حرفا  می نشینم و آستینم را بالا می زنم .پرستار طوری نگاهم می کند که یعنی چرا آستینت را بالا زده ای می گویم چون باید اول تست بگیرید. گفت آخرین بار کی آمپول زدی؟

می گویم شش ماه پیش ....( ولی کمتر بود ) 

نمی داند من متوسط سرما خوردگی سالیانه ام  3 بار  است ... نه خوب می خواهد  وظیفه اش را انجام بدهد  اما این چه جورش است که  اولش نمی پرسد دکتر تست داده یا نه ؟؟؟

چهره اش مهربان بود اما . حدس زده بودم خوب آمپول می زند ....

طوری نگاهش می کنم که که که که ....

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت11:36توسط فرناز | |

 

خواستم این نامه ای باشد برای تو

سلامش را قورت می دهم

می دانی من دوست دارم که تو سلامت باشی  

 اما بگذار این نامه بی آغاز باشد

 

می خواستم از این روزها بگویم

که چه سخت می گذرند

و چقدر آرامشم را ربوده اند

روزها دزد آرامش شده اند

این روزها کمی بیزار شده ام

آنتی بیزاری ها گویا خوابشان برده

آه

 که چقدر از بیزار بودن بیزارم

بیزاری حس زندگی کردن را می گیرد از آدم

بوی سرمستی را  نابود می کند

دوست دارم همه جا بوی گل بدهد

گلهای مریم

رنگ آبی دلم را زده است دیگر

همه جا سفید باشد

همه چیز سفید باشد

همه جا عطر دوست داشتن بدهد

همه را دوست بدارم

غمهایم برای خودم باشد

شادیهایم برای همه

اما نمی گذارند عده ای .

عصبانیم می کنند

فکر می کنند روشن فکر شده اند

طلبکار می شوند

این روزها می جنگم

جنگ با بیزاری و نفرت

که گاه گریزی از آن نیست

 

بهم ریخته ام این روزها

مانده ام و این دنیای غریب

که هر روز چهر ه ای تازه می نماید

حرفهایم زیادند

  اما از دل که می روند به ذهن

تا برسند به سرانگشتان

و بعد  نوشته شوند روی کاغذ

کم می شوند  

 

برای  درد دل هایم مثل همیشه

جز با  تو کسی نبود

خدا که از حفظ است ... 

 

خواستم این نامه ای باشد برای تو

می دانی من دوست دارم که خدا، حافظ تو باشد

اما قورتش می دهم

بگذار این نامه بی پایان باشد...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت13:10توسط فرناز | |

crystalline rain

 

کسی به شیشه می زند

تن بلوریش می شکند آرام

و آنگاه

دمیده می شود روحی

 بر نقاب  پنجره ای بی جان

 و  می دود خونی بی رنگ

میان رگهای خاموش ....

.

کسی به شیشه می زند

از نژاد بهاران

آغاز گر پاییز

یخ بسته زمستان

و خواب آلوده  تابستان

.

.

.

کسی به شیشه می زند ....

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت0:39توسط فرناز | |