Special for Grippe patient
پیش نوشت : آرزو می کنم آنهایی که مادرشان کنارشان نیست بیشتر از من حضور مادرشان را حس کنند خیلی بیشتر ...
1-مامان گفت امروز که باشگاه می رود بابا مرا دکتر ببرد ...
سرما یی خورده ام که که که که (جمله ام نمی آید) ..
طوری نگاهش می کنم که یعنی تو هم باید بیایی... (مگه چیه خوب می خوام مامان باهام بیاد)گفتم یعنی باشگاه خیلی مهم تر است دیگر ... بعد شاید مامان پیش خودش فکر کرده باشد اگر از باشگاه بیاید حوصله لب و لوچه آویزان مرا ندارد که گفت باشد اول بریم دکتر بعد می روم باشگاه. حالا دیگر من کوتاه نمی آیم گفتم نه اصلا" خودم تنها می روم دیگر اخلاق من را می داند گفت من که می دونم فقط می خوای من باشم باهات .... طوری نگاهش کردم که یعنی آخر اصلا" راه ندارد که تو نباشی ...
2-اعتراف می کنم که به شدت مامانی هستم آنقدر که کار از خجالت کشیدن گذشته است نه اینکه نتوانم بدون مامان کارهایم را انجام دهم نه فقط می خواهم باشد همین .....
3-وارد کلینیک که می شویم همیشه نگاه می کنم ببینم پرستارش چه شکلیست که می خواهد آمپول بزند بعد حدس می زنم که خوب می زند یا نه ... آخر یک پرستار هرچقدر هم که ماهر باشد در کارش تا چهر ه مهربانی نداشته باشد در نظرم ،انگار که که که که که (جمله ام نمی آید خوب ) ...
4-دکتر بعد از معاینات لوزه و گوش و .... می گوید به دارویی چیزی حساسیت نداری
می گویم لطفا" آمپول بنویسید
می گوید به دارویی چیزی حساسیت نداری
می گویم نه لطفا" آمپول بنویسید
شروع می کند به تجویز و در حینش می گوید چه بخورم چه نخورم . طوری نگاهش می کنم که یعنی دارم گوش نمی دهم الکی سر تکان می دهم فقط. در دلم می گویم من خودم دیگر دکترای مبارزه با سرما خوردگی بعد از وقوع را دارم تا حدی که اگر اجازه بدهند یک مطب باز می کنم و اسمش را هم می گذارم مخصوص بیماران آنفولانزایی ... شاید فکر می کند اولین بارم است سرما خورده ام.. نه خوب وظیفه اش ایجاب می کند نکات را مو به مو بگوید .. پس دکتر خوبیست حالا طوری نگاهش می کنم که یعنی دوستش دارم ....
5- نسخه را نشان پرستار می دهم مامان می رود دارو ها را بگیرد تلویزیون اتاق انتظار تکرار آخرین قسمت مدار صفر درجه را نشان می دهد یاد آن قسمت می افتم که می خواستند سرگرد فتاحی را تیر باران کنند که چقدر دوست داشتم آن صحنه را که چقدر زنده بود و چقدر موسیقی متنش را دوست داشتم کسی نمی داند خواننده اش کی بوده؟ ... کلا" این مجموعه به غیر از قسمتهایی مثل شکنجه زندانیان و بعضی جاهای دیگرش می شود از سایر سریالهای ایرانی جدایش کرد دکتر هم از فرصت استفاده می کند و می آید و طوری نگاه می کند که یعنی سریال زود تموم شو می خوام برم به کارم برسم..... به آن جا رسیده که شهاب حسینی می گوید تو را به اندازه تمام روزهایی که نمی زیسته ام دوست می دارم .....
6- می روم به اتاقی که پرستار راهنمایی می کند نگاه به تخت می اندازم که چقدر هم تر تمیز است یادم باشد خواستم کار خیری انجام دهم یک سری کامل ملحفه و رو بالشی بخرم برای اینجا . اما فایده ای ندارد باز همین می شود بی خیال کثیفی و این حرفا می نشینم و آستینم را بالا می زنم .پرستار طوری نگاهم می کند که یعنی چرا آستینت را بالا زده ای می گویم چون باید اول تست بگیرید. گفت آخرین بار کی آمپول زدی؟
می گویم شش ماه پیش ....( ولی کمتر بود )
نمی داند من متوسط سرما خوردگی سالیانه ام 3 بار است ... نه خوب می خواهد وظیفه اش را انجام بدهد اما این چه جورش است که اولش نمی پرسد دکتر تست داده یا نه ؟؟؟
چهره اش مهربان بود اما . حدس زده بودم خوب آمپول می زند ....
طوری نگاهش می کنم که که که که ....
+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت
11:36 |