|
توی جیب یکی از لباسهای قدیمی ! گاهی دیدن یک بسته اسکناس تا نخورده آنقدر خوشحالم نمی کند که پیدا کردن یک اسکناس مچاله شده هزار تومنی توی جیب یکی از لباسهای قدیمی .. شاید دلیلیش این است که مثلا" اگر یک بسته اسکناس به مبلغ صد هزار تومان را جلوم بگذارند آنوقت به همان اندازه نیازهایم بالا می روند و مثلا" می رسند به دویست هزار تومان . یا اگر یک میلیون تومان بگذارند جلوم نیازهایم از آن مقدار فراتر می روند و بعد تصمیم می گیرم خرجش نکنم تا به حد نصاب برسد و نیازم را برطرف سازد .. بخاطر همین ، آن بسته پول یک درگیری کوچک ذهنی را برایم به وجود می آورد .. اما کشف یک هزار تومان اسکناس مچاله شده توی جیب یکی از لباسهای قدیمی ،هیچ نیازی را رفع نمی کند یعنی اصلا" این مقدار پول اجازه فکر کردن به نیازهایت را نمی دهد چه رسد به اینکه نیازهایت از هزار تومان بیشتر شود .بنابراین درگیری ذهنی هم نخواهی داشت . تازه هر وقت پایت رسید به سوپر مارکت ، بعد اتمام خرید ، می توانی دست در جیب کنی و همینطور که آن اسکناس کشف شده را بیرون می آوری به آقا (ش ) بگی : دوتا کران چیپس نمک دریایی هم بدین لطفا" :)
رویای سپید برف به معنای واقعی همه چیز رو پوشانده است . مثل یک رویای سپید .. آدمها را می بینم با سرهای در گریبان فرو رفته ... یکی دست بچه اش را گرفته کله پا نشود .. یکی دست در دست کفتر خود دارد .. آن یکی راجع به گران شدن تخم مرغ حرف می زند .. کمی آن طرفتر ماشینی لای برفها گیر کرده و دو سه نفر دارند هل می دهند .. بعضی ها گلوله های برفی بهم پرت می کنند .. از خیابان وارد کوچه می شوم . آفتاب نیمه جان زمستان چشمهایم را تنگ می کند من اما می خواهم قدم بزنم .. روی این برفهای سپید یکدست . کمی آن طرف تر تکه چوبی بی رمق روی زمین افتاده .. بر می دارمش .. این برفها بدجور سپیدیشان را به رخم می کشند بی اختیار می نشینم و نام تو را حک می کنم .. نام تو چه زیبا می درخشد .. انگار می خندد .. وه چه زیبا هم می خندد.. سر انگشتانم بر نام تو بی دریغ بوسه می زنند نام تو را کم کم لابه لای برفها پنهان می کنم اینگونه دیگر چشم کسی نمی بیندش .تکه چوب را سر جایش می گذارم و برمی خیزم .. با خودم فکر می کنم من همیشه دنبال یک حرف تازه بوده ام نام تو اما همیشه تازه ست با طنین دلنشینی که دارد. آنجا که ترانه عشق آغاز می شود نام تو در دلم جوانه می زند .. از رویای سپید دست می کشم و کلید را داخل قفل در می چرخانم . آن دورتر بچه ها ی کوچه ، آدم برفی درست می کنند...
پارو درست می کنیییییییییم .. برف پارو می کنیییییییم ... یخ حوض میشکنیییییییییم ... آب ذخیره می کنییییییییییییم ...
من خوشبخت خواهم شد هرگاه می شنوم کودکی می خندد و یا می بینم پیرمردی خسته عرض خیابانی را فتح می کند و یا هر گاه که دلی عاشق می شود .. من خوشبخت خواهم شد وقتی برگی می رقصد و صدای خدا در حنجره ای به پرواز در می آید و آسمان ، ترانه بخشش سر می دهد. من خوشبخت خواهم شد هر گاه پرستویی مهاجر به خانه اش باز می گردد و من پشت پرچین نگاهت به میهمانی جاودانه ای پای می نهم تو اما غریبی می کنی ....
آدمهایی با هزار و یک امید و آرزو .. 1_صدای sms که می آید با عجله و هزار و یک امید و آرزو از میون مبل و کاناپه و میز با سیصد بار سکندری خوردن و نقص عضو می آی تو اتاق .. فکر می کنی الان همه پیش خودشون می گن: چه ندید بدید .. بی خیال .. حالا نگرد کی بگرد لای ورقه های سفید؟ نیست.. زیر تخت ؟ نیست .. روی میز ؟ نیست .. تلفن رو برمی داری شمارتو می گیری .. اوه صدا از اتاق مامان اینا می آد .. یادت نمی آد کی اونجا گذاشته بودیش ... بی خیال .. مسیر بین دو اتاق رو مثل برق می دوی . باز فکر می کنی الان همه پیش خودشون می گن: چه ندید بدید . گوشی موبایل مثل ماه اول ماه که رویت شد تلفن ثابت رو قطع می کنی گوشی را برمی داری آن دگمه وسطی را فشار می دهی بعد چی می بینی؟ ((همشهری عزیز لطفا" با صرفه جویی در مصرف گاز ، از قطع شدن آن جلوگیری کنید .. )) هوم ؟ حالا برم بگم چی ؟ .... 2_ باشد به خاطر کشور های همسایه هم که شده در مصرف گاز هم صرفه جویی می کنیم .. ولی آی حرص می خورم .. آی حرص می خورم .. آهای با شمام.. بله شما.. وظیفه را به آدمهایی که چهار فصل سال کارشان صرفه جویی ست یادآوری می کنید ؟؟؟ آن هم با sms ؟ آن هم به آدمهایی با هزار و یک امید و آرزو ؟؟؟؟ ;)
طفل های ما ! پیش نوشت : ما انسانها در برابر مواردی که تازه با آنها برخورد می کنیم یا تازه آشنا شده ایم ، یک طفل را می مانیم .. یعنی قسمتی از مغز ما در برابر آن چیز ، طفل گونه است .. مثل زندگی کردن در یک شهر جدید . که اسمش را می شود گذاشت طفل شهر .. برای بزرگ شدن طفل شهر ، باید نقشه آن شهر را یاد بگیری .اگر نقشه را ندانی و مثلا" از عابری آدرس مکانی را بپرسی ، حرفش را بی چون و چرا قبول می کنی . بدون اینکه فکر کنی درست می گوید یا نه .. اصل نوشت : فکر کنم دوم دبیرستان بودم که به مامان قول دادم یک کاری را انجام بدهم و در ازای آن کار مامان برایم کامپیوتر بخرد.. از آن روز تقریبا" 8 سال می گذرد .. آن موقع با دوستم یک دوره کوتاه کامپیوتر رفته بودیم .. موقعی بود که 2pentuim روی بورس آمده بود ...کامپیوتر را که خریدم هر دو ماه در میون غش می کرد .. و بابا می بردتش همان جا که کامپیوتر را از آنها خریده بود درستش کند یکی از همکار های بابا ، خانم (و) هم در آن شرکت کار می کرد ... تعداد دفعات غشی که زیاد شده بود خانم و به بابا گفت به دخترتان بگویید از copy کردن و refresh کردن خودداری کند .. من به copy نکردن گوش نمی دادم.. چون همه کارها با همین copy & paste بود .. و چون آن دوره کوتاه را رفته بودم قبول نمی کردم نباید ازcopy & paste استفاده کرد .اما هر جا می دیدم نوشته شده refresh فرار می کردم .. فکر می کردم علت غشی کامپیوتر از اونه... خیلی دوست دارم یک بار با خانم و صحبت کنم و دلیل حرفشو بپرسم .. هنوز هم وقتی کلمه refresh رو می بینم نا خود آگاه همون حس بهم دست می ده ... اما خوب ، الان طفل کامپیوترم کمی بزرگ شده .. پی نوشت : قطعا" به علتهای فوق الذکر است که وقتی به یک کودک(که یک طفل محض است ) از همان ابتدای خامی و بی تجربگی چیزی را بگویی آن را می پذیرد بدون اینکه بداند چرا .. اگر آن امر نهی شده ، با عقل سازگار باشد بزرگ که شد آن را با دانستن چرایی و چگونگی قبول می کند . سازگار که نباشد پس می زند ..
تو این دنیا چیزهای زیادی برای دلخوش کردن وجود داره .. فکرشو بکن .. اوووووووه چقدر زیاد .. تو این دنیا چیزهای زیادی برای غمگین شدن وجود داره .. فکرشو بکن .. اووووووووووه.. چقدر زیاد .. تو این دنیا راههای زیادی برای نشکستن دل آدما وجود داره .. فکرشو بکن .. اووووووووه چقدر زیاد .. باقیشو نمی نویسم چون تو این دنیا حرفهای زیادی برای گفتن وجود داره . فکرشو بکن .. چقدر زیاد.. نه !! اوووووووووووه چقدر زیاد ....
Unsaid می خواستم از یه چیزهایی بنویسم اما نشد .نه که نشد.نخواستم بشود. آخر همه چیزها رانمی شود گفت . بگویی خراب می شود .. نه که خراب شود لطفش از دست می رود ..بعد آنوقت زندگی ات از مزه می افتد .. می افتد آن پایین ها .. دیگر دستت هم بهش نمی رسد .. ترجیح می دهی از آن چیزها لبریز باشی ، گوشه چشمهایت .. کف دستهایت .. روی خط لبخندت .. زیر پوستت .. لابه لای افکارت ، تا اینکه حتی با خودت زمزمه شان کنی ، حتی وقتی تنهایی و هیچ کس نیست . همینطور لبریز باشی و حسشان کنی . گاهی وقتها نگفتن یا ننوشتن مهر محکمتری بر دوام بعضی چیزها می زند. بیرون که بریزی تمام می شوند ، از دست می روند ...
کودکانه بارون می زنه دونه به دونه ابرا اومدن تا سقف خونه خانم معلم مشق شب داده کی بنویسم خدا می دونه مداد قرمزم نوکش شکسته تراشم کجاست ؟ کجا پنهونه ؟ خانم معلم رو تخته نوشت تنبلی بده کار شیطونه من دلم می خواد : بارون که میاد برم تو گلا نرگس و شب بو یاس و بابونه من دلم می خواد رنگین کمون شم خونه خورشید تو آسمونه من دلم می خواد پرنده بشم رو بال ابرا بسازم لونه من دلم می خواد ستاره باشم به دور مهتاب شونه به شونه من دلم می خواد رودخونه باشم به عشق دریا بشم روونه بارون می زنه دونه به دونه ابرا اومدن تا سقف خونه خانم معلم مشق شب داده کی بنویسم خدا می دونه ..
Pauper توی مغازه : آقای فروشنده : قابل شما رو نداره .. میشه انقدر ... یکی بچه به کول می آید جلوی مغازه: شب امواته .. خدا رفتگانتون رو بیامرزه . یه کمکی بکنین .. خدا الهی .. خدا بچه هاتونو ... خدا خیرتون ..... مغازه دار : برو آبجی .. برو آبجی بچه به کول : ............. (چند نقطه ، یعنی الفاظ رکیک نثار نوامیس) مغازه دار : نه به اون دعاهاش .. نه به این فحش دادنش .. گدا هم گداهای قدیم .. توی ماشین ، پشت چراغ قرمز: یکی شان به شیشه می کوبد درست همان جایی که من سرم را تکیه داده ام : کمک کن در راه خدا .. خدا الهی .. خدا رفتگانتونو .. خدا .. من دل نازک ( :) ) هم تا بیایم کیفم را بردارم چراغ سبز می شود .. اشاره می کنم چراغ سبز شده باید برم .. عصبانی می شود و ............... (چند نقطه ، یعنی یک لگد جانانه نثار ماشین ) |
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |