تبليغاتX
سیمین بر
 

ببینم ؟

من شبیه احمقام؟ یا تو فکر می کنی خیلی زرنگی ؟

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 13:3 |

 

 

درست از آن زمانی که اسم ولنتاین را  شنیدم تا همین چند سال پیش که فلسفه اش را فهمیدم و حکایت تاریخی اش را که مربوط می شود به آن کشیشی که بطور پنهانی زوجها را به عقد هم در می آورد همیشه با آن مشکل داشتم و دارم . این روز بیشتر مرا یاد بی موقع ابراز عشق ورزیدن می اندازد تا خود تعریف عشق  ...  یاد بعضی از بچه های دبیرستان که از یک ماه قبل در فکر تو چی خریدی و من چی خریدم  بودند و صبح روز ولنتاین هدیه شان را  می آوردند مدرسه که موقع برگشت جایی ، کوچه ای ، پس کوچه ای  به هم تقدیم کنند و مراتب عشق و وفاداری را به یکدیگر  ثابت کنند . جعبه های شکلاتی قلب شکل و گل رز قرمز خشک شده  که مثلا" زیر میز قایمش می کردند .. تازه بعضی ها ادعا می کردند که عشق که فقط به جنس مخالف نیست به مادر هم می تونه باشه و یا به پدر ..

 اینها را نوشتم که بگویم  این روز  اما برای آنها که عشقی (از نوع صرفا"  به جنس مخالف ) در سینه دارند و آن را در بوق و کرنا نمی کنند و یا آنها که بعد ها عاشق می شوند  و از این  سوسول بازی های کودکانه  به دورند  مبارک باشد ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 25 بهمن1386 و ساعت 1:20 |

Something evokes me !!

 

Something  encompasses my spirit , something that I shouldn’t  talk about it ..

But I want ..

I  want to shout it heartedly in my solitude..

 sometimes ask myself where are our delight dream holes .. where are we  or where is  destination ?  

 don’t be quiet .. I need to hear you. And tell all of things that make me amorous

also all of that recall your eyes when you are not beside me ..

nothing can explain my boredom… life is go on  and I am never only..

something evokes me …

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در جمعه 19 بهمن1386 و ساعت 22:56 |
 

خوب من باید اعتراف کنم اسم  اغلب کتابهایی که نیمه کاره خوانده ام  در خاطرم نمانده. از طرف ترناس دعوت شدم به بازی کتابهای نیمه خوانده ..  بعضی هاشون ایناست :

آلیس در سزرمین عجایب (چند بار سعی کردم با خواندنش به شوق بیایم ولی نشد.. بچه بودم ها )

قلعه حیوانات  

سو وشون (سیمین دانشور)( دوست دارم بار دیگر خواندنش را از سر بگیرم .)

کیمیا گر (پائلو کویلیو) (باید پسش می دادم)

اینا دعوتن:

محیا ، انوشه ، نیوشا ، ماه طلا ، خورشید بانو، راهنما ، محمد رضا کاکاوند ، سرخوشان همینطوری ، مروارید 

(بوف بینا رو هم ترناس دعوت کرده )

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 18 بهمن1386 و ساعت 1:9 |
 

 نزدیکای 8 صبح با صدای زنگ تلفن بیدار می شوی  ..  تقریبا"   چند  زنگش را میان خواب و بیداری می شنوی  قبلش نمی دانی چند بارصدا خورده  پیش خودت می گویی  محل نگذار بخواب  .. کسی این موقع با تو کار ندارد ...

  بالاخره تصمیم می گیری  بیدار  شوی .گوشی را که بر می داری مردی با لهجه عربی می گوید : کربلا . وبعد  صدای خانومی می آید  که به نظرت آشناست : با عجله و بلند بلند  حرف می زند  .

از آن طرف گوشی طنین قرآن  هم می آید ..

-الو فرناز  .. فرناز سلااااااام ..

صدا را می شناسی.. عمه ست ... با چشمهای بسته  تقریبا" داد می زنی  و  همچنان گیج خوابی ..

_سلام عمه .. چطوری ؟ رسیدی ؟.. کجایی؟

( صدای عمه به سختی و از ته  حنجره اش شنیده می شود )

_ الان بین الحرمینم ..  روبروی حرم حضرت عباس ..گوشی رو نگه می دارم هر چی می خوای بگو ..

مدتی  سکوت می کند تا هر چه می خواهی بگویی ، تو  اما  ، تا  مغزت لود شود و یادت بیاید

که هستی و چه هستی و الان کجایی و چه  می خواهی ، می پرسد فرشید کجاست ؟ گوشی رو بده فرشید .و تو همین کار را می کنی ....

.

.

 

 به خودت  که می آیی  غمهایت هوار می شوند روی سرت ... حالا شدید دلت  می خواهد جای عمه می بودی  ... حالا  یادت آمده  که هستی  و چه هستی  و چه می خواهی ....

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 1:17 |

یخ بسته ، خطرناکه !!

 

جمعه 6 صبح

از شب قبلش بابا 245 مرتبه گفت صبح زودتر حرکت کنیم که آروم آروم بریم . جاده یخ بسته خطرناکه .

با صدای زنگ گوشی از خواب پا می شوم  . مراسم وداع  با رختخواب * که تمام  شد ده دوازده  تا لباس روی هم پوشیدم و مانتو و مقنعه و جوراب  و غیره .. خیلی وقت بود خودم را در این لباس ندیده بودم .. یه کم بیشتر جلو ی آینه ایستادم و نگاه کردم .  بعد نشستم روی صندلی آشپزخانه  تا بابا ماشین را  ببرد کوچه بعد بیایم کفش بپوشم ... همیشه همین کار را می کنم .. یخ می زنم خوب ..

 

جاده :

با سرعت 30km/h  :( حرکت می کنیم . بابا میگه اون گوشه رو نگاه کن یخ بسته خطرناکه ...  چند تا ماشین با سرعت از ما   سبقت می گیرند   همینطور که نگاهشان می کنم  میگویم  نمیشود  حالا ما هم   یه کم تند تر برویم ؟ اینجوری تا شب هم  نمی رسیم که . میگوید نه . یخ بسته خطرناکه ..  می گویم نه به آن  موقع که نمی شود پایت را از پدال جدا کرد  و سکته می زنیم و پشت هم می گوییم  یواش تر .. بابا تو رو خدا یواش تر .. قلبم گرفت ... آی  اوی .. بپا  ... نه به الان که اینجوری.. می گوید نه آخه الان یخ بسته خطر ناکه .. من به ماشینهایی که با سرعت از کنارمان  رد میشوند با حسرت نگاه  می کنم .. کنار جدول را  با دست نشانم می دهد : ببین ببین این  یکی دیگه خیلی خطرناکه .. وای می ترکم  از خنده .. هیچ دوربینی قادر نیست  چهره پدر  قهرمانم را  در این مواقع  به تصویر بکشد و هیچ زبانی قادر نیست از حساسیتهایش در این موارد حرف بزند مخصوصا" در جاده  ..  بنده  که انقدر جان عزیزم کم آورده ام .. از دیوار مه رد می شویم  و میفتیم توی مه .. به عقربه کیلومتر شمار نگاه می کنم از 30 هم پایین تر آمده حالا  . ضبط روشن می کنم : می دانم صدای محمد اصفهانی گیراست  هر بار هم که می شنوم تمام احساسم رو به کار میگیرم خوشم بیاید و به دلم بنشیند اما  فایده ای ندارد . می دانم اگر بزنم بعدی اعتراض می کند .. مخصوصا"  که این آهنگ محبوبش است  .. یادم نیست چی بود فقط قافیه ردیف هر بیتش اینهاست :

فلان و بسار و  بهمان  حبیب نیست ..  چی و چی و چی طبیب نیست ..

 من اما دلم  you raise me up  گروه  west life  را  می خواهد . اینجا ندارمش .

 

مقصد:

همینطور که پیاده میشوم خداحافظی می کنم و در را  می بندم .. دوباره باز می کنم و می گویم  :

 آروم بریا .... یخ بسته  خطرناکه.

 

* از فاصله ایی که از خواب بیدار می شوم تا چند دقیقه بعدش که از رختخواب  کنده می شوم برایم تبدیل به یک رسم شده .. یک رسم صبحگاهی ..  فکر می کنم همه آدمها این رسم  را دارند .. حتی اگر به آن  فکر نکرده باشند ..

 پای ثابت این رسم که شاید بعدها نوشتمش ، هم اتاقیم بود ..  هم اتاقی  سال آخر .

ماچ  اینترنتی به تو  هم اتاقی جان ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 14:58 |

 آرامش دل

 

مگر می شود که تو خدای من باشی و دستم را نگیری ؟

مگر می شود من بنده ات باشم و با تو آرام نگیرم ؟

مگر می شود تو خالقم باشی و صدایم را نشنوی ؟

مگر می شود که بر زبانم یا سریع الرضا جاری باشد و تو مرا نبینی ؟

آخر مگر می شود در این کهنه بازار که نیرنگ  می خرند و آبرو می فروشند رهایم کنی ؟

نه .. نه .. هیهات .. که چنین چیزی از فضل تو به دور است ...

یا سریع الرضا ، اغفر لمن لا یملک الا الدعا

.

.

دعاهای زیادی خوانده ام اما  به نظرم یکی از بهترین دعاهایی که می تواند شرح حال عبد را برای معبود سمیع العلیمش  روایت کند تا صرفا" مرهمی باشد بر زخم هایش دعای  خضر مشهور به دعای کمیل ابن زیاد است که حرف  دل خیلی هاست . از جمله خودم . آنها که حتی یک بار خوانده اند حرفم را می دانند ..

  فقط  اگر کنج دنجی دارید برای آرامش دلتان بخوانیدش ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت 1:3 |

 

1_مادربزرگم  5 فرزند به دنیا آورد سه پسر و دو دختر .. پسر بزرگش  وقتی دبستانی بود فوت شد .. از آنجایی که هم پدربزرگ و هم مادربزرگم  کارمند بودند فرزندانشان را از وسط به دو دسته مساوی تقسیم  کردند و کار و امور نگهداری از هر دسته را به یک کلفت دادند... من تا الان به این فکر نمی کردم که چرا بابا اهل کار کردن تو خونه نیست . خوب برایم عادی بود از وقتی چشم باز کردم همینطوری بود . 

 اما برف که آمد نحوه کار کردن بابا و اینکه در عرض 5 روز نتوانست سقف خانه را از برف پاک کند باعث شد ریشه یابی کنم ببینم مو ضوع از چه قرار است که  نتایج حاصله ختم شد به همان چند خط بالا ..  

 

 از همان روز اول برف ، بابا و فرشید روزی دو بار می رفتند سقف را تمیز کنند ..  پایین که می آمدند هر کدام  با صدای آخ کمرم وای کمرم یک طرف ولو می شدند .. فرشید را که همینجوری دماغش را بگیرند غش می کند بس که لاغر است .. اما واقعا " این چند روز دلم برای بابا سوخت .. فکر کنم به اندازه تمام روزهای کار نکرده اش برف پارو کرد .. وقتی دید اینکاره نسیت و اگر بخواهد همینجوری پیش برود  خسارات وارده به جسم و جان بالا می رود    یک کار گر  گرفت برای سقف که در عرض 4 ساعت سقف پاک  پاک شد .. به لودر چی هم پول داد جلوی در و روی  پل را تمیز کند و خلاص ..

 

2_ بعد دو هفته می روی بیرون. اوضاع هنوز به حالت طبیعی بر نگشته.

آنقدر موضوع و سوژه برای تاسف خوردن در شهر دیده می شود  که بتواند حسابی بی رمقت کند   .. کمبود وسایل نقلیه عمومی  و وضعیت خیابانهای اصلی و .. قیافه  مسئولین را جلوی چشمت می آورد .. یاد روزهای ان *تخ*اباتشان می افتی ...پو ستر های تبلیغاتی و شعارهای آن چنانی .. وعده ها و چه کنم ها   ...  خنده ات می گیرد ... از آنها که از گریه غم انگیز تر است.. فکر می کنی یعنی آنها هم کوچک که بودند کلفت داشتند ..؟  در راه می بینی   سقف بعضی از مغازه های قدیمی پایین آمده .. حتما" توی کوچه پس کوچه های قدیمی ، سقف  خانه های مردم مسکین هم ..  همان بهتر که بیرون نیایم...

 

۳_ بعاز ظهر مادربزرگ  زنگ زد و گفت بخاطر سنگینی برف  سقف آلاچیق پایین آمده .   ناراحت می شوم از اینکه آلاچیق کودکی هامان خراب شد .. تابستان ها  سقف آلاچیق  با برگهای مو(برگ درخت انگور ) پوشیده می شد  .. ضلع جنوبی درخت پرتقال ،غربی هلو و شمالی سیب کاشته بود . کمی آنطرفتر درخت  گوجه سبز و درخت انجیر و گلابی  و گلها و  گلدانهای گل که نمی توانم بگویم چند تا بودند .....   کف زمین حصیر پهن می کرد و ما  بازی می کردیم با دختر عمه ها و پسر عمه ها ..  گرگم به هوا .. خاله بازی .... او همیشه روی پله  آلاچیق می نشست و موهای لخت مشکی بلندش را  همانجا شانه می کرد..

 می گوید  بهار کارگر میگیرد سقفش را درست کنند . بابا می گوید وا بده ... دیگه اون به چه دردی می خوره ؟....

من اما  عمق ناراحتی اش را می فهمم  .. حتما " او هم حالا یاد خاطرا ت خودش می افتد   ..  یاد زحمتهایی که کشید  یاد 40 سال ییش که خانه را می ساختند یاد  4 سکه طلا ، که  به تعداد چهار فرزندش ، زیر خاک  چهار کنج خانه ، دفن کرد  .. یاد پدربزرگ  ..

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 3 بهمن1386 و ساعت 2:55 |