تبليغاتX
سیمین بر
 

همینطور که تیم محبوبمان پله های سقوط را یکی یکی طی می کرد و ما در اندوهی جان کاه غرق

می شدیم  وسط غرق شدنمان صدایی می پرسد : آفساید چیه؟؟؟؟؟

 صدای مامان بود به گمانم ...

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 0:54 |
 

چند ادکلن گذاشت روی پیشخوان . 4 یا 5 تا ... معلوم بود حوصله ندارد باز بیاورد . پشت دستم امتحانشان کردم . کمی ماندم بوی تند الکلش از بین برود .. دو تا را که بو کردم تا ته حلقم عطرآگین شد . دیگر بو کردن دوتای دیگر بی فایده بود .  یکی که بهتر از آن یکی بود را برداشتم.همیشه خریدن عطر و ادکلن یکی از مشکل ترین خریدهایم محسوب می شود . مخصوصا" اگر هدیه تولد مامان باشد . از مغازه  لوازم آرایشی می آیم بیرون .. همینطور که راه می روم پشت دستم را بو می کنم شاید آن یکی خوشبو تر باشد بروم پسش دهم .. اما انگار بوی هردو شان یکی ست  شاید هم من  کر بو شده ام .. مغازه های بعدی یکی یکی از کنارم رد می شوند و من غرق می شوم در رنگهای جور وا جور اجناس پشت ویترین ..   یک بلوز سفید با یقه و دور آستین آبی فیروزه ای را هم  پشت ویترین یکی شان

می بینم اما رد می شوم دو سه قدم که برمی دارم یادم می آید رنگ مورد علاقه مامان است . دوباره به عقب بر می گردم .. عینک را به بالای بینی حرکت می دهم تا بلوز را بهتر ببینم .. سری تکان می دهم و تصمیم می گیرم بروم داخل ... وقتی می آیم بیرون یک نایلون فانتزی دیگر به کلکسیون نایلونهایم اضافه می شود ..

 

 الان  شب است و من  هنوز مطمئن نیستم کدام ادکلن خوشبو تر است  و دستانم همچنان مسیری را بین حالت عادی شان تا بینی در حرکتند .

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 23:15 |

Be unassuming   

  

پیش نوشت : منظورم از نوشتن این پست  به شخص خاصی نیست یک مطلب کلی ست .. شاید بیشتر از همه خودم را نشانه میگیرد.

 

چرا بعضی ها سعی می کنند خودشان را آدم پیچیده ای جلوه بدهند.. و اصرار داشته باشند که آدم پیچیده ای هستند؟ بطور علنی هم این را عنوان کنند یا چرا بعضی ها برعکس دوست دارند وانمود کنند آدم ساده ای هستند و حال اینکه اینطور نیست ..

شاید من هم در بعضی شرایط ودر بعضی برخوردها جز این دو دسته به نظر آمده باشم  شاید جایی آدم مغروری به نظر آمده باشم جایی دیگر یک آدم مهربان و دلسوز ... اما هرچه که هست  خوب یا بد، مهربان یا سنگدل ، سعی می کنم خودم باشم تا مهربان به ظاهر دیو سیرت یا حالا برعکس .

اگر خودمان باشیم خود به خود اثبات شده ایم .

خوب می شود اگر همه آدمها این را بدانند و  انقدر برای اثبات خودشان زور نزنند ..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 1:10 |

 

من از همین جا مراتب عشقولی و محبت خودم رو به این آقای تپلی گچی ابراز می دارم :) 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 14:22 |
 

 یادم نمی ماند  نباید مدام  بگویم "من"

"من" فریب می دهد  

فریب می خورد

"من" همیشه کم می آورد

آنجا که خود کرده به اسم تقدیر تمام می شود

پای یک "من" در میان بوده است

آنجا که آرامش نیست

"من " هست

آنجا که میان مردمانش مهربانی است

"من " نیست

"من"  همیشه بی رنگ است

بی روح

کال

 نحیف

"من" اما یادش می رود  نگوید "من"

یادش می رود که "تو" همیشه سبز است   

یادش می رود که "تو" طنین یک ترانه زیباست ..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 1:36 |

میگن نباید هر حرفی رو هرجا زد . شایدم اشتباه میگن ..

امروز قرار بر این شد اول برویم  خانه دختر خاله مامان(یعنی مادربزرگ مادری عرشیا) بعد از آنجا برویم خانه عرشیا اینا. .. عرشیا می شود نوه دختر خاله مامان یا از طرف دیگر بخواهم حساب کنم پسر برادرزاده  مامان . یعنی  نوه برادر مامان ... اصلا" بگذارید این طور بگویم برادرزاده مامان با دختر دختر خاله مامان ازدواج کرد و حاصل این ازدواج پسر بچه  ایست به اسم عرشیا  که من خیلی دوستش دارم .. مخصوصا" وقتی مو هایش را برایش  فشن درست می کنند، دوست دارم  درسته قورتش بدهم .. مامان می گوید از الان باید جلویش را بگیرند که فردا پس فردا بشود کنترلش کرد..

دختر خاله مامان دو پسر بزرگ دیگر هم دارد که در بدو ورود ما  ، خانه نبودند .. نمی دانم چی شد که حرف به اینجا کشید:

مامان خطاب به دخترخاله و شوهرش: واقعا" جامعه بدی شده .. مقصر اصلی خانواده ها هستند .. یعنی وقتی مثلا" یه پسر موهاشو اون طوری درست می کنه(با دستانش ادای موهای فشن را در آورد)  یا ابروهاشو بر می داره پدر مادرش بهش هیچی نمی گن؟ الان مثلا" عرشیا  ،باید از همین 7 سالگی جلوشو بگیرن ..  کم کم بهش ارزشها رو یاد بدن .. بعدها واقعا" کنترل کردن سخت می شه ..

شوهر دختر خاله : نه ن خانم .. ب (مامان عرشیا،دختر بهمن آقا) معتقده باید به بچه آزادی داد . من هم معتقدم باید آزادی داد

مامان حرفش را قطع می کند : نه آخه بهمن آقا ، آزادی هم برای خودش محدودیت هایی دارد .. من تعجب می کنم چرا پدر مادر ها این رو به بچه ها آموزش نمی دن ..  بیشتر از 50 درصد خانواده تاثیر گذاره .. یعنی واقعا" وقتی بچه می خواد پاشو از در بذاره بیرون  پدر مادر نگاش نمی کنن؟ نمی گن این چه مدل مو ؟

حالا مامان بند کرده به مدل مو پسرها و بهمن آقا هم می خواهد مامان را متقاعد کند که بابا بی خیال چه اشکالی داره .

من تعجب کردم .. بهمن آقا خیلی مرد محترم و جا افتاده ای بود .. این افکار از او به دور بود ..

خلاصه مسیر بحث عوض شد و تقریبا" یک ربع بعدش دو پسر بهمن آقا با موهای فشن  به ارتفاع یک متر از هر طرف و ابرو های تیغ زده  به جمع ما پیوستند و ما هم مقادیری خنده زیرزیرکی از خود بروز دادیم..

 مامان توی ماشین می گوید : وای  عجب حرفی زدم ها .. چه می دونستم پسرهاش هم اینطوری بودن ..

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 23:26 |

 

من یکبار دریک جشن نامزدی تو را همراه زنت دیده ام . تو شاید اینجا را هیچ وقت نخوانی . مهم نیست البته .. اصلا" نمی دانم چرا اینها را اینجا می نویسم .نمی دانم تو چه تعریفی از شان و شخصیت داری .. نمی دانم این چه رسمی است رسم که نه یهتر است بگویم یک نوع اپیدمی بی شرمانه .. که متاسفانه زن و مرد هم نمی شناسد ..

آهای تو .. تو که مثلا" تحصیلات عالیه داری .. فوق لیسانس داری .. حالا اینها به کنار آخه بابا زن داری .. نامزد دزدی می کنی ؟از آب گل آلود ماهی می گیری ؟ نه فکر نکن این موضوع تازگی دارد. برایم .. اوه نمی توانم حتی تعدادشان را بشمارم .. می دانی  من فقط دلم می سوزد ..  نه نه .. اشتباه نکن . اصلا" به حال زنت نمی سوزد . اصلا" به حال آنها که مفعول (مظلوم) واقع می شوند نمی سوزد .... اما به حال تو و امثال تو چرا  .. وقتی به بیچارگی تان فکر می کنم ..  وقتی به این فکر می کنم که تو و امثال تو جای اینکه دیگران را در یک زندگی پاک و پر از روزهای قشنگ  شریک کنید  با کمال افتخار با ضرب و دهل با آیینه و  شمعدان و با همه چیزهایی که تو و امثال تو  ارزش آنها را نمی دانید  در بیچارگی تان شریک می کنید.

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 0:33 |

ای دریغ از من اگر چون گل نرقصم با نسیم ... (با عرض پوزش از شاعر )

 

هوا امروز گرم بود .. نه گرم دل زن ..  بلکه گرم دلچسب ..  باعث شد لباسهای خنک را که پارسال تو اون ساک آبی چیده بودم و گذاشته بودمش بالای کمد بیاورم پایین و جایشان رابدهم  به لباسهای زمستانی ..... ساک آبی را که باز می کنم رایحه صابون معطر که  سال پیش لابه لای لباسها گذاشته بودم می پیچد توی فضا.. همیشه همین کار را می کنم . حتی توی کشوهای لباسهایم صابون معطر می گذارم ... رایحه خوش آرامش خاصی را به دنبال دارد ..

 لباسهای بهاری و تابستانی  تنوع بیشتری دارند .. نرمی و لطافت بیشتری هم ...

آخرین سین سفره هفت سین امسال با سبزه تکمیل شد .. برای رنگ آمیزی تخم مرغ ها نه آبرنگ داشتم نه ماژیک .. دور خانه چرخیدم ببینم چه چیز می توانم پیدا کنم که بشود رنگشان کرد .. که بالاخره به ذهنم رسید با؟؟؟ می شود  .. به قول المیرا یوژ لب. اتفاقا" بد هم نشد ..

به نظر شما وقتی جارو برقی  ، چاقو(!!!!) قورت داده باشد مرحبا دارد؟ یا مثلا" باید گفت : جارو برقی هم جاروبر قی های قدیم ....؟

آهان راستی امسال گل نرگس شیراز 8 تا گل داده .. 6 تا روی باغچه ایوون .. 2 تا زیر درخت هلو .. راستی درخت هلو هم شکوفه داده .. یادم باشد فردا عکس بگیرم ..

 

الان صدای خرو پف بابا می آید .. مامان تلویزیون نگاه می کند که خوابش ببرد . فرشید هم رفته دوش بگیرد . من هم که خوب معلوم است دارم اینها را می تایپم ..

 

ساعت ، آخرین  پانزده " دقیقه"  بامداد 86 را نشان می دهد.

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 1:2 |