|
نوستالژی دست می زنند و می رقصند کودکان بی خیال دیروز فریاد شادی شان امروز می آمد وقتی پشت یکی از دیوارها گوش ایستاده بودم
فقط چند لحظه کودکانه روز تولد، یه روز حساس تو زندگیه... هیچ وقت به روی خودت نمی آری که حساسه ... می خوای بگی دیگه بزرگ شدی . ولی اون ته ته های دلت اگر کسی یادی ازت نکنه مثل یک گل پژمرده می شی و برعکس اگر به یادت باشند شکفته .. تو این روز ، هرقدر هم که سن بالایی داشته باشی برای چند لحظه مثل بچه ها می شی ، برای چند لحظه دلت بوس و بغل می خواد . دلت کادو می خواد . دلت کاغذ رنگی می خواد . من عاشق این چند لحظه کودکانه ام .
بخاطر یک عدد فرم الف ناقابل من را از این دفتر پست پاس می دهند به آن یکی .. وارد آخرین دفتر که می شوم مرد ی حدودا" 60 ساله با شکم بر آمده و موهای جو گندمی که پشت پیشخوان نشسته بود می پرسد امرتون ؟ می گویم فرم الف می خواستم _ نداریم تموم شد. گردنم را 45 درجه کج و مقادیری لبخند هم پشت حرفهایم اضافه می کنم تا شاید کارساز شود : _ اما به من گفتند اینجا حتما" دارید.. _داشتیم همین امروز تموم شد .. _ چی کار کنم حالا .. شما نمی دونین کی می آد؟ _نه اصلا" معلوم نیست ..هر وقت اومد ما هم وظیفه داریم بفروشیم ... وظیفه که می گوید حالم بهم می خورد .. می دانم اگر زیر میزش را بتکاند فقط فرم الف ازش در می آید .. همچنان با گردن کج و این بار دوز مظلومیت را هم بالا می برم : _باشه ببخشید مزاحمتون شدم _ خواهش می کنم دخترم با همان گردن کج و مود مظلوم نمایی ، چند قدم به سمت در خروجی بر نداشته بودم که گفت : چند تا می خواستی ؟!!!!!! وارد بانک که می شوم تقریبا" خلوت است .. مسئول باجه به خانم چادری عینکی که کنار من ایستاده می گوید : مادر جان چرا مبلغ رو ننوشتی روش ؟ می گوید آخه این صفرها رو اشتباه می کنم.. بعدش هردفعه یا طلب کار می شم یا بدهکار.. بعدش زیر لب می گوید اون مسئول قبلی که اینجا بود همیشه برام می نوشت این جدید اومده نمی دونه .. مسوول بانک سعی می کند جلوی خنداش را بگیرد.. می گوید این فیش را هم پر کن مادر جان .. دستش به فیش نمی رسید .. با دستم فیش را سراندم اینطرف و دادمش به مادر جان ... کمی نگاهم کرد گفت دخترم می شه این رو برام پر کنی.. واسه سهام بی * عدا * لت از من کارت ملی خواستن می خوام تقاضای کارت ملی کنم .. فهمیدم باید کارمند جایی باشد.. فیش را دوباره گرفتم گفتم مبلغ واریزی رو میشه بگید گفت 250 تومن ! فرمش را پر کردم و کارهای خودم را انجام دادم و آمدم بیرون ... **من اصلا" به این فکر نمی کنم که چرا اون مرد 60 ساله با شکم بر آمده و موهای جو گندمی نخواست اولش فرم رو بده .. و اصلا " به این کار ندارم که اون خانم چادری عینکی با چقدر سواد تو کدوم اداره کار می کرد که نمی تونست بجای 250 تومن، بنویسه 2500 ریال . از صبح تا حالا دارم به این فکر می کنم که اگه اون آقا پلیسه می دونست که تو ، وقتی سوار ماشین شدی 200 متر اون ورترش دوباره می خواستی پیاده شی بری روزنامه بخری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ، بخاطر نبستن کمربند تو این فاصله ، سر میدون جریمه ت می کرد یا نه ؟ !!! |
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |