تبليغاتX
سیمین بر

خلق و خو  گاهی .. آرزو هرگز

 

در هیچ موردی دوست نداشتم پسر آفریده می شدم یعنی هیچ علاقه ای ندارم پسر می بودم با اینکه مشکلات یک دختر در بعضی جوامع بیشتر از یک پسر است ... بعضی دختر هایی که از ته قلبشان آرزوی پسر بودن دارند را هم نمی فهمم اصلا" .... خلق و خو فرق می کند البته .. این را  دوست دارم در حین اینکه یک دخترم گاهی کارهای مردانه هم انجام دهم . مثلا" وسط اتوبان پنچری ماشین بگیرم و از این قبیل .. اما آرزوی مرد بودن هرگز .. اینها را گفتم که بگویم اتفاقا" یک مورد هست که خیلی دوست دارم آن لحظه مذکر باشم بعد که مدتش تمام شد به جنسیت اصلی ام برگردم .. درست وقتی که لحظه سفره پاک کردن و ظرف شستن و خونه رو طی کشیدن و این جور برنامه ها فرا می رسد ..

در کل خوشحالم مونث هستم  آن هم با تمام ظرافت ها  و لطافت های روحی و یا  ضعف نیروی جسمی و حتی گاهی ترسو بودنم ..

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 12:21 |

 

هوا سرد است .. سرد تابستانی .. صدای شر شر باران موسیقی کلاسیک امشبم است .  حالم هم هی بد نیست . ته گلویم اندکی درد می کند . بخاطر خربزه عصر است .. خانم ج به زور کرد توی حلقم .. چیزی نیست خوب می شوم زود . چای درست کرده ام گذاشته ام روی اجاق دم بیاید .. می چسبد توی این هوا.  گاهی جبران خلیل جبران هم می خوانم :

 

روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن ،زمان را اندازه نگیرم:

 " دیروز بود و فردایی خواهد بود"

تا آن ساعت ، گذشته را طنینی می انگاشتم که محو و فراموش می شود، و آینده را عصری می پنداشتم که احتمالا" به آن نخواهم رسید ، اما اکنون آموخته ام که در زمان کوتاه اکنون ، همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..

کمی موج مثبت می گیرم .. می روم آشپزخانه سه لیوان چای داغ می ریزم .. سینی را با لیوان  چای خودم می آورم توی اتاق  بقیه را  می گذارم توی هال  ... می نشینم پشت میز .. چای را هورت می کشم . سر راهش زبان و گلویم را می سوزاند بقیه اش را نمی فهمم . لابد  معده ام هم الان سوخته .. فکر می کنم چرا از گلو به پایین حس لامسه نداریم ؟ حتما " ربطی به ما ندا رد .. همراه با همین افکار چرایی دستم می رود به سمت جزوه صورتی کنار کیبورد . صفحه آخرش را باز می کنم . مبحث تایمرهای تاخیر در قطع و وصل است ..  به صفحات قبل ترش نگاهی می اندازم.  روی کامپیوتر  شبیه سازی را هم انجام می دهم .. حالا باید تایمری  طراحی کنم که ابتدا، زمان دو ثانیه خاموش باشد بعد زمان دوثانیه روشن  و دوباره زمان دو ثانیه خاموش ...

  همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 0:37 |

من و همچنان رژیم

 

چند وقت پیش هم به مامان گفته بودم غذایی که از ناهار می مونه رو همان موقع بگذارد تو یخچال که  مثل امروز هی نروم سرک بکشم و چند قاشق بخورم آخرش بروم پز بدهم که شام نخوردم امشب اصلا" و برنج را بطور کامل حذف کرده ام و در رژیم شدیدی به سر می برم  و این حرفها ..

بخواهم بشمارم امروز غروب که از پیاده روی برگشتم تا الان که ساعت نزدیک دو بامداد است  بطور غیر متوالی چیزی حدود هفت هشت الی نه ده  قاشق لوبیا پلو خورده ام ... فقط خوبیش این بود که الان احساس گرسنگی می کنم ..

و این یعنی رزیم غذایی موثر ...

و این یعنی همین که بابا همیشه می گوید : کم بخور، همیشه بخور

و این یعنی تا نیروی گشنگی  برنیروی رژیمی غلبه نکرده ، مطلب رو پست کن زود بگیر بخواب .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 1:58 |

 

امان انا گوییم کال پامادور

شومان چی گویید؟

 

 

                                           

                                           

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 15:26 |

خیاط می شوییییییییییییییییییم

 

نوع اثر : دامن لنگی

نوع پارچه : نخی

رنگ : نارنجی

 

*حالا

*حالا

*  تا آنجایی که یادم هست به همان اندازه که عاشق موسیقی و نقاشی بودم  و هستم از  گلدوزی و قلاب بافی و خیاطی و از این جور کارها متنفر بودم و هستم  .  استعدادش را هم ندارم . مهمترین عامل کور شدن استعداد را هم بی رغبتی می دانم . هیچ وقت نتوانستم بافتن یک شال گردن را تا آخرش تمام کنم . از بافتن رجهای یک جور حوصله ام سر می رود.فقط در حد اینکه یاد بگیرم کافی ست .  از انجام دادن کارهایی که سر ذوق نمی آوردم خیلی زود خسته می شوم ..  و در همین راستا مطمئنم خیاط خوبی  هم نخواهم شد. چون نه حوصله خیاطی را دارم نه علاقه . این دامن را هم که دوختم بیشتر برای این  بود که چیزی یاد بگیرم . که بعدها  بخاطر یک کوک ساده ، تنگ و کوتاه کردن یا نمی دانم ازاین قبیل برنامه ها لنگ نمانم .

معتقدم همیشه نباید دنبال علایق بود.. 

 یک چیزهایی همیشه در حاشیه  زندگی هست که از دور  خیلی مهم به نظر نمی آید تنها وقتی مهم می شوند که با آنها مواجه می شویم .

اما  با این حال امیدوارم یک روزی بتوانم موسیقی و نقاشی را از سر بگیرم ..

 

 

 

*حالا اگر

+ نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 2:29 |

 

الان من اون شاگرد تنبله کلاسم . چون 4 جلسه از قافله عقب مونده بودم .. یعنی هر روز پیش خودم گفتم فردا زنگ می زنم اسم می نویسم .. همین فردا فردا گفتن ها 4 جلسه شد .. تا من باشم که دیگه فردا فردا نکنم . سر کلاس استاد می گه : شما می تونی خودتو برسونی ؟ می گم سعی خودمو می کنم . می گه به هر حال ما در خدمتتون هستیم .. دیگر نگفتم سه واحد تئوری این درس را تو دانشگاه اختیاری برداشته بودم که تا حد کمی می تواند کمکم کند ..

یکی از بچه ها رو از قبل می شناختم .. با یکی شون  هم چون مسیر کلاس تا خونه مون یکی بود آشنا شدم و جزوشو گرفتم رو نویسی کنم ..

رو نویسی را  که تمام می کنم با دوست جدید الآشنا  جایی قرارمی گذارم بروم دفترش را  پس دهم .. یک جورایی زود  با آدم صمیمی می شود نه از آنهایی که زود پسر خاله می شوند شاید بیش از حد  آدم ساده ای باشد  ..  اصلیتش اینجایی نیست .. نمی دانم چه تیپ آدمی ست .. مسیر از کلاس تا خونه می گفت خانواده اش تعصبی هستند و اکثرا " ازدواجهای فامیلی تو در تو دارند و حتی پدر مادرش هم دختر عمو پسر عمو هستند و جدیدا" پسر عمویش به او پیشنهاد داده  ولی دوست دارد از محیطهای این مدلی بیرون بیاید . می گفت به خاطر همین تعصبات  نمی تواند هر شغلی که دوست دارد را انتخاب کند یا هر جایی  که می خواهد برود کار کند

 توی جزوه با فلیپ فلاپ که برخورد می کنم یک آه بزرگ اولش می کشم بعد می روم سراغ کتاب دفترهای 4 سال پیش ... می گویم اصلا" راه ندارد توی این مدارها اثری از فلیپ فلاپ ها نباشد .. نه؟

مدار های چپ گرد راست گرد و کنتاکتور  را هم که می بینم می روم سراغ جزوه کار گاه برق .. اما پیدایش نیست ..

شکلش جلوی چشمم است اما خودش نیست .. قشنگ یادم است صفحه اول روی کاغذ آ چهار با خودکار آبی بزرگ و برجسته نوشته بودم کارگاه برق . تر و تمیز . توی کاور پلاستیکی .. توش   هم جزوه استاد بود هم  گزارش کار فوتو شده از نسخه ای که باید به استاد تحویل می دادیم ....  بهم می ریزم .. همه جزوه ها و گزارش کار ها را زیر و رو می کنم نیست که نیست ..  مدام توی ذهنم می گردم دنبال ردی .. نشونی .. یک آن یادم می آید پسر دایی جان محترم توی این درس مشتر ک بودند با ما و امتحان که داشت  آمده بود جزو ه ام را گرفته بود .. گوشی رو بر داشتم و اس ام دادم که پیش تو یا نه؟

گفت : اووووووووووو من چه می دونم

همین جا دیگر مطمئن می شوم چون هر چی که اونجا نباشد فوری می گوید نه نیست ..

می گم : تورو خدا بگرد

نوشت : اگه هم بود ریختم دور

جزوه کار گاه برق نازنینم  : (

  

 

*این عکس را هم اینجا می گذاریم عمق ناراحتیمان را بیشتر  معلوم کند  ...

 

 buffon

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 1:31 |