وقتی فصلها بهم می ریزند !!!
یک ربع زودتر رسیده ای . کاش در این مدت رفته بودی مانتویی که م گفته بود برایش بخری را می خریدی . .. تصمیم می گیری برای گذراندن وقت تا انتهای این خیابان را بروی و دوباره برگردی .. شروع می کنی به راه رفتن، به آدمهایی که از کنارت رد می شوند توجهی نداری .. به آن مغازه پر سر و صدای سر نبش هم .. همیشه وقتی راه می روی تمام افکارت سرازیر می شوند ، اینبار سعی می کنی به چیزی فکر نکنی و فقط راه بروی ..
کمی بعد نگاهی به ساعت می اندازی، پنج دقیقه گذشته ، همین مسیر را که برگردی می شود 10 دقیقه .. باز هم سعی می کنی به چیزی جز راه رفتن فکر نکنی و اینکه تابستان است اما خش خش برگهای زرد زیرقدمهایت را نمی فهمی ... و یا اینکه پستی بنویسی با این عنوان : وقتی فصلها بهم می ریزند .....
