تبليغاتX
سیمین بر

وقتی فصلها بهم می ریزند !!!

 یک ربع زودتر رسیده ای . کاش در  این مدت رفته بودی  مانتویی که م گفته بود برایش بخری را می خریدی . .. تصمیم می گیری برای گذراندن وقت  تا انتهای این خیابان را بروی و دوباره برگردی .. شروع می کنی به راه رفتن، به آدمهایی که از کنارت رد می شوند توجهی نداری .. به آن مغازه پر سر و صدای سر نبش هم .. همیشه وقتی راه می روی تمام افکارت سرازیر می شوند ، اینبار  سعی می کنی  به چیزی فکر نکنی و فقط راه بروی ..

 کمی بعد  نگاهی به ساعت می اندازی، پنج دقیقه گذشته  ، همین مسیر را که برگردی می شود 10 دقیقه ..   باز هم سعی می کنی به چیزی جز راه رفتن فکر نکنی و اینکه تابستان است  اما خش خش برگهای زرد زیرقدمهایت  را نمی فهمی ... و یا اینکه  پستی بنویسی با این عنوان : وقتی فصلها بهم می ریزند .....

 

+ نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه 29 مرداد1387 و ساعت 15:48 |
هر چند کوچیک ، هر چند بزرگ  

از وقتی فهمیدی آرزو چیه و از کی باید بخوایش .. گفتی : خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه ازت چیزی نمی خوام ..  خیلی کوچولو بودی هاااااااا

بعد که اون آرزوت برآورده شد   یادت رفت قبلا"  چه قولی داده بودی  با یه آرزوی دیگه باز هم گفتی خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه  ازت چیزی نمی خوام..

همینطور سالها می گذره  و تو هم که ماشا الله راه افتادی . از رو هم که نمی ری .. آرزو پشت آرزو ... هر بار هم با داشتن یه آرزوی جدید  فکر می کنی این بزرگترین خواسته ممکن تو زندگیت می تونه باشه ..

 البته که خدا هر بار که تو می گی دیگه چیزی نمی خوای  می دونه که باز می آی و عین همین جمله رو می گی .. اما با همه این بدقولی هات بازم آرزوهاتو بر آورده کرده  .. هر چند کوچیک ، هر چند بزرگ..  

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در جمعه 18 مرداد1387 و ساعت 1:5 |

اپیدمی افکاری

 

نشد از یکی بپرسم : چرا از فوتبال بدت می آد و اون جواب نده:

به نظرم مسخره ست این همه  آدم دنبال یه توپ می دوند ..

 

دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم .. خیلی نوشتم ..

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 1:52 |

اینجا بندر عباس است ، صدای  من.

 

الان که اینها را می نویسم تقریبا" یک دو ساعتی می شود از قشم بر گشته ایم و تقریبا" هر کدام یک طرف ولو شده ایم

هوا؟ گرم ؟ اصلا"""""""""""

به این فکر می کنم که چطور آفتاب سوزان جنوب از آدمهای اینجا آدمهای مهربان و خونگرمی ساخته و اصلا""""""" به نتیجه ای نمی رسم مثلا" اگر من جای اون ناخدای تندرو بندر به قشم بودم وقتی بخاطر چند دقیقه تاخیر ناقابل به اون مسافر که با وجود دو عدد اسپیلت و دو عدد پنکه  از عقب داد زد : ای بابا پس کی راه می افتیم پختیم حرکت کن دیگه  می گفتم بشین سر جات حرف نزن یا در حالت بدترش می گفتم بتمرگ سر جات لالمونی بگیر یا در حالت بدتر ترش شوتش می کردم بیرون  ، اما ناخدای تندرو در کمال آرامش طوری که اگه من جای مسافر بودم شرمنده می شدم با لحن مهربانی گفت : یه کم صبر کن الان حرکت می کنیم لیست رو برام بیارن ....

یا اون آقاهه که بهم کمک کرد بار رو بذارم تو لنچ ( آره درست دیدین ، لنچ ، موقع بر گشت تندرو نبود با لنچ بر گشتیم آره اشتباه نکردین، لنچ . الان که دارم می نویسم سرم در حال رفتن به جلو و دوباره به عقب است )

 

خلاصه خوبی اینجا اینه که همه به هم کمک می کنند .. حتی آفتاب داغ مرداد هم نمی تواند مانعشان شود .. درست عییییییییییینه شمال ....

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 14:23 |