|
وقتی فصلها بهم می ریزند !!! یک ربع زودتر رسیده ای . کاش در این مدت رفته بودی مانتویی که م گفته بود برایش بخری را می خریدی . .. تصمیم می گیری برای گذراندن وقت تا انتهای این خیابان را بروی و دوباره برگردی .. شروع می کنی به راه رفتن، به آدمهایی که از کنارت رد می شوند توجهی نداری .. به آن مغازه پر سر و صدای سر نبش هم .. همیشه وقتی راه می روی تمام افکارت سرازیر می شوند ، اینبار سعی می کنی به چیزی فکر نکنی و فقط راه بروی .. کمی بعد نگاهی به ساعت می اندازی، پنج دقیقه گذشته ، همین مسیر را که برگردی می شود 10 دقیقه .. باز هم سعی می کنی به چیزی جز راه رفتن فکر نکنی و اینکه تابستان است اما خش خش برگهای زرد زیرقدمهایت را نمی فهمی ... و یا اینکه پستی بنویسی با این عنوان : وقتی فصلها بهم می ریزند .....
هر چند کوچیک ، هر چند بزرگ از وقتی فهمیدی آرزو چیه و از کی باید بخوایش .. گفتی : خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه ازت چیزی نمی خوام .. خیلی کوچولو بودی هاااااااا بعد که اون آرزوت برآورده شد یادت رفت قبلا" چه قولی داده بودی با یه آرزوی دیگه باز هم گفتی خدایا این آرزومو برآورده کن دیگه ازت چیزی نمی خوام.. همینطور سالها می گذره و تو هم که ماشا الله راه افتادی . از رو هم که نمی ری .. آرزو پشت آرزو ... هر بار هم با داشتن یه آرزوی جدید فکر می کنی این بزرگترین خواسته ممکن تو زندگیت می تونه باشه .. البته که خدا هر بار که تو می گی دیگه چیزی نمی خوای می دونه که باز می آی و عین همین جمله رو می گی .. اما با همه این بدقولی هات بازم آرزوهاتو بر آورده کرده .. هر چند کوچیک ، هر چند بزرگ..
اپیدمی افکاری نشد از یکی بپرسم : چرا از فوتبال بدت می آد و اون جواب نده: به نظرم مسخره ست این همه آدم دنبال یه توپ می دوند .. دیگه بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم .. خیلی نوشتم ..
اینجا بندر عباس است ، صدای من. الان که اینها را می نویسم تقریبا" یک دو ساعتی می شود از قشم بر گشته ایم و تقریبا" هر کدام یک طرف ولو شده ایم هوا؟ گرم ؟ اصلا""""""""""" به این فکر می کنم که چطور آفتاب سوزان جنوب از آدمهای اینجا آدمهای مهربان و خونگرمی ساخته و اصلا""""""" به نتیجه ای نمی رسم مثلا" اگر من جای اون ناخدای تندرو بندر به قشم بودم وقتی بخاطر چند دقیقه تاخیر ناقابل به اون مسافر که با وجود دو عدد اسپیلت و دو عدد پنکه از عقب داد زد : ای بابا پس کی راه می افتیم پختیم حرکت کن دیگه می گفتم بشین سر جات حرف نزن یا در حالت بدترش می گفتم بتمرگ سر جات لالمونی بگیر یا در حالت بدتر ترش شوتش می کردم بیرون ، اما ناخدای تندرو در کمال آرامش طوری که اگه من جای مسافر بودم شرمنده می شدم با لحن مهربانی گفت : یه کم صبر کن الان حرکت می کنیم لیست رو برام بیارن .... یا اون آقاهه که بهم کمک کرد بار رو بذارم تو لنچ ( آره درست دیدین ، لنچ ، موقع بر گشت تندرو نبود با لنچ بر گشتیم آره اشتباه نکردین، لنچ . الان که دارم می نویسم سرم در حال رفتن به جلو و دوباره به عقب است ) خلاصه خوبی اینجا اینه که همه به هم کمک می کنند .. حتی آفتاب داغ مرداد هم نمی تواند مانعشان شود .. درست عییییییییییینه شمال ....
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |