تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

 

دو سال و اندی  پیش مادر جان  یک  ساعت  دیواری تقریبا گران بهایی خریداری نمود   که علاقه وافر ایشان به این  ساعت مثال زدنی  نخواهد بود . از قضا فردای همان روز که مادر جان در منزل نبودی   اینجانب با دسته گلی ساعت را کن فیکون نموده و احوالات بر اینجانب  تیره گردید چراکه در بدو  ورود ایشان ، روزگار بر من سیاه می شدی ..

  این حقیر تنها اندک زمانی فرصت داشت ساعت را همانند روز اول گرداند  و در غیر این ، موجبات خشم و غضب ایشان را همی  فراهم  می آوردی  .. و از آنجا که خسارات وارده به ساعت بیشتر از تصوراتمان بود و کار از چکش و سایر ابزار آلات گذشتن کرده بود  تدبیری اندیشیدیم که این فاجعه در نظر ایشان صغیر جلوه نماید  تا در نهایت بگوید فدای سرت گل دختر  .. جانت به سلامت باد و از این مقولات ...

و  سیاست این بود که برادر گرام در بدو ورود مادر جان به کمک ایشان شتافته تا دروازه  را  برای ایشان بگشاید و اتول را داخل عمارت نماید و در این حین به مادر جان بگوید: جانت به سلامت نگران فرزندت نباش احوالاتش خوب است و چون برای مادر شیرین تر از جان اولادش نباشد مال دنیا  ناچیز بنماید و  با پریشانی  بپرسد  : خدای به خیر کناد .. چه شد گل دخترم  را .....؟

و چون  سراسیمه داخل شود و ما را ببیند سلامت نشسته ایم ، سر و رویمان را غرق بوسه نماید و قربان صدقه مان برود و ما در آن وقت فرصت را غنیمت شمرده  باب موضوع را بگشاییم  و ایشان بار دیگر  هم بگوید : فدای سرت . جانت به سلامت .. و ما را در بوس و بغل خود همی  غرق کند و از بهر سلامتی ما  شکر ایزد به جای آورد و مال دنیا را ناچیز بشمارد  ..

و البته برادر گرام عین نقشه را به اتمام رسانیده و چون مادر جان داخل شد  ما را بر خلاف گفته برادر گرام  سلامت یافته   با چهره ای متعجب به سمت مان آمد و همان که خواست ما را در آغوش بگیرد ساعت محبوبش را دید نقش زمین گشته و در این مرحله  بود که  از سیاست اعمالمان  با خبر گشته وما را که دستهایمان باز و دیده هایمان  همی بسته بود و منتظر بودیم ایشان ما را در آغوش  خود گیرد و غرق در بوسه نماید ،   با چشم غره ای ترک گفت ...

  *پ . ن :

ساعت محبوب  بعد از چند روز درست اما رنگش تیره تر شد که مامان قبلی را بیشتر دوست داشت اما به گفته خودش از نبودنش بهتراست  .. و البته دیگردیلینگ دیلینگ هم نمی کند  ..

امشب که آوردیمش پایین یک  ساعت بکشیم اش عقب این خاطرهه تداعی شد .. الان هم دو سه تا بالش گذاشتم تو راستای سقوط احتمالی ساعت جان که اگر مثل دو سال پیش سقوط کرد زهره ام  نریزد ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت2:40توسط فرناز | |

 

دایی بزرگه راجع به مراسم خواستگاری و بله برون پسر کوچیکش   با مامان حرف می زند ..

 نشسته ام روی مبل و مچ پایم را تکان می دهم ..

 دایی: چند روز پیش  پسر همسایه مون رو  تو خیابون با یه دختره گرفتن بعد عقدشون کردند . اگر اینها  صیغه بشن  دیگه  خیالم از بابت کمیته  و بگیر و ببند راحت می شه از دادن پول تلفن دو ماه به دو ماه هم  همینطور ...  مامان پشت چشم نازک می کند . می گوید مطمئن باش هیچ کس رو همینطور الکی تو خیابون نمی گیرن .

 یک خوشه انگور از ظرف میوه روی میز  بر می دارم می گذارم توی پیش دستی .

 دایی از مامان  می خواهد  فردا  با آنها برود خونه عروس آینده  بنشینند  صحبت کنند .. مامان هم می گوید وارد این بچه بازی ها نمی شود . می گوید ازدواج یک پسر  22 ساله با دختر 16 ساله بچه بازیست . چه برسد به صیغه .

زن دایی مثل همیشه ساکت است  گاهی خیلی کوتاه حرف می زند فقط : خواستن دو سال فعلا" صیغه باشن بعد اون عقد و عروسی بگیریم ...

مامان می گوید خیلی محکم باید جلوی این برنامه ها  واستی .  از این حرف مامان ، دایی یک لحظه احساس قدرت می کند بادی به غبغب  لاغرش می اندازد و می گوید می ذارم  دو سال صیغه باشن  ولی  محال ممکنه بهشون اجازه بدم  روزی بیشتر از 5 دقیقه حرف بزنن ..

مامان می گوید  تا الانش که  هیچ نسبتی با هم ندارن نتونستین جلوشون دربیاین   چه برسه  به اینکه نیمچه نسبتی با هم داشته باشن ..

ریز خنده ام می گیرد .. خواستم بگویم خیالتان از این بابت راحت باشد بعد صیغه و این  مدل برنامه ها صحبت تلفنی به دو دقیقه هم نمی کشد ... چیزی نمی گویم ..

 انگور ها را دانه دانه از ساقه اش  جدا می کنم می گذارم توی دهنم .

  

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت1:38توسط فرناز | |

 نمی دونم چرا نوشتن برایم سخت شده است این روزها ... کارهایم توی تهران تقریبا" تمام شده . و از دیروز بعد از 6 ساعت کاغذ بازی  و پله بازی و بانک بازی و هزار تا بازی دیگه  برای بار پنچم سال اولی شدم. ..

 زنگ می زنم به مامان بزرگ – مامان بزرگی صدایش می زنیم -  می گوید خیلی خوشحال است کارهایم  تمام شد .. می گوید این چند شب چشم روی هم نگذاشته و فقط دعا کرده همه چیز جفت و جور شود .. احساس غرور می کنم وقتی می فهمم آن موقع که گرفتاری هر چند ناچیز برایم پیش می آید یکی بدون این  که من بدونم دعایم کرده . مامان بزرگی جز یکی از  اون  آدمهاست   که می دونم دعاهایش از ته دل و بی هیچ مزد و منتی ست .

نفست سبز مامان بزرگی ...

 

  

+نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت16:19توسط فرناز | |

دور بادم از شماها  . دور باد !

آدمهای تنگ نظر همیشه و همه جا وجود دارند آدمهایی که جز خودشان کسی را نمی بینند .. این روزها  افراد را بهتر می شناسم ... از حرفهایشان ، از کردارشان .. خدا رو شکر که همه چیز در زندگی دارید.. شاید مشکل همین جاست این که همه چیز دارید اما چشم دیدن نه .... گوش شنیدن نه .. قلب درک کردن نه .. می خواهم بدانم از سرد حرف زدن چه چیز نصیبتان می شود ؟ از دل شکستن چطور ؟ از کوچک شمردن ؟

کافی ست لحظه ای روزگار بر وفق مرادتان نباشد.

راستی دنیا را فتح کردید ؟ کمی از دنیایتان برایم بگویید ،

 نه البته نیازی نیست ، به زحمت می افتید.  دنیایتان همین جاست . جلوی چشمانم ..

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت3:12توسط فرناز | |

 

دیروز روززنگ و تلفن و اس ام اس و این جور چیزا بود .. شب تو عالم خستگی احساس می کردم گوشیم مثل صاحبش  به بالش  و یک جای گرم و نرم نیاز داره ...البته خستگیم از چیز دیگری بود ....

 فقط خواستیم بدین وسیله از دوستای اینترنتی و اونترنتی تشکرات نماییم....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت2:22توسط فرناز | |