تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

 

رفتم دیدن خاله دیروز .. خاله زیاد دارم . اما این خاله راست راستکی اه .. خیلی وقت پیش ها  دلم لک زده بود برای اون جمع هایی که من و مامان و خاله و  دو تا دختر خاله م  می نشستیم و حرف می زدیم دور هم. از زمین تا زمون ...جمع  زنونه و گرمی درست می شد .. مخصوصا که دیر به دیر هم رو می دیدیم و کلی حرف برای گفتن داشتیم ..

لاغر و لرزش دست راستش از 6 ماه پیش  بیشتر شده بود.. یک نایلون فریزر نشانم داد پر از قرص اعصاب و فشار و ... حالا هم که  بخاطر خوردن همه آنها ورم معده گرفته.

.. بعد از بوس و بغل  نشستیم روی مبل .. خبط کردم گفتم : چقدر خوش بودیم یه دوره ، این همه مریضی مال تنهایی اه .. که شروع کرد به گفتن حرفهای قدیمی و تکراری و تکراری و تکراری ..  .هیچ چیز نمی گفتم .. مانده بودم  چرا با این همه بدی که شوهرش در حق همه کرده و  همه درد و مرض ها هم  بخاطر اخلاق نمونه و تک اش است و خودش هم بارها و بارها  اقرار  کرده ،  باز طرفداریش را می کند .. چرا خاله . چرا ؟  چرا همچنان از اشتباهات همه غیر از شوهرت  حرف می زنی  . چرا این همه سال از زندگی ت رو به مبارزه گذروندی . و باز هم طرفداری .. برای کی ؟ برای چی ؟

غیر از این است در این سن که  باید دنیا را بگردی و لذت ببری  از این روزها ، در چهار دیواری خانه ات با حکومت نظامی  محبوس شدی . چرا برای دیدن خانواده ات باید آنقدر با شوهرت دعوا کنی که خسته شوی و بعدش ترجیح دهی از دیدن خواهر و برادرت بگذری .... چرا باید  بزرگترین گردشت پیاده روی تا سبزه میدان باشد و  بزرگترین سفرت  در طول سال ، تا تهران برای  علاج فلان درد و بسار مرض........ چرا انقدر کم خواه ..چرا انقدر بی حق.

چرا

چرا

چرا ...

او حرف می زد و با هر جمله اش ،همینطور  به چرا هایم  اضافه می شد ...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت2:18توسط فرناز | |

داشتم فکر می کردم چقدر بد است تا آدم می آید عادت  کند باید بار سفر ببندد و از همه اینها که بگذریم  مادرش  را هنگام خداحافظی ببیند که چطور لبخند می زند و دست تکان می دهد و تا آنجا که ممکن است سعی می کند ناراحتی اش را نشان ندهد. همه اینها را ببیند  و دلش بخواهد شیشه اتوبوس رابشکند بپرد پایین و یک بار دیگر ببوسدش و چشمش را به روی  آن دست تکان دادنهای معنی دار و اشک آورکه در طول سفر مدام جلوی چشمش می آید ببندد ....

داشتم فکر می کردم چقدر بد است همسفر آدم یک آدم فربه یی مثل این خانوم که کنارم نشسته باشد که گفت :

می بخشید اگه چاق بودنم اذیتتون می کنه .. انگار که فکرم را خواند .. اما  همین ادب و  احترامش باعث شد فکرم رو سریعا" پس بگیرم و بگویم چه عالیست همسفر آدم یک خانوم متشخص و با احترام مثل این خانومی که کنارم نشسته، باشد ...

داشتم فکر می کردم چقدر بد است که آدم این ور که می آید می افتد روی دایره  تنهایی ... تنها راه می روی تنها خرید می کنی ، تنها می نشینی روی زمین غذا می خوری ، تنها حرف می زنی ، تنها می خندی ، می خوابی ، و دوباره صبح که می شود  تنها  راه می روی . خرید می کنی و ....

داشتم فکر می کردم چقدر بد است آدم این همه چیزهای خوب دورو برش باشد اما فقط دست بگذارد روی بدی ها و دپرشن بگیرد  ....

.................................

می خواهم یک کتاب بنویسم و اسمش را هم بگذارم : راستی می دانی ..

راستی می دانی :

اگر نبودی زندگی آن طور که فکر می کردم می شد ، نه آن طور که می خواستم ....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت23:37توسط فرناز | |

 

وقتی وارد شدم انگار چند سالی بود که از خونه دورم  انگار همه چیز تازگی داشت .. زندگی برای آدمی که دو جا زندگی می کنه و هر دو جا رو دوست داره سخته .. اینجا که هستم دلم اونجاست .. اونجا که باشم دلم اینجا .. اینجا یعنی این خونه با آدماش .. نه دریا ، نه آسمون ، نه زمین .. فقط  و فقط خاطره هایی که  از خوبی زیادیش دلت می گیرد ..

اینجا یعنی این اتاق ،.این قالیچه پرنده ، این قاب عکس چهارنفره خیلی قدیمی روی میز  ،  که مامان خم شده  دستم رو گرفته  در نرم ،  ودست بابا  که رو بازوی فرشیده ..

 اینجا یعنی این نور نارنجی چراغ آسمان خراش چند هزار مگا واتی

 اینجا یعنی بیست و چهار سال خوشبختی ...  

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت0:44توسط فرناز | |

 

پنج شنبه ها را دوست دارم نه بخاطر اینکه فردایش جمعه ست نه .. بخاطر اینکه استادش خوب درس می دهد .. صبحش را با انگیزه از خواب پا می شوم و  تا ظهرش گذر ساعت را نمی فهمم اصلا" ...  

..............................

دارم فکر می کنم یک آدم چطور می تواند  در عرض پنج روز هم 40 صفحه تئوری تکنولوژی بخواند هم هوم ورک ها را راست و ریس کند هم سی پلاس کار کند ، هم برود سوی دیار ، هم فکر کند در عرض سه  روز از این پنج روز پارچه را خیاط  چه مدلی بدوزد تا نخورد توی ذوقش  و از همه  این "هم " ها  مهمتر ، چطور در نقش  یک خواهر شوهر ظاهر شود واقعا" ؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت19:11توسط فرناز | |

نشسته ایم غذاهای گیلانی و مازندرانی را با هم مقایسه می کنیم                                                                                                                                                                                                

می گوید توی سوپ شان عدس می ریزند و من می گویم که ما به آن عدسی می گوییم سوپ نمی گوییم.. می گویم شما در غذاهایتان باقالاقاتوق دارید ؟

_ نه

_ میرزاقاسمی چطور ؟

_نه نداریم

_ ترشی شامی ؟

_نه ، شما چقدر غذا دارین !!

_ ترش تره ؟

_ نه

_ خوب اینها غذاهای گیلانی اه .. اونجاها درست نمی کنند البته بازم هست ولی دیگه بی خیال. ولی باقالاقاتوق دیگه خیلی مشهوره . باقالی پلو چی  ؟ این که دیگه محلی نیست ؟

_ نه چه جوری درست می کنند ؟؟

_  دیگه اسم این باقالی ، باقالی مازندرانیه .. خوب هیچی ،مهم نیست .. کمی ماندم با خودم گفتم دیگر مازندرانی ها  ماهی  و یا اشبل را که یک بار باید  خورده باشند یا حداقل دیده اند   ... دوباره پرسیدم :  اشبل چی ؟ اشبل خوردی؟

_ نه !!!! ابشل  دیگه چیه ؟؟؟

و من همینطور که از خنده ریسه میروم برایش توضیح می دهم که ابشل نه ،  اشبل دیگر چیست :)

 ................

                                                                                                                                       

درز پنجره ها رو با چوب پنبه پر کردم. دیگر از آن توده هوای سردی که از زیر پاهامون رد میشد خبری نیست. حالا هواگیری  شوفاژ اتاق مانده تا همه چیز برای ورود زمستان امسال آماده شود ..

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت21:49توسط فرناز | |

North window

پنجره های شمالی را دوست دارم

مثل پنجره هال اینجا

یا پنجره اتاق خودم

آفتابش مستقیم نمی خورد توی چشم آدم .

نورش آبی کم رنگ و ملایم است

گاهی مثل صحنه های رویایی از یک فیلم

یا یک خواب

  یا یک خیال .

خیال ها روزی تمام می شوند

خیال تو اما نه

مثل یک حقیقت ، همیشگی ست  

پنجره خیال تو شمالی ست

آفتابش مستقیم نمی خورد توی چشم آدم.

 

  

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت23:57توسط فرناز | |

 

 مامان اس ام داده که رسیدند . پشت بندش هم خونه ، اس ام داده که فردا می آید و از اینکه تنها هستم کلی هم قربان صدقه ام رفته ... همیشه از رفتار محبت آمیزش شرمنده می شوم . بعد چون هر کاری می کنم نمی توانم من هم مثل او قربان صدقه اش بروم و هی بپرم توی بغلش ببوسمش ، دوز این شرمندگی بالاتر می رود .. خیلی زمان می خواهد تا بتوانم یکی را از ته دل ببوسم . از ته دل بوسیدنهای من نشانه از ته دل تنگ شدنهایم است .. و یکی باید خیلی برایم دوست داشتنی باشد که دلم برایش تنگ شود ..

.میز کامپیوتر خریدم ..الان هم پشتش نشسته ام و اینها را می نویسم ..

..در حال حاضر  به غیر از یک قالیچه دو متری که روی آن نماز می خوانم تنها جا در این خانه است که نسبت به آن احساس تعلق دارم.

این معده هم که  از دیشب تا به حال امانم را بریده قصد ندارد خوب شود انگار...

 

+نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت18:4توسط فرناز | |

 

استاد ساعت اول  خوب درس می دهد یعنی وقتی  درس می دهد می فهمی چی می گوید .  از آنجایی که همیشه مریض است  کارهایش را با تی ای اش پیش می برد  امروز می گفت  اغلب در حال سرما خوردن است و یک قسمت از هوشش  دچار مشکل شده !!!  خانم میانسالی ست که به گفته خودش دکترایش را از انگلستان گرفته  ..  قد متوسطی دارد و عینکی ست .

 

استاد ساعت دوم اصلا" درس نمی دهد یعنی تا امروز که به مقدمه گذشت . قرار شد 30 صفحه اول را خودمان بخوانیم و بعد اشکالات را در کلاس مطرح کنیم .. می گفت سالهای قبل که فوق قبول شده بود هیچ نمی دانست باید چه بخواند از کجا بخواند و  اصلا" به چه گرایشی علاقه دارد و اینها .. بعد ها فهمید به کار های عمرانی بیشتر علاقه دارد ولی در کل از اینکه در این رشته درس خوانده خوشحال است .. موهای  سفیدش مرتب و شانه شده  است به ندرت بشود  تارهای سیاه پیدا کرد .. مرد میانسالی ست که او هم از خارج فارغ التحصیل شده .. قد متوسطی دارد و عینکی ست .

 

استاد ساعت آخر مثل جت  درس می دهد .. آن وسط ها جا می مانی .. تا بیایی به جملاتش فکر کنی و ببینی موضوع از چه قرار است جمله بعدی را تمام کرده ..یک نرم افزار نصب ناپذیر را هم داده نصبش کنیم .سوال را با سوال جواب می دهد و اگر حوصله جواب دادن نداشته باشد (البته حق دارد یکی از پدربزرگهای کلاس دیوانه اش می کند با آن سوالهای بی مورد ش ) می گوید از مسیر بحث درس خارج نشین لطفا" .  و یک عذر خواهی هم بعدش می کند . مرد جوانی ست که نمی دانم کجا درس خوانده . قد متوسطی دارد و عینکی ست ..

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت1:33توسط فرناز | |