|
امشب مال توست این پنجره را به یاد داری ؟ آن شبهای مهتابی را چطور ؟ گریه ها خنده ها آن دستهای سرد و یخ زده آن شور و شوق تا نخورده . بوی عید بوی یلدا بوی آرزو . امشب مال توست و بی گمان فردا مشرق چشمانت مطلع روشنی خواهد بود ...
هر کاری کردیم تا پنج شنبه هفته دیگر که چهارشنبه اش تعطیل است تعطیل شود موفق نشدیم . سه ماه چقدر زود گذشت . دوباره تقویم را بالا پایین کردن هایم شروع شد. درسهایی که باید تقسیم شوند بین روزها و تا صبح بیدار ماندن ها و ... مامان اس ام داده که اگر چهارشنبه باید برگردی تهران بهتره نیای ... جواب می دهم چرا نیام ؟ هنوز دستش به تند جواب دادن عادت نکرده .. منتظر می مانم. می دانم الان روی تخت دراز کشیده عینک زده و دنبال حرفهاست . پنج دقیقه بعدش می گوید آخه دوست دارم بیشتر بمونی . نه عید اینجایی نه شب یلدا نه هیچی .... ** چقدر خوب است دور و برت پر باشد از آدمهایی که دوستشان می داری **
Maybe one day! امروز آواز هیچ پرنده ای به گوش نمی رسد هوای اینجا بد جور ابریست و ترانه ای که سروده ام ابری تر از هوای اینجاست... کاش تمام آسمانها مال من بود و تمام پنجره ها ... نمی دانم ! شاید زیاده خواهی ست شاید همین آسمان ابری همین پنجره خاکستری کافی ست . شاید اگر اینجا بمانم روزی زیر همین آسمان کوچک و ابری پشت همین پنجره خاکستری آفتاب جوانه می زند آسمان آبی آغاز می شود و ترانه ای که سروده ام آفتابی ...
باد سردی می وزد .راه می روم زیر بارش برگهای زرد و نارنجی ... انگار کسی نشسته باشد روی این شاخه ها و هی تکانشان بدهد. دست باد پیروزیش را به رخ برگهای زرد و بی جان می کشد.. آنقدر تکانشان می دهد تا یکی یکی رها شوند در فضای تنگ غروب . تا آنجا که هیچ کدامشان نباشند . برگهایی که هیچ چیز برای زندگی روی شاخه های خشک ندارند. برای از دست دادن هم . برگهایی که تا وقتی آن بالا به ناز نشسته اند نمی دانند ، رها که شوند ، به خاک کشیده می شوند . نیست می شوند. همچنان راه می روم . نگاهم اما به دوردست ها ست . به آسمان غروب که تنگ تر و تنگ تر می شود ...
چند روزی ست غمی کوچک به اندازه دلش ، مهمانش شده .. اما او هیچ وقت برای غمهایش میزبان خوبی نبود. آنقدر می ماند تا راهشان را بگیرند و بروند و بمیرند .. و بمیرند و بمیرند و ....
آنجایی که ما ورزش می کنیم همه نوع آدم پیدا می شود .. خوش اخلاق ترین آنها چاق ترینشان است .. خوشحال، بی خیال، بگو ،بخند . بقیه معمولی هستند .. به بعضی ها که نگاه می کنی انقدر به خودت امیدوار می شوی که فکر می کنی اصلا" نیازی به ورزش نداری . که این اصلا" خوب نیست چون درجه تنبلی ات را چندین برابر می کند .. باید بگردی دنبال کسانی که چند درجه از خودت لاغر تر هستند و اسباب خجالت و شرمندگی ات را فراهم می آورند . آنجایی که ما ورزش می کنیم همه گوشها به دو کلمه لاغری و چاقی حساس اند .. مثلا" وقتی یک نفر بیاید داخل سالن و آن کس که متوجه آمدنش شده بگوید وای ی ی ی ی ی چقدر لاغر شدی ی ی ی ی . ناگهان همه کله ها به طرف صدا بر می گردد شاید با آنها بوده . از این جور توهمات زیاد به چشم می خورد .. آنجایی که ما ورزش می کنیم دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد بگویم فقط وقتی از کنار این مغازه هایی که شیرینی(فقط از نوع باقلوا لقمه ای ) و شیرکاکائو و شیر موز و پیراشکی و اسنک می فروشند یکی یکی رد می شوم مبارزه شدید بین ور خریدن و خوردن و ور نخریدن و نخوردن شکل می گیرد .ور نخریدن که بگوید همین دیروز بود که چیزی حدود 1000 کالری سوزاندی خرابش نکن سرم را پایین می آورم و همینطور که راه می روم از گوشه چشم به آدمهایی که پول می دهند و می خرند و می خورند نگاه می کنم . پس اینها که پول می دهند و می خرند و می خورند چاق نمی شوند یعنی ؟؟؟
سهم تو شاید آن قله باشد . آن قله سفید و بلند مه آلود ... !!!
من مانده ام بعضی ها که می خواهند جملات عاشقانه بنویسند چرا انقدر ... می نویسند . نمی دانم شاید من خیلی بی احساسم که نمی توانم ارتباط برقرار کنم با این جمله ها . سرخ پوست من ، قلبم را آتش زدی و من سالهاست که با دود به تو علامت می دهم !!! حالا دود هیچی . فکر نمی کنم روش .. سرخ پوست من ؟؟؟؟؟؟
هم خونه یکی از دوستانش را تلفنی نصیحت می کند و ابراز همدردی می کند با او .. بحث ،راجع به عشق و این جور چیزهاست . می گوید اگر تو را دوست داشته باشد به حرف دیگران گوش نمی دهد و می گوید از همه چیز خسته شده است و انگیزه ندارد و همه اش هم به خاطر این پسرهای فلان فلان شده دانشگاست لابد. بحثشان داغ داغ می شود دیگر ... من اینجا دارم می میرم که بگویم جدی نگیرید این مسائل را بابا .. چرا فکر می کنید فقط تو دانشگاست که عشق باید قلمبه بشه بزنه بیرون .. عشق که زورکی نیست .. نمی تونم اما .. اصلا" به من چه حرص بخورم ... دوست دارن .. دارم فکر می کنم به چند نفر قول دادم هم رو ببینیم : سونیا که جمعه ها فقط وقت داره و قرار شد بار اول من برم ..خوب یه جمعه باید برم اونجا .. می مونه انوشه و رعنا که یه روز باید با اونا قرار بذارم .. آها به نیوشا هم قول دادم یه روز با هم بریم مزار فروغ فرخزاد، (راستی نیوشا، یه بار از جلوی در مزار گذشتم اما نرفتم تو گفتم بذارم با هم بریم ، ببین چه دختر خوبیم ) اون دفعه هم نمی دونم کجا بودم که دختر همسایه کوچه پشتی مون رو دیدیم که اونا هم اونور میدون خونه گرفتن و اصرار که بیا پیش ما و زمستونا شب درازه و قلندر بیداره و حالا هی می خوام بگم بابا شما وقتی می رسین خونه تازه اول خوش خوشونتونه اما من اول گرفتاری هام .. انقدر حرف زد و ابراز احساسات کرد که روم نشد نه بگم و خلاصه کلام اینکه به اون هم قول دادم یه روز برم خونشون … شد چند تا ؟ 4 تا چرا 4 تا پس چند تا ؟ 5 تا چرا 5 تا ؟ چون احتمالا" یکی دیگه هم تو راهه : )
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |