|
ورق ها همیشه برمی گردند ....
مامان هر شب اس ام می دهد ... حداکثر تا ساعت 12 .. امشب هر چقدر ماندم تا صدای اس ام بلند شود و گوشی را بردارم ببینم به انگیسی نوشته maman ، نشد که نشد . . گوشی را برداشتم نوشتم کجایی مامان؟ دو دقیقه بعدش بابا زنگ زد فهمیدم جای مامان ، اس ام را خوانده . گفت بعداز ظهر که از سر کار برگشته دیده درد کمر مامان دوباره اود کرده وباز نمی توانسته از جایش حرکت کند . .. گفت بردتش دکتر و همان آمپول کذایی را زده و الان جلوی شومینه خوابش برده ... همینطور بی اختیار اشک می ریزم ... آنجا که بودم هر شش ماه یک بار اینطوری می شد .. دیگر عادی بود برایم . عادی بود از این لحاظ که کارهایش را انجام می دادم از کار های خونه بگیر تا کار های بانکی اش . اما الان که نیستم تحملش را ندارم . تحملش را ندارم که غمگین باشد . می دانم وقتی کمر دردش اود می کند دوست دارد کنارش باشم .. می دانم تا یک هفته نباید دست به سیاه و سفید بزند (که می زند) .. از فردا باید مدام زنگ بزنم به بابا و فرشید بگویم چه کار کنند چه کار نکنند می دانم آنقدر مغرور است نمی گذارد کسی کارهایش را انجام دهد .. می دانم به حرف کسی گوش نمی دهد و ممکن است همان طور یه وری برود سر کار ..می دانم خسته می شود. . کاش می شد منم مثل هم خونه فردا می رفتم دیار . به هم ریخته ام . کلافه ام . روی این جزوه های لعنتی تمرکز ندارم عین بچه های دبستانی که روزای اول مدرسه از مامانشون جدا می شن می زنم زیر گریه .. انگار خجالت هم نمی کشم که دیگه بزرگ شدم . چون می دونم تو این یه مورد هیچ وقت بزرگ نمی شم .. به این هم فکر نمی کنم که بعد این مدل گریه ها سردرد بدی می آد سراغم .نمی تونم طاقت بیارم تا صبح که بیدار بشه زنگ بزنم صداشو بشنوم .خدا جونم :(
نه اینکه نباشیم . امتحان داریم . و بقول خاله می تی وقتی امتحان داری انگار هیچ کس رو نمی شناسی حتی پدر مادرتو .. و البته که راست می گوید. وقتی امتحان داریم چهره مان عبوس است . و هیچ کس دوستمان ندارد. آن اواخر اخلاقیاتمان درهم برهم است . .. اینترنت که از جان شیرین هم برایمان عزیز تر است بطور اتومات تعطیل می شود . وقتی امتحان داریم همه کارهای بی مزه دنیا برایمان بامزه می شود . مثلا" دلمان می خواهد بنشینیم پای تلویزیون و پیام بازرگانی تماشا کنیم . یا حتی منفور ترین کار دنیا که برایمان ایستادن در صف نان است را هم آن موقع دوست می داریم .. یعنی اینطور که بعضی چیزها که برایمان عزیز و گرامی ست منفور می شود و پاره ای که منفور است عزیز و گرامی می گردد . صبح روز امتحان اگر امتحانمان نزدیک ظهر باشد از ساعت 6 صبح ، آماده باش هستیم و از آنجایی که در درس خواندن خیلی فس تشریف داریم و روی بعضی مباحث کتاب ، ساعتها وقت تلف می کنیم همیشه مقداری مبحث جدید هست که آن را همان ساعت 6 صبح روز امتحان بخوانیم .و خدای را شکر که تا امروز که امتحانات زیادی را پشت سر گذاشته ایم همیشه رسیده ایم تمام کنیم .البته بسیار از خودمان فحش و لعنت هم شنیده ایم تا سرمان به سنگ بخورد و این ریاضت ها باعث شود از دفعات بعد به موقع کارهایمان را تمام کنیم و همه را برای شب امتحان نگذاریم. و البته خدا را شکر مادرمان اینجا نیست که ما را اینگونه ببیند و حرص بخورد.ناگفته نماند چقدر زحمتمان را کشید و نصیحتمان کرد تا ما در این زمینه مثل بچه آدم شویم اما تا کنون کارساز نبوده ، چون ما کمی کله شق هم تشریف داریم . باشد که خدا هدایتمان کند ....
از یاد برده ام تمام شب را و تمام لحظه های تاریک و سرد را و چه خوب است که تو صبح که می شود پشت خوابهایم پیدا شده باشی آرام سخن بگویی از سپیدی صبح و آفتابی که روی پیشانی ام طلوع خواهد کرد و برهانی ام از شب و تمام خواب های بی فردای سپیدش ...
is that cold? or not خدای بزرگ می شود این چیزی را که الان در گلویم وول می خورد و شاید فردا به بینی هم کشانیده شود و از آن طرف راه گوشم را در پیش گیرد به دقیقا" یک ماه منهای چهار روز بعد موکول کنی ؟ می شود آیا ؟
پست قبل تر به دلایل شخصی حذف شد . از اونایی که کامنت گذاشته بودن معذرت می خوام .
انگار حالم خوب است . خیلی خوب .از آن حسهای خوب ماندنی . برخلاف دیشب و شبهای پیش .انگار چیزی در درونم دارد شکل می گیرد . رنگش آبی ست . دوباره آبی را دوست دارم . کتابهایم را هم و این متنهای انگلیسی که باید ترجمه شود..اولین تحقیق درسی ام رو به اتمام است ومی دانم زیاد قوی نیست .اما انگیزه زاست . انگار از آن حالت گیجی در آمده باشم .دو هفته دیگر امتحانهایم شروع می شود . این راه با تمام سختیهایش لذت بخش شده است حالا . چقدر تازه شدن خوب است و فکر کردن به این که موفقیت دست یافتنی ست .فقط کمی تلاش باید ...همیشه چیزهایی که فکر کردن به آن روح آدم را می آزارد وجود دارد . اما تو هم وجود داری .تویی که روی خودت کار می کنی و دوباره هدفت را پیدا می کنی و نمی گذاری ناملایمات چیره شود.تویی که تمام خوبی ها و بدی های این دنیا را تنها نشانه ای برای پیدا کردن خود وجودیت می دانی . نه برای آزردن روحت و جسمت . و این که همه چیز بستگی به دیدگاه تو از زندگی دارد .چشمهایت را که به روی حقیقت ببندی باخته ای . تو دوست نداری ببازی .هیچ کس دوست ندارد . اما توی باختن چیزهایی هست که آدم بعدها می فهمد . حرف باختن که شد پرت می شوم به سالهای پیش ..یادم می آید آنوقتها روی ایوون خونه مون میز پینگ پونگ آبی رنگی داشتیم و من توی بازی همیشه از فرشید می باختم اما هیچ وقت نمی گفتم باختم . معنای برد و باخت از آنجا برایم شروع شد .توی دلم می دانستم باخته ام اما انقدر ازاین کلمه بدم می آمد که همیشه بعد از تموم شدن بازی و باختن داد می زدم من بردم من بردم .. فرشید خنده اش می گرفت .می گفت دیوونه ای بخدا .. عادت کرده بود .. آن موقع راهنمایی بودم .. مثلا" توی شهر دوم شدم .. بعدش توی استان باختم .. بعد ها فهمیدم آن باختن ها باعث شد علاقه ام به پینگ پونگ بیشتر شود .. خیلی بیشتر .. آن باختن ها باعث شد روی خودم کار کنم .. انقدر بازی کردم تا یاد گرفتم .. آنقدر که خودم راضی باشم . توی دانشگاه هم پینگ پونگ را انتخاب کردم . استادم می گفت بیا اسم بنویس برای این مسابقات .. آماده بودم اما آن موقع هدفم دیگر بردن نبود ... حالا چهار سالی هست که راکت دستم نگرفته ام اما هر وقت از کنار میزهای پینگ پونگ توی پارکها رد می شوم دوست دارم رقیبی پیدا شود بازی کنم .. نه برای بردن . برای لذتش .... راستش دلم برای آن ضربه های کات دار خیلی تنگ شده است...
از ماشین که پیاده شدم داشتم فکر می کردم که اول کوله پشتی و کیف دستی را ببرم بالا و بعد دوباره بیام چمدون رو ببرم .یا بر عکسش که دیدم آقای صابخونه همزمان با من رسید جلوی در . بعد من با قیافه ای قلدرانه و بادی به غبغب که یعنی می خواهم همه اینها را خودم تا بالا ببرم کلید انداختم و گفتم بفرمایید . گفت یکی شو بدین من ببرم . گفتم نه ممنون می برم خودم . دیدم دارد قانع می شود که سریع پشت بندش گفتم آخه سنگینه زحمت می شه. که بالاخره این شیوه جواب داد و کوله پشتی رو تا بالا آورد . یکی نیست بگه مجبوری تعارف کنی که توش بمونی . حداقل اون سنگینه رو می دادی . در ورودی آپارتمان را باز کردم و وسایل را هن هن کنان گذاشتم توی راهرو . کلید را زدم دیدم لامپ راهرو سوخته . گفتم یادم باشد واسه اینجا لامپ بخریم . خونه در سکوت بود .کفشهایم را گذاشتم تو جا کفشی و پیچیدم به چپ یعنی اتاق خواب . کلید را زدم . به به دیدم این لامپ هم سوخته .کورکورانه وسایلم را چیدم سر جایش . لباسهایم را عوض کردم آمدم آشپزخونه و کلیدش را زدم . سرم را بالا گرفتم و روشن نشدن این لامپ هم حاکی از این بود که این یکی هم سوخته . و این یعنی یک استقبال بی نظیر . لامپهای سوخته با پاترومهای ترکیده روی اوپن ولو بودند . اس ام دادم به هم خونه و گفتم سه تا لامپ بخرد . گفت می آم خونه همه چیز رو توضیح می دم . توی آینه خودم را نگاه می کنم ببینم شبیه بازپرس هام ؟ یا دیو دوسر ؟ گفتم اشکال نداره فقط سه تا لامپ بخر سر راهت . پاتروم هم بگیر چون ایراد از پاترومه . چراغ هال از قبل روشن بود . کتابهایم را گذاشتم سر جایش .حوصله پختن غذا را هم نداشتم . به یک لیوان چای و یک بیسکوییت بسنده کردم . کمی دراز کشیدم . چشمهایم داشت گرم می شد که صدای چرخیدن قفل در اومد . با یک نایلون که توش سه عدد لامپ بود وارد شد . تشکر کردم و لامپها را از دستش گرفتم . شروع کرد به توضیح دادن که چی شد که همه لامپها با هم سوخت . این وسط توی نایلون ، دنبال پاترومها می گردم .می گویم پاتروم نخریدی ؟ می گوید آها راستی فرناز جون اینو می خواستم ازت بپرسم ، پاتروم چیه ؟؟؟ .................................... اینجا نشسته ام توی سایه روشن آشنای خیال تو لبخند که می زنم غریبه می شوی غریب می شوم می ترسم .
... Go on and on and on and 1- از صبح که گذاشتم آهنگ توی این ویلاگ برای خودش پخش شود هر کس امد توی اتاق گفت اینو برام می فرستی ؟ می زنی رو سی دی ؟ و من برای تک تک آنها توضیح دادم که نمی شود . بعد مامان که آمد گوشی اش را به طرفم گرفت و گفت : ضبطش که میشه کرد . گفتم آره . برایش ضبظ کردم الان رینگ تون موبایلش هم همین است . ولی با کیفیت پایین . 2- اینجا هنوز بساط شام و چای دوستای مامان برقرار است . توی جمع فقط خنده ست و بس . برای مدت کوتاهی همه مشکلات و مسائل خصوصی فراموش می شود . 3- فردا (در واقع امروز) بر می گردم . هنوز وسایلم را جمع نکرده ام. کتابهایم روی زمین پخش اند .لباسهایم نصف توی کمد ، نصف توی چمدان روی هم تلنبار شده اند. بر خلاف دفعه پیش که از یک روز قبلش بار سفر بسته بودم و همه چیز آماده بود و دوست داشتم زود برگردم این بار آن حس را ندارم. دوست داشتم امشب دیر دیر می خوابیدم تا فردا لنگ ظهر که مامان می آمد می نشستیم ناهار می خوردیم . حرف می زدیم . کمی به وسایل خونه گیر می دادم . اینو اونجا بذار . اونو عوض کن . پس کی پرده های جدید و نصب می کنی .و این حرفها . بعدش کمی چرخ می زدم تا بابا بیاد . یک آهنگ شاد می گذاشتم .شاد شاد ، آنوقت شروع می کردم به ورزش . یکی را مجبور می کردم مچ پایم را محکم بگیرد دراز نشست بروم . سه تا ست 20 تایی . اما خوب ، نمی شود . باید برگردم. 4- از حاشیه های غمناک زندگی ، آنها که گاهی سرک می کشند توی خلوت آدم ، متنفرم . مخصوصا" اگر این سرک کشیدن ها هر لحظه باشد .هر ثانیه ...
آهنگ های دوران کنکور ماندگارترین آهنگهای روی زمینند ... این آهنگ را بیشتر از همه دوست داشتم و دارم هنوز ..
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |