تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

1-از پنجشنبه که انتخاب واحدم دچار مشکل شد تا امروز که بالاخره با هر سختی بود درست شد نفهمیدم کی راه افتادم و چه جوری اومدم و چه جوری خوابیدم .. بعدش که حل شد با خودم گفتم حالا مثلا" دو روز دیر تر میومدی  . اصلا" حذف ترم می شدی .. به کجا بر می خورد .. این همه حرص برای چی آخه ؟

2- آن دفعه با استقبال بی نظیر لامپها روبرو شده بودم  این دفعه با استقبال بی نظیر فیش تلفن ..  و هر چی دلم خواست به این IN لعنتی با آن سرعت مزخرفش گفتم و بالاخره  به داشتن ADSL   فکر کردم ..

 3-دوشنبه خوشحالم بعد آخرین دوره ای که  دو سال  از آن می گذرد دوباره هم دانشگاهی های گرام  رو می بینم .. قبلن گفته بودم  یکی که پیوند دهنده قلبهاست  تو راهه .. فکر کنم اگه نمیومد ما چند نفر همچنان به تنبلی خودمون ادامه می دادیم .. دوست دارم دوشنبه به هیچ چیز فکر نکنم و فقط برگردم به چند سال پیش .. راستی انوشه اومدی نسازی هااااا ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت2:7توسط فرناز | |

متاسفانه یا خوشبختانه  وقتی از دست کسی عصبانی می شوم سکوت می کنم .. همیشه از بحث متنفر بوده ام . معتقدم  همه چیز را خراب می کند .. بخاطر همین خیلی کم پیش آمده با کسی دعوای لفظی داشته باشم .. معمولا" اینجور مواقع سعی می کنم برای احیای آرامش   با چیز دیگری سرگرم شوم  و همیشه نتیجه گرفته ام  .. معتقدم کسی که کلمه ها را پشت هم ردیف می کند تا به ظاهر از حقش دفاع کند کار سختی انجام نمی دهد اما این که تو قلبا" بدانی محقی و خودت را حفظ  کنی و بگذاری طرف هر چه می خواهد بگوید، دشوار ... اینها را گفتم که بگویم  نه اینکه تا بحال با کسی دعوا نکرده باشم یا بحثی بین مان صورت نگرفته باشد .. اتفاقا" وقتی از کوره در می روم طوری می شود که دلم برای طرف مقابل می سوزد چون سر تا پای طرف را با خاک یکسان می کنم اما خوب خیلی کم پیش آمده وقتی هم که پیش می آید زود پشیمان می شوم چون وقتی عصبانیت فرو کش شود تازه آدم می فهمد می شد طور دیگری با موضوع برخورد کرد .. اما یک مورد هست که اگر این اتفاق پیش آید اصلا" پشیمان نمی شوم آن هم برخورد با  بعضی از این منشی های چسان فسان مطب ها یا بعضی از اپراتور های کذایی ست  که صرفا"  با مردم  سر و کار دارند و فکر می کنند جذبه و کلاس در تو دماغی حرف زدن و کار مردم را راه نینداختن است ...  پس ما کی می خواهیم یاد بگیریم جذبه در فروتنی ست موفقیت در فروتنی ست . خوشبختی حتی ...

............................................................   

گاهی  شک می برم

به آسمان

وقتی هدیه ای برای زمین ندارد .

به چشمهای مهربان تو اما نه 

وقتی بی دریغ هدیه می دهند

آرامش را

به شبهایی که می شد بی قرار بود ...

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت1:33توسط فرناز | |

اگر هیچ چیز خوشحالت نکند چه کار می کنی ؟

اگر حرفهایی داری که ته دلت مانده و هی تا گلو بالا می آید و دوباره قورتشان می دهی و نمی توانی به دیگران که هیچ ، به  کسی که باید ، بگویی ، چه کار می کنی؟

اگر کسی هم پیدا شود که حرفهایت را بگویی و بعدش ببینی از حرفهایی که زده ای بر علیه خودت استفاده کرده چه کار می کنی ؟

اگر از خودت بترسی وقتی دیگر از چیزی نمی ترسی ، چه کار می کنی ؟

اگر نتوانی به چیزی اعتماد کنی چه کار می کنی ؟

 اگر نخواهی کسی برایت دل بسوزاند چه کار می کنی ؟

اگر اشک دم مشک شده باشی چی ؟

اگر  بی خیال  شده باشی چی ؟

اگربخواهی زیباترین جمله ها را به یاد بیاوری ؟

وآخرین حرف را  فراموش کنی ، چی؟

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت1:2توسط فرناز | |

 

1-اینکه می گویند دوری و دوستی درست می گویند اما نه برای همه رابطه ها .. بعضی وقتها باید انقدر دور شد تا دوباره همه چیز مثل سابق باشد و شاید خیلی بهتر از سابق . و حتما" خیلی بهتر از سابق . پس نتیجه می گیری کمی دور شوی  همین که پایت را روی مرز دوری گذاشتی دلت تنگ می شود دلت می خواهد برگردی و این بار فکر می کنی قدر همه آن آدمها را بهتر می دانی. انگار  مهربانتر می شوی ، با گذشت تر . نق نمی زنی بهانه نمی گیری  و تا دوری بعدی کلی خوش می گذرد بهت . اما بعضی رابطه ها هستند که اگر دور شوی ، نه خیلی دور حتی ،  زودی  گسسته می شود انگار منتظر بهانه ای باشد .. پس  بازهم  نتیجه می گیری دور شوی . چون می دانی رابطه ای که به بهانه ای بند باشد  همان بهتر که نباشد ...

2-می دانم نیستم  وکم سر می زنم اینجا .. گاهی وقتها دوست دارم در اینجا را تخته کنم .. البته فکر کنم این یک حس مشترک باشد بین  وبلاگ نویسهایی مثل من که وقتی  زورشان به دنیای اونترنتی نمی رسد  می خواهند زورشان  را اینجا امتحان کنند و اولین فکری که به سرشان می زند این است که چشمهایشان را ببندند و  روی گزینه "حذف وبلاگ" کلیک کنند و خلاص ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت12:39توسط فرناز | |

 روبروی کوچه دو تا سوپر مارکت هست یکی دقیقا" بر خیابون و اون یکی توی کوچه.. ما معمولا" از هر دو خرید می کنیم.البته بیشتر از اونی خرید می کنیم که بر خیابونه .. چون کنارش یه میوه فروشی هم هست که خودت می تونی میوه جدا کنی ( عین این تره بار  فروشی ها نیست که وقتی می گی یک کیلو ، ده کیلو را همینطور سرازیر می کنند توی نایلون نیم کیلویی .. ) اون اوایل که برای اولین بار رفتم سوپر مارکت داخل کوچه ، پشت پیشخون یک خانم تقریبا"مسن وایستاده بود و کمک می کرد بعدش فهمیدم مادر مغازه دار است و همون یک بار هم دیدمش .. همون یک بار موقع حرف زدن نه اینکه لهجه اش کاملا" مشخص باشد شمالی ست اما اگر شمالی باشی راحت می فهمی .. البته من همان موقع هم شک داشتم چون پسرهایش (همون مغازه دار های اصلی )  لهجه نداشتند و حدس زدم که باید سالهاست اینجا زندگی کرده باشند ..  تا اینکه گذشت و همین چند روز پیش بود که با یک نایلون که توش پنبه و زعفرون بود  رفتم شیر کاکائو و نون  بخرم . وارد مغازه شدم و مستقیم رفتم سمت نون باگت  که دیدم مرد تقریبا" مسن و  قد بلند که معمولا" آنجا هست و کار می کند درست مثل همان نیم لهجه ای که مادر مغازه دار داشت  پرسید : خانم ببخشید این پنبه رو چند خریدین ؟ از آنجایی که اینجانب معمولا" به این مسئله دقت نمی کنم و هر چقدر مغازه دار بگوید همان را بی چون و چرا پرداخت می کنم گفتم نمی دونم چند تا جنس و با هم خریدم اینکه قیمت جزئی شون  یادم نیست .. گفت میشه ببینم جه نوع پنبه ایه ؟ گفتم بله حتما " و نایلون رو گرفتم سمتش .. گفت این زعفرون رو چند خریدین گفتم اینم یادم نیست فهمیدم با اون سوپر مارکت بر خیابون رقابت دارند چون بعدش خیلی مهربون گفت : البته ببخشیدا جسارته اینو می گم . شما هر جنسی که بخواین سفارش بدین ما براتون میاریم حتی اگه مارکش خارجی باشه  آخه وحید ما  تو راه آهن کار می کنه........................................................بقیه اش را نفهمیدم فقط الکی سر تکون دادم گفتم  چشم حتما" .داشتم به این فکر می کردم ازش بپرسم شما شمالی هستین یا نه و از آنجایی که این حس کنجکاوی از نوع فوضولانه اش داشت اعصابم رو خرد خاک شیر می کرد تصمیم گرفتم بپرسم .آخرش بگوید نه نیستیم ..

همین که پرسیدم با خنده گفت آره شمالی هستیم  شروع کرد به معرفی که من دایی بچه ها هستم  گاهی وقتا میام به بچه ها کمک می کنم  . ما رودسری هستیم و پرسید شما کجایی هستین و منم گفتم و گفت من چند سال تو شهر شما  زندگی کردم برادرم اونجا معلم بود و ... خلاصه همینطور حرف زد و اسم چند نفر رو گفت و از کوچه ها حرف زد و اینکه چند تا زمین اونجا داشتند همینطور حرف زد و من همینطور  توی دلم خودم را نفرین می کنم که مگه تو امتحان نداری .. به تو چه که اینا شمالی اند یا جنوبی ....  

 بعد آخر حرفش گفت : شما از کجا متوجه شدین ما شمالی هستیم ؟

با خنده گفتم از لهجه تون

  گفت آره .. من سالهاست اینجا زندگی می کنم ولی چیکار کنیم این لهجه روی ما موند دیگه ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت2:16توسط فرناز | |

 

۱ـ من همچنان بعضی شبها خواب امتحان عربی می بینم. آن هم عربی دوره راهنمایی ..  خواب می بینم قبل امتحان هنوز نرسیدم همه کتاب رو بخونم در حدی که امتحانم رو می افتم و سر جلسه  گریه می کنم. بعدش که  از خواب  پا می شوم همه امتحانهای دنیا را نفرین می کنم ..

۲ـ این هوای بهاری وسط زمستون با اینکه خیلی می چسبد اما نگران کننده ست ..

۳ـ به خط سوم که رسیدم فهمیدم   لالمونی اینترنتی گرفتم و  همینطور الکی می نویسم  که نوشته باشم  و این خطوط  الکی سیاه شوند..

فقط یه چیزی ، آقا یا خانم مدار منطقی لطفا" آدرس وبتو بذار وقتی داری کامنت می ذاری .من  چیزی خاطرم نیست ..

+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت14:40توسط فرناز | |

 

به این نتیجه رسیده ام اگر هر روز با مامان حرف بزنم حرف بیشتری برای گفتن داریم تا مثل قبل که مکالمات تلفنی دو روز یک بار مان  اینطوری بود:

- الو سلام

- سلام چطوری مامان

- خوبم تو چطوری

- منم خوبم چه خبر ؟؟

- سلامتی شما چه خبر ؟

- ما هم سلامتی شما چه خبر؟؟

 و این شما چه خبر ها در طول مکالمه شونصد بار تکرار می شود تا بالاخره از کمبود خبر شروع می کنیم به خداحافظی ...

اما نمی دانم چه جوریست تو این یک هفته که هر روز (تقریبا" صبح و بعداز ظهر ) حرف می زنیم کیفیت مکالماتی روند رو به رشدی داشته است .حالا هی می خواهم یک ضرب المثل بنویسم که مصداق این پست باشد پیدا نمی کنم ..   نوک زبانم هست ها ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت23:40توسط فرناز | |