|
کاش می شد روی ثانیه ها سر خورد وآن لحظه را که به تو می رسد جاودانه کرد . کاش در این باران آخر اسفند چیزی کم نمی آمد چیزی مثل تو وقتی لب به خنده می گشایی و می شد امتداد نگاهت را بنفشه کاشت بنفشه های زرد بنفشه های آبی و کبود...
دقیقا" دو ساعت پیش بار سفر بستم قبلش خانه را تمیز کردیم . دستشویی همیشه با من است و ماموریت زباله ها با هم خونه .. جارو و گرد گیری با من است تی کشیدن با هم خونه .. نق و نوق زدن با من است دلداری دادن با هم خونه (البته به ندرت برعکس هم می شود) . بعدش نشستیم تا خر خره شام خوردیم .. بعدش زنگ زدم به مامان و گفتم روغن هسته انگور که خواسته بود برایش خریدم . دو تا .. یکی را چپانده ام توی کوله و آن یکی را توی آن ساک نارجی رنگ .. ته ساک نارنجی هم کتابهایم را گذاشته ام بعدش لباسهایم .. خلاصه هر لباسی که جلوی چشمم بود را ورداشتم .. آخرش از یک سوم آنها استفاده می شودها .. هر بار به خودم قول می دهم سری بعد که می آیم کمتر لباس بر دارم ولی نمی شود . خلاصه به کوچکترین جای خالی توی ساک رحم نکرده ام ..
الان دوسه روزه که مثلا" فردا می خواهم بروم دکتر .صدایم مثل خروس شده .. بعد از اینکه چند شب پیش کتلت نوش جان کردم ..وقتی حرف می زنم آن وسطها یا تن اش عوض می شود یا کلا" قطع .. تازه دستم هم نمی دانم یهو چش شد .. اول شروع کرد به خارش بعدش قرمز شد . یعنی انقدر که اون پسره که عینکی اه ، شیرازیه ، خیلی مودبه همون که این چند روز کمکمون کرد، چشمش افتاد به قرمزی .. بعد من دستم را بردم پشت قایم کردم که پرسید : دستتون سوخته ؟ اصلا" به اون چه .. خوب می شه خوب .. تازه امروز پوست جدید داره می آد روش .. امروز استاد ادوات آخر حرفهایش روی برد نوشت : بزرگ ترین کلک ، درستی ست .. از صبح تا حالا این آهنگه افتاده تو دهنم .. ای یاسمن ای یاس من، ای دونه الماس من ، کاش که می دونستی چیه عشق من و احساس من .. بعدش می آیم یک چیز دیگر بخوانم این از ذهنم برود مثلا" وای وای وای پارمیدای من کوش وای وای وای میرم از هوش .. یا مثلا " دیگه ازت بریدم ، دلمو نمی دم پر رو شدی دختر دورتو خط کشیدم ... و اینها بعدش حواسم می رود پی کارهایم و به خودم که می آیم می بینم دارم دوباره این را زمزمه می کنم : یاسی جون مثل گل یاس تنت قربون زلفای مثل خرمنت . یاسی جون حتی حسودی می کنم به گل لاله روی پیرهنت ... دوباره مشغول می شوم و دوباره : انگار فقط برای من تو رو فرستاده خدا ... و این داستان تا شب که بخوابم ادامه دارد ..راستی مامانم قرار بود اسمم رو یاسمن بذاره اما مامان بزرگی نذاشت :) یه کم بعدش این شعر برای همدردی با مامانم ساخته شد. سه تا سمینار تا 10 اردیبهشت .. این یعنی یک وکیشن ناب .. به هر حال من تا دو روز دیگر لای هیچ کتابی را باز نخواهم کرد...
سخت است به چیزی که از ته قلب می خواهی اش نیاندیشی و هر روزت را با فکر به آن آغاز نکنی و به پایان نرسانی و به این فکر نکنی چطور می شود بی آن زیست .. می گویند مواردی که تلخ ترین لحظه ها را بوجود می آورند همان هایی هستند که می توانند زیباترین لحظه ها را بیافرینند. اما این وسط یک چیزی هست و آن اینکه خوب می دانی وقتی چیزی نخواهد رخ دهد رخ نمی دهد. چه فکر کنی چه نه . چه فکر کنی چه نه . چه فکر کنی چه نه و همین آرامت می کند ... بیشتر از رخ دادن آن چه که از ته قلب می خواهی اش .. دوستی می گفت : تو آرومی و با اتفاقات با آرامشی که داری کنار می آی . چه خوب چه بد .. چه خوب چه بد چه خوب چه بد شاید درست می گفت ... گاهی وقتا فکر می کنم درست زندگی کردن خیلی بهتر از زندگی کردن با خواسته هاست و خوب است بیشتر از اینکه با آرزوی رسیدن به خواسته های فعلی مان سرو کله بزنیم آرزوی درست زندگی کردن را داشته باشیم حتی اگر آن خواسته لذت بخش ترین آرزوی قلبی و فعلی مان باشد . خطای " درستی " صفر است چه ابتدای زمان چه انتها . چه ابتدا چه انتها چه ابتدا چه انتها اما خطای "خواسته " شاید جایی در بی نهایت به صفر میل کند . شاید از همان ابتدا صفر شود شاید هم آن وسطها .. پس بحث احتمال برایش معنی دار می شود .احتمال خطا . بعضی از خواسته ها پنهان اند . وقتی رو می شوند که از زندگی رضایت داشته باشیم .. یعنی قبلا " در ضمیر نا خود آگاه وجود داشته اند اما به آنها فکر نمی کردیم .. شاید همین حالا خواسته های پنهان زیادی داشته باشیم که از وجودشان بی خبریم و تا زمانی که به آنها نرسیم مفهوم شان را درک نکنیم . اما چرا همیشه خواسته های قلبی و فعلی آشکار ، شیرین ترین خواسته ها هستند و با همه این توصیفها و تحلیل های درست و منطقی باز به اونها فکر می کنیم . چه درست چه نادرست چه درست چه نادرست چه درست چه نادرست
inverse universe
دنیای معکوس مثل یک چاله است . آدم بعضی وقتها می افتد تویش .. یا خودش می افتد یا کسی از پشت هل اش می دهد . یک آن چشمت را باز می کنی می بینی همه جا تاریک است و کسی پیدا نمی شود دستت را بگیرد و بکشد بیرون .. دنیای معکوس هیچ خوب نیست . هیچ چیز سر جایش نیست .وقتی گناهی نداری مقصر شناخته می شوی .. وقتی مقصری بی گناه می شوی .. ..همه چیزش را باید معکوس کنی تا قابل تحمل بشود .. .. دست خود آدم نیست .مثلا" فقط می توانی فکر کنی که اگر عکس شود خوب می شود و روی روال طبیعی خودش می افتد . دنیای معکوس وقتی خوب است که آدمهایش هم معکوس باشند . فکرشان روحشان و تمایلاتشان .. و این سخت است .خیلی سخت ..
خارجی : فرودگاه _مراقب لباسم باشی هااا . _باشه _ببین مامان این یکی ساک یادت نره ها _باشه _مراقب لباس باشی هااا .. رسیدی زود آویزوونش کن _باشه _ کارت بار رو گم نکنی یه وقت _ مگه من بچه م .. جای اینکه من نصیحتت کنم تو نصیحتم می کنی ؟ برو دیگه نوبت ماست کارت پرواز را که گرفتم و بعد از اینکه دوباره کلی سفارش کردم مراقب لباسم باشد و تا رسید اولین کاری که می کند این باشد که آویزانش کند و چروک نشود و اینها بالاخره از مامان جدا شدم تا ساعت پرواز دقیقا" یک ساعت وقت بود و ماندن بی فایده .. برگشتم ..تو راه برگشت مامان زنگ زده که در حال سوار شدن است و یکی از همسایه ها را هم دیده که توی این پرواز با آنهاست .... یاد خودم می افتم هر سری که می خواهم با اتوبوس گرام بروم حداقل چند نفر ا رو که اصلا" فکرشو نمی کنم می بینم .. یا اگر هم نشناسم بالاخره جدا" در جد به یک نقطه مشترک می رسیم .. بهله دنیا خیلی کوچکتر از این حرفهاست شهر ما که بماند .. داخلی : خونه لباسهایم را عوض می کنم و خودم را پرت می کنم توی رختخواب .. قبلش هم به بابا زنگ زدم و گزارشات رو دادم که زنگ نزند از خواب بیدارم کند. در لایه های دوم یا سوم خواب بودم که گوشی زنگ زد : _الو _ فرناز من نشستم تو هواپیما ، نگران نباش _ نگران چی ؟ .... آها باشه .. _خواب بودی؟ _نه بابا صدام گرفته. مال این سرما خوردگیه ست _ آها رسیدم خونه زنگ می زنم بهت .. _ زنگ برای چی ؟ .... آها باشه .. فعلا" گوشی را پرتاپ کردم روی میز و سرم را را به زور فرو بردم توی بالش و دوباره در لایه های خواب غلتیدم .. بیدار که شدم فکر کردم مامان الان توی هال نشسته و منتظر است بیدار شوم چای بریزد بخوریم و بعدش مانتو بپوشیم بریم خرید ... اما زهی خیال باطل .. یهو دلم یه جوری شد .. البته از اینکه دیگر در روز دو بار نمی رویم بیرون خیلی خوشحالم .. مردم از بس چای خوردیم ، مانتو پوشیدیم ، رفتیم خرید ... اما چه کنیم دیله ده : )
خسته شده ام از پشت میز نشستن ، کام را بر می دارم می آورم روی زمین و کنارش دراز می کشم ..خسته می شوم وقتی یهو کلی کار سر آدم می ریزد همین اول بسم ا... خسته می شوم وقتی هنوز یه سری کارهایم که مربوط به الان نیست و کلی از وقتشان گذشته است را باید تمام کنم ..و اینکه خیلی چیزها باید یاد بگیرم و خیلی چیزهایی را که یاد گرفته ام فراموش نکنم .... و این بیشتر خسته ام می کند وقتی میدانم این خستگی جسمی نیست...
صدای خنده هم خونه و خواهرش از تو اتاق می آید .. کاش من هم خواهر داشتم یا کسی که می شد سرم را روی شانه هایش بگذارم و هر وقت که دوست داشتم بگریم و یا هر وقت که خواستم بخندم و احساس کنم امن ترین جای دنیا را دارم ..
دیوایس ؟ سیرکت ؟ دیجیتال ؟ جوادی ، مجتمع ، نمره مفقودالاثر ، دانشگاه ، دیوایس ؟ سیر کت ؟ ابزار دقیق بی ربط ، لباس مجلسی ، نمره مفقودالاثر، سمینار، کفش مجلسی ، دیوایس ؟ سیرکت ؟ سیرکت ؟ دیوایس ؟
* مغز جان خواهشا" یه کم به کار بیفت ... * دل جان خواهشا" مدتی دور من یکی رو خط بکش ...
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |