تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

حرفهایم تمامی ندارد. می نشینم یک گوشه و فقط به دیوار زل می زنم. فکرم انگار از کار افتاده است.هر آن منتظر یک معجزه ام . یک حادثه که با تمام پیش بینی هایم مغایرت داشته باشد . حادثه ای که خلاصم کند از این درگیری های فکری .راحت نفس بکشم . مثل قبل . که بهانه های کوچک زیادی برای خوشبختی ام داشتم . خوشبختی های کوچک نفس آدم را باز می کند . .  یادم هست نوشته بودم برایت : به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم .. کنار سفره نان و پنیر و چای تو را .. و تو چه زود همه چیز از یادت می رود . و من چه زود  کنار این  بی تفاوتی  به خواب می روم .  

پنجره تا نصفه باز است ..  بوی خاک نمناک می آید . نفس هایم را عمیق می کشم مبادا ثانیه ای  این عطر را از دست بدهم.یاد غروب های خیلی  پیش می افتم. دم غروب که مامان به گلهای توی حیاط آب می داد .. دقیقا" همین بو می آمد . توی حیاط بازی می کنم ... مامان که می رسد به گلهای شمعدونی روی ایوون ‌/ در حیاط باز می شود و من می دوم سمت بابا و  مثل همیشه  می گویم  چی خریدی؟ و بابا مثل همیشه می گوید : سلامتو خوردی مگه؟

 صدای مرضیه از توی ماشین  بابا می آید که می خواند:

نیمه شبان تنها.. در دل این صحرا.. گم شده ی خود را می جویم

من که هم آوازم.. با سخن سازم .. راز جدایی را می گویم

.

.

 صدای آهنگ که قطع می شود  مامان به برگهای درخت مو رسیده است . کمی بعدش بابا می گوید عجب هندونه ای خریدم .  دست و پای خاکی ام را به هوای هندونه شیرین می شویم . مامان همه گلها را آب داده و حسابی بوی خاک بلند شده و من کنار بوی خاک و هندوانه چقدر خوشبخت هستم ... 

 

+نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت21:41توسط فرناز | |

بوی کبریت

بوی شمع

بوی کاغذ رنگی

با اینا بیست و پنجمین بیست و پنجم رو سر می کنم .

 

+نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت0:13توسط فرناز | |

1- نمایشگاه که نه .. راسته کتابفروشان !!!

2- تنها بودم .

3-تنها بودن بعضی جاها خوب است .

4- بعضی جا ها نه

5- شاید فرقی هم نکند .

6- اگر تنها نبودم پاهایم درد می گرفت .

7- حالا شانه ام.  

 8-  من درد پا را ترجیح می دهم ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت21:58توسط فرناز | |

یکی از سخت ترین کارهای دنیا فراموش کردن چیزهایی ست که تو را به این نتیجه رسانده اند فراموششان کنی و تو قلبا" نمی خواهی فراموش شوند .

فکر نمی کردم زیباترین لحظه هایی که داشتم حالا تبدیل به تلخ ترینشان شده  باشند .

فکر نمی کردم معنای  هم فکری و مشورت  این باشد .

این را می دانی به عقب که برگردم ، یک قدم یا ده  ، همینم که حالا هستم که خواهم بود.که قبلا" بودم . .  تو اگر خواستی برگرد ... خواستی برو ...  خواستی بگذر ..

اگر نه که ،  بمان .

 

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت12:18توسط فرناز |

 همیشه یک وقفه کوتاه می دهد بین درس .روی تخته نوشت : بهره جریان و دو نقطه کنارش گذاشت .. قبل از اینکه شروع کند به درس دادن، گوشه تخته سمت چپ، انگار که بخواهد یک مطلب حاشیه ای را شروع کند ، یک نقطه گذاشت و کنارش نوشت : بچگی .. گفت دیدین بچه ها چه دنیای ساده و خوشی دارن ؟ دیدین یه موقع هایی که مثلا" دعواشون می کنیم کتک می زنیم حتی، قهر می شن ولی یه ساعت دیگه که بگیم بیا بازی تندی میان و انگار نه انگار؟ .. 

این را گفت و از آن نقطه شروع کرد به کشیدن یک دایره. و دوباره به نقطه بچگی که رسید پایین اش نوشت پیری .. مثل وقتهایی که می خواهیم صفر و 360 درجه را روی دایره نشان دهیم .. دستش را روی دایره چرخاند و گفت مهم این است اینجا چه جوری باشیم . پرسید کی می تونه بگه کی موفقه تو این دایره ؟ با خودم فکر می کردم این سوالات دیگر کلیشه  ای ست .. خوب معلوم است از نظر من کسی که به زندگی آن دنیا هم فکر کند و طوری بسازدش که لنگ نماند . یک  جواب کلیشه ای . یکی از ته کلاس گفت بستگی به این داره چقدر خودمون راضی باشیم از کاری که کردیم و زندگی رو درست زندگی کنیم . گفت دیگه ؟ کسی حرف نزد .گفت می خوام آخرش یک نتیجه ای بگیرم .. گفت مسائل را این روزها دقیق تر بررسی می کند گفت می دونید خدا شما رو چه جوری دوست داره ؟ طوری دوست داره و طوری حواسش بهتون هست که انگار تنها بندش هستین .اما ما چه جوری هستیم ؟ کلی خدای زمینی داریم . اینو زبونا" نمی گیم با رفتارمون نشون می دیم . گفت خدا گفته تو این دنیا من باهاتم . بهت توجه و کمک می کنم . اما تو اون دنیا  دیگه من کمکت نمی کنم . رفتار دنیویته که کمکت می کنه . دیگه خدایی نیست که روی کمکش حساب کنی و بگی خدا بخشنده ست .. اگه تو این دنیا نبخشیدت اون دنیا نمی بخشد.. برای لحظه ای کوتاه همه از فاز درسی به فاز معنوی رفتیم .. یکی دیگر از بچه ها گفت استاد همون بهره جریان رو شروع کنید بهتره . خندید.  گفت کسی می تونه موفق باشه که وجدانش در گیر نباشه و کسی وجدانش درگیر نیست که راحت زندگی می کنه و کسی راحت زندگی می کنه  که .... آمد جلوی تخته . سر ماژیک را جدا کرد و آرام نوشت :

ببخش و فراموش کن..

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت2:55توسط فرناز | |

می گویم دیگر همش یک هفته مانده ، می گوید آره .. می گویم هم خوشحالم هم ناراحت ، می گوید منم همینطور . می گویم یعنی همه چی تموم شد ؟ به این زودی ؟ می گوید واقعا" .. انگار همه خاطره ها رژه می روند از جلوی چشمم .. چقدر با هم خندیدیم و گریه کردیم. ..  چقدر  به قول بابا مثل سگ و گربه به جون هم پریدیم  .. چقدر هوایم را داشت .. همیشه . چقدر روزهای خوب .. انگار همیشه خوب بود انگار هیچ غمی نبود .. انگار یک چیزهایی دارد از دست آدم می رود که نمی شود جلوی رفتنش را گرفت .. انگار تو غفلت هم کرده باشی . انگار قدر ندانسته ای ..  انگار  باید که بروند . بروند که عادت شوند  . و تو  چقدر دوست داری به عقب برگردی و  لحظه ها را طوری که در نروند در آغوش بکشی ..

  می گویم بغضم گرفته .. می گوید : حالا فرناز بذار یه چیز برات بگم گریه کنی .. می گویم چی؟؟؟

می گوید : اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن واسه آشپزخونه یه میز دونفره خریدن ..

می خواهد من بغض نکنم می گوید می ترسم روزا که از سر کار بر می گردم اشتباهی بیام خونه ..

می گویم خونه همون خونه ست . و آن اتاق که هیچ چیزش سر جایش نیست مال تو .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت2:39توسط فرناز | |