تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

  

دستانم

پر از قاصدک بود

 و آسمان ،

صاف

صاف صاف

 رویای باغ پر بود از شکوفه های گیلاس

 و شاخه های سبز.

قاصدکها که مردند

آسمان تیره شد.

و رویای  باغ

دلش پژمرد.

نگاهش به دستهای من بود

و قاصدکهایی که دیگر نبودند.

  باور نمی کرد

شکوفه های گیلاس را من نفرین نکرده بودم

من فقط خوابم برده بود

زیر آسمان صاف

روی شاخه های سبز ...


+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت19:17توسط فرناز | |

شاید این یک اتفاق خوب باشد...

کسی چه می داند !

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت22:54توسط فرناز | |

  نشد که نشد ، اصلا" خاک این وبلاگ دامنگیرم کرده و قرار نیست رهایم کند انگار. هر چقدر هم با خودم کلنجار رفتم و خواستم گولم بزنم  که اینجا دیگر جای تو نیست نشد ... حتی یک وبلاگ جدید در حد تیم ملی ، که بعضی از دوستان هم از وجودش باخبرند نتوانست کار ساز شود ... هر چقدر قالبش را گولی منگولی کردم آهنگ لایت دلخواهم را رویش گذاشتم باز هم نشد .. به دو پست بیشتر نکشید .. دیگر لال شد ... اما اینجا انگار زبانم دراز است .. از لالی خبری نیست .. هر چیز دلم بخواهد می گویم .. به هر کس ، به هر چیز ... این زبان دراز باعث شد بفهمم اینجا تعریف دارم ... 

آن موقع که تصمیم به بستن اینجا گرفتم دوست داشتم چند نفر اینجا را نخوانند. هنوز هم دوست دارم.. اما نمی شود کاریش کرد . دوست دارم نه من از حال آنها باخبر باشم و نه آنها  از حال من .. فقط بی خبری ست که راضی ام می کند. بعضی چیزها که یک زمانی برایم با ارزش بودند حالا حوصله ام را سر می برند .. چرایش را باید گذاشت به حساب این که خیلی چیزها تغییر کرده ..   اما باید یادم باشد به داشتن زبان دراز بیشتر فکر کنم ..  چیز خوبی ست . خیلی وقتها جواب می دهد. خیلی وقتها نباید به فکر ناراحت شدن دیگران بود وقتی به فکر نارا حتی ات نیستند . وقتی پشت حرفهایشان ، جز منافع شخصی چیز دیگری نیست .. انقدر از آدمهایی که که به فکر خودشان هستند و تظاهر به اینکه به فکرات هستند نمی کنند خوشم می آید. فقط زرنگ اند و با اینکه ممکن است به تو ضرر هم برسانند اما  همین که  تظاهر نمی کنند تکلیف ات مشخص است  . . نامردی  اما حسابش جداست .

بگذریم..  به هر حال برگشته ام . 

            

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت2:5توسط فرناز | |