|
ساعت یک پی ام است
.. یک ساعت قبلش بیدار شد ه ام . شبها که بیدار می مانم تا لنگ ظهر می خوابم .. زنگ می زنم به محیا قرار امروز را
چک کنیم .. یک ربع به پنج مترو صادقیه ... چقدر بدم می آید از مترو.. بعدش سری به
نت می زنم .. مثل هر روز ایمیل ها و ... .. ساعت دو پی ام است .. دی سی می شوم کتابم را بر می دارم می
روم روی تخت دراز می کشم .. کجا بودم ؟؟ آها صفحه17 " شاخه های گل یخ مثل نقاشی بچه ها،
یکدیگر را خط خطی می کردند . به نک درخت
ها هنوز چند تایی خرمالو بود ." ساعت سه پی ام است .. گشنه ام . خب معلوم است آدمی که تا
لنگ ظهر بخوابد ناهار را هم فراموش می کند
.. شامش را هم .. دست چپ و راستش را حتی ... بخواهم غذا بخورم دیر می شود ..
همینطور که لباس می پوشم یک تیکه کیک می
گذارم دهنم .. کاش چای هم درست کنم .. نه
دیر می شود . می آیم لنز بگذارم یادم می آید سمت راستی گوشه اش پاره شده .. این سری
که رفتم مزرعه یادم باشد بروم پیش دکترم و یکی دیگر سفارش بدهم ... خوش و خرم از
بله ها می آیم پایین .. یک سری کاغذ آشنا از دور چشمک می زنند .. جلو تر که می آیم
می بینم حدسم درست بود فیش تلفن است . فوری کارکرد شبکه هوشمند را نگاه می کنم .. به به مبلغ بسسسسسسسیار ناچیز می باشد .. سلام .خوبین
شما ؟؟؟ ... می گذارمش داخل کیفم . انگار
نه انگار . خیال کرده می تواند روزم را خراب کند .. فکر نکرده دیگر بهش عادت کرده ام .. کور خوانده .. می روم
خوش گذرانی و هیچ توجهی هم بهش ندارم .. فیش
پررو ..
شازده کوجولو اثر آنتوان دو سن تگزوپه ری برگردان احمد شاملو
- چرا می خواین پاشین .. من امسال اجاره رو زیاد نمی کنم .. بمونین - نه آخه یه سری مشکلات داریم - چه مشکلاتی - مثل کوجیک بودن خونه .. نداشتن آسانسور و .. - ای بابا شما که جوونین - بله درسته و لی مشکل اینجاست که مامان من ناراحتی کمر داه و خوب نیست براش چهار طبقه رو بیاد بالا .. -خوب آروم آروم بیاد - نه دیگه کار از این حرفها گذشته - آخی چرا مامانت ناراحتی کمر داره ؟ تو مزرعه کار می کرده ؟؟ اوووووه - نه بابا .. - گفتم شاید وقتی داشته تو مزرعه برنج می کاشته خم شدن به کمرش فشار آورده .... اوووه ... * جان ؟؟؟ مزرعه ؟؟ اولش تعجب کردم خواستم اول بگویم که اصلا" بهتون نمی آد آدم تحصیلکرده ای نیستین و به مادر من حتما" میاد سی سال با مدرک لیسانسش که مال دوره انقلاب هم نیست در مزرعه برنج می کاشته .. (که اگر این کار رو هم می کرد از این لحاظ صد سر و گردن بالا تر از شما بود )چیزی نگفتم .. ناراحت هم نشدم و الان نزدیک به نیم ساعت است که خنده هایم تمام نمی شوند .. مزرعه ؟؟؟؟ واقعا" لذت می برم از سر و کله زدن با این مدل آدمها و مخصوصا" تفسیرهاشون .... حتما" به عنوان سوژه سال ثبتش می کنم ... مزرعه ؟؟؟؟
من از همان اول هم
می دانستم خیاط خوبی نخواهم شد .. این را همان موقع که مامان دیگر کارهای دوخت و دوز را از سر تنبلی و یا بهتر بی استعدادی ام به گردن نگرفت فهمیده بودم .. از صبح نشسته ام
پای دوختن دگمه های این مانتو ... دگمه ها را یک دور می دوزم و خیلی مطمئن از
اینکه کارش تمام شده است می آیم بپوشم که تست اش کنم می بینم یا کج و معوج دوخته
ام شان و یا فاصله هایش رعایت نشده ...
این می شود که دوباره همه را می شکافم و از نو شروع می کنم به دوختن .. و در نهایت
لعنت و نفرین است که نثار این بی استعدادی ام می شود ... اما این باعث نمی شود خوشحال نباشم از اینکه دیروز امتحاناتم تمام شد
.. برعکس کبکم کلی هم خروس می خواند ... حالا می توانم روزی کلی لاست ببینم ..
کتاب بخوانم .. آشپزی کنم .و یا توی صف نان بایستم حتی ...
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |