تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

آدمی که نفس راحت بکشد خوشبخت است . حتی اگر عینکی باشد ...


+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت11:47توسط فرناز | |

دیشب همین موقع ها بود دل درد بدی سراغم اومد .. تا صبح زوزه کشیدم و به خودم پیچیدم .کابوس می دیدم .. سردم بود . خواستم هم خونه رو بیدار کنم بریم دکتر. دلم نیامد .. گفتم صبح که شد بیدارش می کنم ... صبح شد اما نتونستم .. یاد حرف مامان می افتم که می گفت آن موقع که دایی دانشجو بود 17 روز توی بیمارستان بستری بود و ما خبر نداشتیم .. دایی جان ما عمرا" به پای شما برسیم اما یه نموره به شما کشیده شدیم .. بی حال و بی رمق لباسم را می پوشم زنگ می زنم آژانس .. آرام قفل در را باز می کنم .. پله ها را مثل پیرزن های 80 ساله می آیم پایین .. روی آخرین پله می نشینم ماشین بیاید .. 10 دقیقه بعدش توی درمانگاهم .. منشی می گوید مریض که آمد بیرون شما برید تو ..

روی تخت کناری هم یکی مثل من خوابیده .. کسی بالای سرش نیست .. او هم مثل من دارد به پدرش می گوید بهش سرم وصل است .فقط آدم بچه ننه ای مثل من اینجور موقع ها مادرش را می خواهد ؟

بعداز ظهر ایران و توران باخبرند مریضم و تنها تنها رفته ام زیر سرم ... می دانم کار باباست .. اول به مامان می گوید بعد به فرشید بعد به مامان بزرگی و هر کس که در خانه را زد و آمد تو ... نگران است خوب ... الان که اینها را می نویسم کمی بهترم. میوه ها را قاچ کرده ام با آب و شکر گذاشته ام بپزد کمپوت شود .. هر چه هست از کمپوتهای بیرون که بهتر است .. هنوز آن طور که باید انرژی ام برنگشته ...می روم قرصهایم را بخورم و بخوابم .


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت0:27توسط فرناز | |