تبليغاتX
سیمین بر





















سیمین بر

امسال ایروبیک می روم ..  امروز هم  اولین جلسه ش بود .  یکی دو ساعت دیگر شبیه آدم آهنی ها می شوم این را از درد های خیلی ریزی که توی عضله های  دست و پا و شکم ام  حس می کنم می توانم بفهمم .. خوب معلوم است بعد سه ماه ورزش نکردن اینجوری می شود دیگر .. اما نسبت به پارسال که بعد از دو سال ورزش نکرده بودم دردش کمتر خواهد بود.. حالا باید دید دو ساعت دیگر این آدم آهنی قابلیت انجام دادن چه نوع حرکتهایی را دارد .. از این روزها دوست دارم خوشم بیاید ها .. اما بدم می آید.. زود بگذرند بروند پی کارشان .زنگ در را می زنند .. فکر کنم هم خونه ست ... صبح که می رفت دانشگاه گفت کلید نمی برم ..

.

می گوید غذا سفارش بدیم امشب ؟ می گویم آره بد نیست .. حوصله غذا درست کردن ندارم .. از پشت میز بلند می شوم می روم کنار پنجره ای که رو به چراغ های سو سو زن شهر است دست به سینه  می ایستم.  بلند می گوید چی می خوری ؟ اسپایسی؟ می گویم آره اسپایسی ..  . یکی یکی پشت هم روشن می شوند و هم زمان آسمان تاریک می شود.. چه غروبی شده . پر از دلتنگی های عجیب و غریب .. مخصوصا" که صدای شجریان پسر ازتوی اتاقم می آید:  

شب که می رسد از کناره ها.... شب که می رسد از کناره هااا ..

گریه می کنم با ستاره ها ... گریه می کنم با ستاره ها ..

 

 


+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت16:23توسط فرناز | |

هم خونه خواب است .. توی اتاق خودش .. من هم توی اتاق خودم با یک لیوان بزرگ نسکافه  طبق معمول نشسته ام پشت میز  روی سمیناری  که باید پنجشنبه ارائه بدهم کار می کنم .. به خیلی چیزها فکر می کنم ... به روزهایی که در حین سادگی اش خیلی سخت گذشت .. و به روزهایی که در عین سختی اش ساده  ... می دانی  مثل تابلو های قدیمی روی دیوار که غبار زمان  روی تن شان نشسته  کمرنگ شده ای ..  همیشه بغض نیست که  تبدیل به اشک می شود  ، گاهی اشک است که بغض میشود ...  

 

گاهی شرایط طوری پیش می رود که ترجیح می دهی آن طور که می خواهی زندگی نکنی تا آن طور که می خواهد زندگی کند ..  چه خوب که دین ات لرزید ... نمی لرزید جایمان عوض می شد .. آنوقت تو بودی که از خودت می گذشتی و من آن طور که می خواستم زندگی می کردم ... چه خوب آن که زندگی به میل اش می شود تو باشی و آن که از خودش نگذشته ، من !




+نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت3:13توسط فرناز | |

 صبح است و هوا خوب . یعنی حس خوبی می دهد به آدم .. نسیمی که صورت را نوازش می دهد دوست داری.. و دوست تر داری همینطور قدم بزنی .. بی مقصد باشد بهتر است .. اما خوب می دانی داری میروی دانشگاه ..توی حیاط هم همه یی ست بیا و ببین .. یکی به آن یکی می گوید با این استاد بر نداریااااا .. خفن سخت گیره .. یکی دیگر به آن یکی دیگر می گوید ریاضی 2 رو تابستون بردار و مردونه پاسش کن .. خنده ات می گیرد ..مردونه !!! می روی خدمات دانشجویی .. بعد از آنجا امور مالی .. از کنار صف طویلی که بی شباهت به صف شیر یارانه ای نیست رد می شوی .. ببخشید ... معذرت می خوام .. ببخشید ... یکی از ته صف می گوید خانوم صفه .. انگار   خودم کورم نمی بینم که صفه  ..  می گویم کار بانکی ندارم و داخل می شوم ...  به نیم دقیقه نمی کشد که می آیم بیرون .. یک بو هایی به مشامم می رسد ...  دماغی در حال سوختن است  انگار ..

.

.

 ظهر است و  خیابان شلوغ .. توی مرکز خریدی و از کنار بوتیک ها یکی پس از دیگری رد می شوی .. از کنار مانتو فروشی  که می گذری  یکی شان از پشت ویترین برایت دلبری  می کند ... می روی تست اش می کنی .. خوشت می آید اندازه هم هست .. می دانی خوشحالی اما نمی دانی آفتاب از کدام طرف در آمده که به این راحتی رنگ و مدل و سایز دلخواهت را پیدا کرده ای .. بعد از کفش, مانتو یکی از پردردسر ترین کالاهایی ست که هر گاه قصد خریدش را داری پیدا نمی شود و هر وقت که قصد خریدش را نداری همینطور جلوی چشمهایت مثل علف سبز می شود و تو آی حرص می خوری ..

.

.

.

شب است و  همه جا ساکت .. و  خستگی ست که توی چشمهایت تلو تلو می خورد ...


+نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت0:14توسط فرناز | |

سوز بی جانی که درست از دیروز شروع شده  توی خانه در رفت و آمد است و فعلا" کسی جدی اش نگرفته  ... همه منتظر روزهای آفتابی برگریزان پاییزند ...

یادم رفت بگویم اول از اتاق من شروع کند .. حالا باید بشینم اینجا پشت میز هی چرت بزنم تا اتاق فرشید تمام شود و نوبت به اتاق من برسد ...  به این فکر می کنم اگر موفق نشوم امروز یک ساعت بخوابم آن هم توی  این هوای بارانی خواب آور ، حتما" امشب سردرد خواهم گرفت و خلقمان هم  تنگ می شود و چهره مان عبوس و کلی پروژه درسی بالای سرمان وول خواهد خورد که با یک حرکت دست پراکنده می شوند و ده دقیقه بعدش دوباره بر می گردند سر جایشان  و  باز هی وول می خورند  ..   بعد اینکه اینها  رو پست کردم بالش و پتویم را بر می دارم می روم  اتاق مامان اینا ..  حوصله وزوز پروژه های مزاحم  را ندارم هیچ ...


+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت16:18توسط فرناز | |