|
نشسته ایم دور هم میوه می خوریم من پرتقال پوست می کنم .. خاله " ک "می گوید چند شب است پشت هم در بندر عباس زلزله می آید .. همان لحظه عمه کوچیکه زنگ زده . گوشی را برداشته ام .. سریع می خواهد گوشی را بدهم به بابا .. بعد کمی گپ، بابا به عمه می گوید صبر کن بذارم صدات پخش شه همه بشنون ... من و مامان و خاله و شوهرش عمو" ص" گوشهایمان تیز شده .. می گوید توی بندر عباس امشب آماده باش اعلام کرده اند و ملت وحشت زده بساطشان را جمع کرده اند و رفته اند توی پارک و بیابون بخوابند .. می گوید زنگ زدم بگم فردا یه خبری از ما بگیرین اگه جواب ندادیم بدونین که ما مُردیم ... همه داد می زنیم که ای وای نه خدا نکنه و زلزله رو که پیش بینی نمیشه کرد و اینها .... می گوید آره می دونم طوری که نمیشه.. من صد تا جون دارم ... نصف پرتقال را خورده ام ..نصف دیگرش را دارم تعارف می کنم یکی بخورد .. از آنطرف خاله گوشی رو برداشته و به همه فک و فامیل بندر عباسی زنگ زده ببیند موضوع چقدر صحت دارد ..اول به خواهرش زنگ زده ایشون تایید کرده که هیچ ، همان موقع داشته وسایل رو جمع می کرده بروند شب را در پارک سپری کنند .. بالاخره بابا نصف پرتقال را ازم میگیرد .. بعدش به دختر بزرگش زنگ می زند که شب رو توی خونه آپارتمانی شان نماند و برود خونه دوستش که چون ویلایی ست بشود راحت تر فرار کرد .. .. بعدش به دختر کوچیکش که او هم با دوستش بروند بیرون توی پارک و خونه نمانند ... خودشان هم بلیط این هفته را کنسل کنند هفته بعد برگردند ... بابا با صورت ورم کرده از پرتقال می گوید این زلزله نیست و مربوط می شود به ازمایش های ه س ت ه ا ی و دلیلش هم این است که در یک ساعت مشخص اتفاق می افتد و ... که همه تایید می کنیم.. هر وقت که حرف زلزله می شود امکان ندارد یاد زلزله 69 رودبار نیفتد ..آن موقع 6 سالم بود اما صحنه هایادم هست .... پوست پرتقال را با چاقو ریز ریز می کنم و نگاهم به باباست که دارد از زلزله آن سال می گوید . ..به آن جا رسیده که خودش فرشید رو بغل کرده و مامان هم من رو و داریم از توی حیاط خلوت باریکی که اون موقع به حیاط اصلی راه داشت عبور می کنیم ...
اینکه آقای پدر جان روزهای تعطیل می رود ماهیگیری ، بعد از 30 سال زندگی مشترک هنوز برای مامان تازگی دارد .. از وقتی که یادم می آید مامان سر فوتبال دیدن و ماهیگیری رفتن آقای پدر اخمهایش توی هم می رفت مخصوصا بیشتر وقتی که من طرف آقای پدر را می گرفتم ... و احتمالن مامان شانس آورده که پسر نشده ام ....امروز که پشت تلفن پرسیدم بابا کجاست گفت با نامزدش رفته ، کرم جمع کند .. و این معنی اش این می شود که آقای پدر فردا صبح زووووووود شایدم نصفه شب با نامزدش می رود ماهیگیری و چون فردا بعداز ظهر تیم محبوب فوتبال دارد ساعت 2 می آید خونه و چون خسته ست نمی آید دنبالم و چون خسته ست و فرشید هم نیست مامان می آید ...تازه همه اینها منوط بر این است که فردا صبح خواب نمانم ... نامزد= رفیق چندین و چند ساله و پایه ماهیگیری آقای پدر است که همسر ایشون هم بابا رو نامزد شوهرش صدا می کنه ... و البته نتیجه گیری اخلاقی اش این می شود که برای خانمها ،حتی برای من با روحیه نصفه و نیمه خانومانه ام و حتی با اینکه اعتقاد دارم هر آدمی باید عاشقانه یک علاقمندی معقول را دنبال کند، بین نامزد واقعی و نامزد مجازی فرق خاصی وجود ندارد... * نوشتن هم مثل تمرین ریاضی که انقدر باید حل کنی تا دستت روان شود انقدر باید بنویسی تا نشود مثل الان، که از بس مدتی ست کم می نویسم یک ساعت است سر نوشتن همین چند خط گیج و ویج شده ام ...
الان باید خواب باشم .. که مثلا" فردا ساعت 7 با نشاط از خواب بیدار شوم ورزش کنم .. می توانم تصور کنم صبح که می شود قیافه ام چه شکلی ست .. عین این آدمهایی که به زور می خواهند کاری انجام دهند .. بعد ورزش می آیم خونه و احتمالا" به مدت یک ساعت بیهوش می افتم توی تختخواب .. بعدش می آیم پشت میز ... بعدش اون متن رو که الان دو روزه سر یک پاراگراف گیر کرده ترجمه می کنم .. بعدش می روم دانشگاه .. چکیده سمینار رو تحویل دکتر می دهم .. اگر این بار هم موافقت نکرد همانجا می نشینم می زنم زیر گریه ... خجالت هم نه ، نمی کشم !!! هم خونه دوم دارد بلند بلند و با هیجان تمام تیتر روزنامه نمی دونم چی را می خواند .. چقدر گاهی سکوت خوب است ها .. مخصوصا" حالا .. سکوت جز آن دسته از مواردی ست که آدم هر چند وقت یکبار هوس می کند ..الن هم که هوس کرده ام باید بلند شوم در اتاق راببندم .. دارد به هم خونه اول می گوید می دونی اونایی که جدول کار می کنند احمقن؟ هم خونه اول تند و عصبانی می گوید یعنی مامان من احمقه ؟ دومی می گوید خوب بابای منم جدول حل می کنه .. اولی : اتفاقا" بر عکس اونایی که جدول حل می کنند خیلی باهوشن .. دومی : چه می دونم اینجا نوشته اولی :................ در حین اینکه بحث می کنند کی احمق است کی نیست در اتاقم را می بندم .. کتاب دفتر های سبز شریعتی را فالگونه باز می کنم : پر بودم و سیر بودم و لذتم تنها اینکه .. آری کارم سخت است و دردم سخت و از هر چه شیرینی و شادی و بازی ست محروم اما ... این بس که می فهمم! خوب است ... احمق نیستم .
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |