هوا سرد است .. سرد تابستانی .. صدای شر شر باران موسیقی کلاسیک امشبم است . حالم هم هی بد نیست . ته گلویم اندکی درد می کند . بخاطر خربزه عصر است .. خانم ج به زور کرد توی حلقم .. چیزی نیست خوب می شوم زود . چای درست کرده ام گذاشته ام روی اجاق دم بیاید .. می چسبد توی این هوا. گاهی جبران خلیل جبران هم می خوانم :
روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن ،زمان را اندازه نگیرم:
" دیروز بود و فردایی خواهد بود"
تا آن ساعت ، گذشته را طنینی می انگاشتم که محو و فراموش می شود، و آینده را عصری می پنداشتم که احتمالا" به آن نخواهم رسید ، اما اکنون آموخته ام که در زمان کوتاه اکنون ، همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..
کمی موج مثبت می گیرم .. می روم آشپزخانه سه لیوان چای داغ می ریزم .. سینی را با لیوان چای خودم می آورم توی اتاق بقیه را می گذارم توی هال ... می نشینم پشت میز .. چای را هورت می کشم . سر راهش زبان و گلویم را می سوزاند بقیه اش را نمی فهمم . لابد معده ام هم الان سوخته .. فکر می کنم چرا از گلو به پایین حس لامسه نداریم ؟ حتما " ربطی به ما ندا رد .. همراه با همین افکار چرایی دستم می رود به سمت جزوه صورتی کنار کیبورد . صفحه آخرش را باز می کنم . مبحث تایمرهای تاخیر در قطع و وصل است .. به صفحات قبل ترش نگاهی می اندازم. روی کامپیوتر شبیه سازی را هم انجام می دهم .. حالا باید تایمری طراحی کنم که ابتدا، زمان دو ثانیه خاموش باشد بعد زمان دوثانیه روشن و دوباره زمان دو ثانیه خاموش ...
همه زمان ها ، با هر آنچه که در زمان وجود دارد ، در دسترس است و تحقق می یابد ..

