اینجا بندر عباس است ، صدای من.
الان که اینها را می نویسم تقریبا" یک دو ساعتی می شود از قشم بر گشته ایم و تقریبا" هر کدام یک طرف ولو شده ایم
هوا؟ گرم ؟ اصلا"""""""""""
به این فکر می کنم که چطور آفتاب سوزان جنوب از آدمهای اینجا آدمهای مهربان و خونگرمی ساخته و اصلا""""""" به نتیجه ای نمی رسم مثلا" اگر من جای اون ناخدای تندرو بندر به قشم بودم وقتی بخاطر چند دقیقه تاخیر ناقابل به اون مسافر که با وجود دو عدد اسپیلت و دو عدد پنکه از عقب داد زد : ای بابا پس کی راه می افتیم پختیم حرکت کن دیگه می گفتم بشین سر جات حرف نزن یا در حالت بدترش می گفتم بتمرگ سر جات لالمونی بگیر یا در حالت بدتر ترش شوتش می کردم بیرون ، اما ناخدای تندرو در کمال آرامش طوری که اگه من جای مسافر بودم شرمنده می شدم با لحن مهربانی گفت : یه کم صبر کن الان حرکت می کنیم لیست رو برام بیارن ....
یا اون آقاهه که بهم کمک کرد بار رو بذارم تو لنچ ( آره درست دیدین ، لنچ ، موقع بر گشت تندرو نبود با لنچ بر گشتیم آره اشتباه نکردین، لنچ . الان که دارم می نویسم سرم در حال رفتن به جلو و دوباره به عقب است )
خلاصه خوبی اینجا اینه که همه به هم کمک می کنند .. حتی آفتاب داغ مرداد هم نمی تواند مانعشان شود .. درست عییییییییییینه شمال ....
