تبليغاتX
سیمین بر -





















سیمین بر

  خارجی : فرودگاه

_مراقب لباسم باشی هااا .

_باشه

_ببین مامان این یکی ساک یادت نره ها

_باشه

_مراقب لباس باشی هااا .. رسیدی زود آویزوونش کن

_باشه

_ کارت بار رو گم نکنی یه وقت

_ مگه من بچه م .. جای اینکه من نصیحتت کنم تو نصیحتم می کنی ؟ برو دیگه نوبت ماست   

کارت پرواز را که گرفتم و بعد از اینکه دوباره  کلی سفارش کردم مراقب لباسم باشد و تا رسید اولین کاری که می کند این باشد که آویزانش کند و چروک نشود   و اینها  بالاخره  از مامان جدا شدم  تا ساعت پرواز دقیقا" یک ساعت  وقت بود و ماندن بی فایده .. برگشتم ..تو راه برگشت  مامان زنگ زده که در حال سوار شدن است و یکی از همسایه ها را هم دیده که توی این پرواز با آنهاست  .... یاد خودم می افتم  هر سری که می خواهم با اتوبوس گرام بروم حداقل چند نفر ا رو که اصلا" فکرشو نمی کنم  می بینم   .. یا اگر هم نشناسم بالاخره جدا" در جد به یک نقطه مشترک می رسیم .. بهله دنیا  خیلی کوچکتر از این حرفهاست شهر ما  که بماند ..

داخلی : خونه

لباسهایم را عوض می کنم و خودم را پرت می کنم  توی رختخواب .. قبلش هم به بابا زنگ زدم و گزارشات رو دادم که زنگ نزند از خواب بیدارم کند.

  در لایه های دوم یا سوم خواب بودم که گوشی زنگ زد :

_الو

_ فرناز من نشستم تو هواپیما ، نگران نباش   

_ نگران چی ؟ .... آها باشه ..

_خواب بودی؟

_نه بابا صدام گرفته. مال این سرما خوردگیه ست

_ آها رسیدم خونه زنگ می زنم  بهت ..

_ زنگ برای چی ؟ .... آها باشه .. فعلا"

 گوشی را پرتاپ کردم  روی میز و  سرم را را به زور فرو بردم توی بالش و دوباره در لایه های خواب غلتیدم ..

 بیدار که شدم فکر کردم مامان  الان توی هال نشسته و منتظر است بیدار شوم  چای بریزد بخوریم  و بعدش مانتو بپوشیم بریم خرید ...  اما زهی خیال باطل ..  یهو دلم یه جوری شد .. البته از اینکه دیگر در روز دو بار  نمی رویم بیرون  خیلی خوشحالم .. مردم از بس چای خوردیم ، مانتو پوشیدیم ، رفتیم خرید  ... اما چه کنیم دیله ده : )

  

+نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت21:6توسط فرناز | |