تبليغاتX
سیمین بر -





















سیمین بر

دقیقا" دو ساعت پیش بار سفر بستم قبلش خانه را تمیز کردیم . دستشویی همیشه با من است و ماموریت زباله ها با هم خونه .. جارو و گرد گیری با من است تی کشیدن با هم خونه .. نق و نوق زدن با من است دلداری دادن با هم خونه (البته به ندرت برعکس هم می شود) . بعدش نشستیم تا خر خره شام خوردیم .. بعدش زنگ زدم به مامان و گفتم روغن هسته  انگور که خواسته بود برایش خریدم . دو تا .. یکی را چپانده ام توی کوله و آن یکی را توی آن ساک نارجی رنگ .. ته ساک نارنجی هم کتابهایم را گذاشته ام بعدش لباسهایم .. خلاصه هر لباسی که جلوی چشمم بود را ورداشتم .. آخرش از یک سوم آنها استفاده می شودها .. هر بار به خودم قول می دهم سری بعد که می آیم کمتر لباس بر دارم  ولی نمی شود . خلاصه به کوچکترین جای خالی توی ساک رحم نکرده ام ..

 الان دوسه روزه که مثلا" فردا می خواهم بروم دکتر .صدایم مثل خروس شده .. بعد از اینکه چند شب پیش کتلت نوش جان کردم ..وقتی  حرف می زنم آن   وسطها یا تن اش عوض می شود یا کلا" قطع ..  تازه دستم هم نمی دانم یهو چش شد .. اول شروع کرد به خارش بعدش قرمز شد . یعنی انقدر که اون پسره که عینکی اه ، شیرازیه ، خیلی مودبه  همون که این چند روز کمکمون کرد،  چشمش افتاد به  قرمزی .. بعد من دستم را بردم پشت قایم کردم که پرسید : دستتون سوخته ؟ اصلا" به اون چه .. خوب می شه خوب .. تازه امروز پوست جدید داره می آد روش ..

امروز استاد ادوات آخر حرفهایش روی برد نوشت : بزرگ ترین کلک ، درستی ست ..

از صبح تا حالا این آهنگه افتاده تو دهنم .. ای یاسمن ای یاس من، ای دونه الماس من ، کاش که می دونستی چیه عشق من و احساس من .. بعدش می آیم یک چیز دیگر بخوانم این از ذهنم برود مثلا" وای وای وای پارمیدای من کوش وای وای وای میرم از هوش .. یا مثلا " دیگه ازت بریدم ، دلمو نمی دم  پر رو شدی دختر دورتو خط کشیدم ... و اینها بعدش حواسم می رود پی کارهایم و به خودم که می آیم می بینم  دارم  دوباره این را  زمزمه می کنم : یاسی جون مثل گل یاس تنت قربون زلفای مثل خرمنت . یاسی جون حتی حسودی می کنم به گل لاله روی پیرهنت ... دوباره مشغول می شوم و دوباره : انگار فقط برای من تو رو فرستاده خدا  ... و این داستان تا شب که بخوابم ادامه دارد ..راستی مامانم قرار بود اسمم رو یاسمن بذاره اما مامان بزرگی نذاشت :) یه کم بعدش این شعر برای همدردی با مامانم ساخته شد.

سه تا سمینار تا 10 اردیبهشت .. این یعنی یک وکیشن ناب .. به هر حال من تا دو روز دیگر لای هیچ کتابی را باز نخواهم کرد...

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت1:18توسط فرناز | |