تبليغاتX
سیمین بر -





















سیمین بر

 ساعت نه و چهل و پنج دقیقه شب بود .نشسته بودم پشت میز  روی متنی که باید تا پنج شنبه آماده کنم کار می کردم . هم خونه هم پایین روی دفتر کتابهایش خم شده بود الکترونیک 1 می خواند و گاه گاهی سوال می کرد .. تو حال و هوای خودمان بودیم یه هو صدای جیغ از کوچه شنیده شد طوری که انگار شک داشتیم صدای جیغ می آید یا نه همدیگر را نگاه کردیم که دومین جیغ و پشتش سومی و ... از جایم پریدم به سمت پنجره و هم خونه هم پشت سرم .. سرم را چسباندم به توری و پایین را نگاه کردم .. دیدم زنی روی زمین افتاده و یک عدد ماشین که در تاریکی از روی چراغهایش می شد فهمید 206 بوده ، دنده عقب از زن دور شده  ، اوه اوه چنان سرعت داشت که سر راهش محکم به یک رنو کوباند و جرقه ای بر اثر برخورد رفت هوا ..  اینها را که هم خونه نمی دید برایش گزارش می دادم .. انگار داشتند فیلمی چیزی می ساختند ..  کمی مکث کرد . و دوباره دنده عقب رفت اول کوچه .. زن از جایش بلند شد و همینطور می گفت دزد دزد بگیریدش دزد دزد .. همه همسایه ها ریختند توی کوچه. زن از زیر پنجره ما دور شده بود سرم را به توری  بیشتر فشار دادم تا بهتر ببینم . هم خونه پشت هم  و با ترس می گفت الهی بمیرم براش .. الهی بمیرم براش .. برگشتم دیدم هم خونه رفته بالای میز  و از آنجا دید می زند ..ابتدای  کوچه شلوغ شده بود .. بعضی ها که توی کوچه نبودند مثل ما کله هاشان از پنجره بیرون بود . زن  با نا امیدی به طرف زیر پنجره ما نزدیک شد .. نا امیدیش را می شد از  آه و ناله هایش  فهمید .. صدایش آشنا بود خیلی . با گریه می گفت  ماشینم ...مدارکم ... پولم ... موبایلم ...  باز صدایش آشنا بود .هم خونه گفت : خانم میر هادیه .. گفتم نه بابا .. گفت به خدا خانم میر هادیه .. کمی بیشتر دقیق شدم یاد 206 افتادم که داشت دور می شد .. آرههههههههههههههه خانم میر هادیه .. هم خونه می گفت واااااااااای خدااااااااااااا بمیرممم .. من با چشمای گرد و نفس نفس زنان  همچنان کله ام توی توری فرو رفته بود تا آنجایی که حس می کردم توری پاره نمی شود فشار می دادم .. حالا دقیقا " رفته اند زیر آپارتمان .. فقط صدایشان شنیده می شد .. خانم میر هادی داشت با گریه به یکی می گفت شما که اول کوچه بودی وقتی من می گفتم دزد دزد چرا جلوشو نگرفتییییییی و آقای یکی می گفت خانم بخدا من فکر می کردم دعوای زن و شوهریه و اینها .. بعدش پلیس آمد وباقی ماجرا و ماشینی که رفت که رفت

(خانم میر هادی صابخونه ست که دقیقا" واحدشان چسبیده است به واحد فعلی ما .. خیلی کم می بینیمش در حد ملاقات برای پرداخت پول شارژ و گاهی آچار فرانسه و  اینها .. اما صدایش را همیشه می شنویم .. )

بعدش هم خونه گفت دیگه درس نمی خونه . من هم هی ترسیده بودم . و اون صحنه ها می آمد جلوی چشمم. ساعت دو صابخونه ناله کنان پله ها  را آمد بالا .. خواستم بروم پیشش اما دیر بود .. گذاشتم برای فردا  که امروز باشد .. صبح خانه نبودند .. صدایی نمی آمد .. غروب رفتیم و حالش را جویا شدیم عکس چهر ه نگاری را نشانمان داد .. هم خونه گفت شب دیگر خوابش نمی گیرد . از نحوه دزدی حرف زد وما هم  کمی دلداریش دادیم و بعد نیم ساعت آمدیم خانه .. ساعت 9 بود که هم خونه گفت دیشب 45 دقیقه دیگر ماشین خانم میر هادی را می دزدند .. خنده ام می گیرد از حرفش .. همین که می خندم گوشه لبم درد می گیرد ..نه خدای من تب خاااااال  .. مامان اگه بود می گفت مال ترس دیشب است . حالا باید هی حواسم باشد دهانم را موقع حرف زدن یا غذا خوردن  زیاد باز نکم درد بگیرد  ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت1:23توسط فرناز | |