|
می گویم دیگر همش یک هفته مانده ، می گوید آره .. می گویم هم خوشحالم هم ناراحت ، می گوید منم همینطور . می گویم یعنی همه چی تموم شد ؟ به این زودی ؟ می گوید واقعا" .. انگار همه خاطره ها رژه می روند از جلوی چشمم .. چقدر با هم خندیدیم و گریه کردیم. .. چقدر به قول بابا مثل سگ و گربه به جون هم پریدیم .. چقدر هوایم را داشت .. همیشه . چقدر روزهای خوب .. انگار همیشه خوب بود انگار هیچ غمی نبود .. انگار یک چیزهایی دارد از دست آدم می رود که نمی شود جلوی رفتنش را گرفت .. انگار تو غفلت هم کرده باشی . انگار قدر ندانسته ای .. انگار باید که بروند . بروند که عادت شوند . و تو چقدر دوست داری به عقب برگردی و لحظه ها را طوری که در نروند در آغوش بکشی ..
می گویم بغضم گرفته .. می گوید : حالا فرناز بذار یه چیز برات بگم گریه کنی .. می گویم چی؟؟؟ می گوید : اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن واسه آشپزخونه یه میز دونفره خریدن .. می خواهد من بغض نکنم می گوید می ترسم روزا که از سر کار بر می گردم اشتباهی بیام خونه .. می گویم خونه همون خونه ست . و آن اتاق که هیچ چیزش سر جایش نیست مال تو .
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |