تبليغاتX
سیمین بر - چقدر زود دیر شد!





















سیمین بر

می گویم دیگر همش یک هفته مانده ، می گوید آره .. می گویم هم خوشحالم هم ناراحت ، می گوید منم همینطور . می گویم یعنی همه چی تموم شد ؟ به این زودی ؟ می گوید واقعا" .. انگار همه خاطره ها رژه می روند از جلوی چشمم .. چقدر با هم خندیدیم و گریه کردیم. ..  چقدر  به قول بابا مثل سگ و گربه به جون هم پریدیم  .. چقدر هوایم را داشت .. همیشه . چقدر روزهای خوب .. انگار همیشه خوب بود انگار هیچ غمی نبود .. انگار یک چیزهایی دارد از دست آدم می رود که نمی شود جلوی رفتنش را گرفت .. انگار تو غفلت هم کرده باشی . انگار قدر ندانسته ای ..  انگار  باید که بروند . بروند که عادت شوند  . و تو  چقدر دوست داری به عقب برگردی و  لحظه ها را طوری که در نروند در آغوش بکشی ..

  می گویم بغضم گرفته .. می گوید : حالا فرناز بذار یه چیز برات بگم گریه کنی .. می گویم چی؟؟؟

می گوید : اومدم خونه دیدم مامان اینا رفتن واسه آشپزخونه یه میز دونفره خریدن ..

می خواهد من بغض نکنم می گوید می ترسم روزا که از سر کار بر می گردم اشتباهی بیام خونه ..

می گویم خونه همون خونه ست . و آن اتاق که هیچ چیزش سر جایش نیست مال تو .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت2:39توسط فرناز | |