|
حرفهایم تمامی ندارد. می نشینم یک گوشه و فقط به دیوار زل می زنم. فکرم انگار از کار افتاده است.هر آن منتظر یک معجزه ام . یک حادثه که با تمام پیش بینی هایم مغایرت داشته باشد . حادثه ای که خلاصم کند از این درگیری های فکری .راحت نفس بکشم . مثل قبل . که بهانه های کوچک زیادی برای خوشبختی ام داشتم . خوشبختی های کوچک نفس آدم را باز می کند . . یادم هست نوشته بودم برایت : به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم .. کنار سفره نان و پنیر و چای تو را .. و تو چه زود همه چیز از یادت می رود . و من چه زود کنار این بی تفاوتی به خواب می روم .
پنجره تا نصفه باز است .. بوی خاک نمناک می آید . نفس هایم را عمیق می کشم مبادا ثانیه ای این عطر را از دست بدهم.یاد غروب های خیلی پیش می افتم. دم غروب که مامان به گلهای توی حیاط آب می داد .. دقیقا" همین بو می آمد . توی حیاط بازی می کنم ... مامان که می رسد به گلهای شمعدونی روی ایوون / در حیاط باز می شود و من می دوم سمت بابا و مثل همیشه می گویم چی خریدی؟ و بابا مثل همیشه می گوید : سلامتو خوردی مگه؟ صدای مرضیه از توی ماشین بابا می آید که می خواند: نیمه شبان تنها.. در دل این صحرا.. گم شده ی خود را می جویم من که هم آوازم.. با سخن سازم .. راز جدایی را می گویم . . . صدای آهنگ که قطع می شود مامان به برگهای درخت مو رسیده است . کمی بعدش بابا می گوید عجب هندونه ای خریدم . دست و پای خاکی ام را به هوای هندونه شیرین می شویم . مامان همه گلها را آب داده و حسابی بوی خاک بلند شده و من کنار بوی خاک و هندوانه چقدر خوشبخت هستم ...
|
About
اینجا فقط می نویسم . از خیلی چیزها .. از صدای پای آب بگیر تاصدای پر مرغان اساطیر ... تحمل خیلی چیزها را ندارم . مثل زبان تلخ . مثل بهونه های دلیل نما ... مثل تظاهر . مثل صدای زنگ ساعت . مثل سوسک . Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
انوشه میرمجلسی |